تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر - درجستجوی زمان ازدست رفته
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

روزهایم از پی هم می آیند و می روند.نمی دانم آیا ماجراهایی داشته ام یا نه؟ خیلی وقت است که روزها را به ترتیب می شمارم و ارزیابی شان می کنم. روزها هم مراارزیابی می کنند. سرسختی واستحکام مرابا ضربات کوچک ترین تازیانه ها، رعشه های زمان می سنجندو حیرت زده می شوند. می توانم خودم را فریب بدهم و میان روزها تفاوت قائل شوم، ارزش گذاری کنم:فلان روز شاد بوده ام یاناشاد.تنها بوده ام یا نه همراه کسی یا جمعی بوده ام، به چه چیزی می اندیشیده ام ودنیای بیرون ام راچطور می پاییده ام، با تهوعی که گرفتارم اش چه می کرده ام؟ واین قبیل سؤالات ... .

 

 تمامی ماجراها ره به یکجا می برند. دسته جمعی سان می روند، ازجلوی ما می گذرند، به فکر کوچک و حقیر ما می خندند وچهره ی رنگ پریده و حال نزار مارا به مسخره می گیرند. امروز من داشت از دستم می گریخت.من نشئه ی لحظات گذرنده ام در مجرای "اکنون". دوست دارم لمس شان کنم.دل خندیدن شان را ندارم. باید نوشت وگرنه اثری از "امروز"ام بر جای نخواهد ماند. چیزی که نوشته می شود، قطعا نه با امروز ونه با روزهای دیگر نمی خواند. اما این اصلا مهم نیست. " امروز" دقیقا ان طور جان می گیرد ونقش بازی می کندکه من آن را می بینم و نقل اش می کنم. وجود واقعی اش تنها برای خودش باقی می ماند.جنبه ی خیالی اش را من به سطح می کشم وبه آن واقعیت می بخشم: جان می دهم.

 چند وقت است «زمان » را می دزدم ودور می اندازمش.حتی از ظهور محو و مه آلود زمان لغزان و پیش رونده، به شدت وحشت می کنم .گذرا بودن اش را ستایش می کنم: تنها همین مانده است. لحظاتی که مطلوب نیستند، باید ازسر گذرانده شوند، نباید هیچ مکثی بکنند وگرنه نابود کننده اند. من از غروب 4 آبان یا هرروز دیگر چیزی نمی فهمم. فعلا تنها مخزنی بوده است که همه ی چیزهای گذشته ام را به درون آن ریخته ام.درواقع به درون آن هل داده شده ام.همین آزارم می دهد، کفرم را درمی آورد.هیچ زورم نمی رسد این از پادرافتادگی را از سرم باز کنم.
 

 روزهای تنهایی روزهای غریبی هستند.البته "تنهایی" همه چیز را نمی رساند. "عزلت" واژه ی خیلی بهتری است. نوعی انزواست. درون این فضا حتی حوادث وماجراها هم به انسان هیچ توجهی نمی کنند. آدم درون خودش کز می کند، چمباتمه می نشیند و همه چیز را یا هیچ چیز را رج می زند:دید می زند، اما ارزیابی نمی کند، نمره نمی دهد، به کسی یا چیزی فکر نمی کند، شاد یا غمگین نمی شود.خنثی است .از دید دیگران مجنون می نماید.او لحظات غریبی را وبه همین دلیل آرام بخشی را نوش خوار می کند وهستی اش، واقعی تر می شود. حتی لذت هم برای او زهر است ودرد آور. باعث دل آشوبه اش می شود. عزلت، آرام اش می کند.ناواقعی جلوه می کند، اما بسیار واقعی است. این آدم ها دراقلیت اند وبه همین خاطر مجنون جلوه می کنند.

 
عرق از سرو رویم می ریزد، اما جلوی نوشتن ام را نمی تواند بگیرد. می توانم دراین لحظه وتنها این لحظه شادکامی را احساس کنم،درآغوش اش بگیرم، حتی اگر از حل ناشونده ترین یا سخیف ترین گره های زندگی بنویسم. اکنون شادم چون این ماجراها نوشته می شوند. "من" با کاغذ تنها مواجه هستم، توسط یک خودکار. مانند کلنگ دستم می گیرم اش و شکل های دوست داشتنی ام را روی این اوراق سفید بی خط حفر می کنم.شکل ها تبدیل به شیاطین بازیگوش من می شوند ومن به تمامی فقط این شیاطین را می پرستم. تنها چیزی که این جمع رندو خوش طبع را به هم می پیوندد، احساس "تهوع" مشترک شان است.
 

حوادث وقصه ها مارا اسیر می کنند، در قالب خانه ها ،کوچه وخیابان، بزرگراه ها، لامپ های نئون، دخمه ها والبته آدم ها. احساس می کنیم چیزی از درون می آیدو وبه چالش می گیردمان. خوشحال یا غمگین می شویم. عقربک می رقصد ولحظات به ظاهر دیگری تجربه می شوند. احساس ها تغییر می کنند. بایک ارزیابی ساده می توان به پوچی این لحظات گذرای گل مانندپی برد. «تهوع» ازبیرون می آید.از آدم ها ، از ماجراها وداستان های انسانی با صفت کوری شان وما را در بر می گیرند. با بعضی وجودها نمی خواند، آن وقت حس می کنیم "تهوع" می آید. درعوض با بعضی چفت می شود.خوب باآن کیف می کنند. لبخند می زنند، دچار عشق یا نفرت می شوند: تهوع صادر می کنند.

 

 لحظه ی نوشتن ، لحظه ی استعلا بخشیدن به لحظات سرسختانه ی ایستایی هستندکه چنگ در گلو می اندازند. قوی ترین سلاح برای غلبه بر لشگر هراس ونابودگی است. دراین لحظه از تپش ثانیه ها، غم تغییر ماهیت می دهد، به جای درهم فشردن روح آن را منبسط می کند. خودش را به دست خودش نابود می کند."غم" نوعی خلا است.چاله خالی از آبی است که پرعطش، آب را به سوی خود می کشد. «نوشته» این طور ساخته می شود. در یک بی تفاوتی ناشی از نوشیدن بی رویه ی لذت یا درد، کلمات قهر می کنند و به آدم در سفیدی کاغذها، دهن کجی میکنند. بعضی وقت ها می توان جاپای کلمات نانوشته را روی کاغذ به وضوح هر چه تمام تر دید. کافی است تنها قلم را برداشت و به آن جان داد وعینیت بخشید.

  در درازای زمان طولانی ای که امروز برباد داده ام، تنها این لحظه، لحظاتی را که درون اش واقع هستم، ماندگار کرده ام. هرکلمه مماس بر بخشی از زمان است.قطعات را کنار هم که می گذارم، زمان ازدست رفته دوباره ساخته می شود، جان می گیرد. خاکستر آن را که پس از سوزاندن برباد داده بودم، می بینم که از مغاکی وهمناک ودالان هایی پرپیچ وخم به سرعت گرد هم می آیند.خوب وراندازش می کنم.موفقیت ام را جشن می گیرم: آرام می گیرم.
 کم کم از آدم ها می برم وگسسته میشوم. نوشته هایم بوی آدم ها وماجراهای شان را نمی دهد.اوایل به عمد چنین می نوشتم، اما اکنون به راستی از آدم ها وداستان های شان بریده ام.دیگر سعی نمی کنم آنها را درک کنم. تلاش که می کنم ، زود گرفتار وحشت ودل آشوبه می شوم. کلمات ام زاده می شوند وجنبه ی غیر انسانی به خود می گیرند. سعی می کنم از عناصر مطلوب ومغذی ادم ها چبزی نیاورم، دست ام به نوشتن اش نمی رود. احساس بیگانگی دیگران با این کلمات بی اندازه مرا مشعوف می کند، اما هیچ به خاطر این شعف نیست که می نویسم!
 

 می توان به بیهودگی ماجراها خندید.هرحباب انسانی بادمی کند وبه هوا می رود.کتاب می خواند، غذا می خورد، عاشق می شود، قاتل می شود، باد می کندو به هوا می رود .زیر نور خورشید، توسط باد یا نسیم این طرف و آن طرف کشیده می شود و شکل رنگین کمان راپیدا می کند. می خندد وازطریق میانه ی پایینی بدن اش لذت می برد. درست در این لحظه خورشید از راه می رسد، گرم اش می کند، می ترکاندش، دود می شود و به هوا می رود و بعد به کلی فراموش می شود. خورشید لحظه ای هم در نورافشانی خود تردید نمی کند، اما باکتری ها وذرات دیگری که قرار است باد کنند وبه هوا بروند، از راه می رسند. ماجراها هنوز هم شکل می گیرند. بادکنک ها حتی جرأت می کنند باز هم روی کاغذها بنویسند. واژه ها نوشته می شوند وخورشید استحکام می بخشدِشان. تنها همین می ماند. آوای چیرگی است. به خاطر همین است که می نویسم.

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 20:23 | لینک  |