تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر - اپیدمی روشنفکری
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

«اپیدمی روشنفکری، نام بیماری همه گیری است که من در اینجا قصد معرفی آن دارم.همچنان که از نام آن بر می آید این بیماری تنها در دسته ی خاصی از آدمها در می گیرد. اما مرا با طایفه ی بزرگان و ریش سفیدان کاری نیست که به هر حال خوب یا بد اثر خود بر پیشانی این جامعه و مردمانش گذاشته اند و لابد احترامشان بر ما واجب! اما دسته ی دیگر ازجوانان این مرزوبوم، چون این فضا را مطلوب خاطر نیافتند، در پی تعریف دیگری از مفهوم انسان و هستی اش بر آمدند.اینان جوانانی هستند که خود را به خاطر آشنایی با حوزه های جدید هستی شناسی بر موضی برتر از پیشینیان و جایگاهی فراتر از روشنفکران موجه امروزی می نشانند که متهم به کج روی، کند روی و محافظه کاری اند.اینان وضعیت حال حاضر جامعه ی ایرانی را که بوی الرحمان از تمامی ارکان آن بلند شده است، به خاطر تنفس این روشنفکران سابقه دار و البته به زعم این نوگلان روشنفکری، زوار در رفته ای می دانند که سوار بردرازگوش زارو نحیف «اخلاقیگری» جلوی سبقت گرفتن مرکب چابک ایشان را گرفته اند. از نظر ایشان «اخلاق» مهر ننگینی است که بر پیشانی تمامی موجودات عالم جز روشنفکران امروزی که اینان نمایندگان آنهایند، فرود آمده است.چون به مجلس بحث و فلسفه ی ایشان وارد شوی، از شنیدن عبارات غریب و اسامی نامأنوسی که بر زبان می رانند، سخت متحیر شده صد البته افسوس می خوری که جهت غواصی در دریای دانش بی منتهای اینان با خود لوازم و ادوات مخصوص همراه نیاورده ای. در این بین اگر کلمه ای بر زبان رانی یا خیال مشوشی بر مخیله ات گذر کند ، با داغ و درفش افلاطونیان و نو افلاطونیان و ارسطو و نیچه و مارکس و هگل وهایدگرو ویتگشتاین به نبردت برخاسته و از ارواح تمامی فیلسوفان وشاعران و متشاعران مرده و زنده مدد خواهند گرفت تا مجبورت کنند لباس نداشته بر بدن لخت و عورشان را همچون برد یمانی بستایی تا لکه ننگ واپس زدگی و سنت پرستی بر آستینت ننشانند!»

 

در این این میان آنچه تأسف مرا بر می انگیزد این است که آیا به راستی اینان جانشینان خلف اندیشمندانی خواهند بود که ذره ذره ی اندیشه های شان را مانند مصالح یک بنا ی عظیم همچون مسیح با صلیبی بر دوش به تنهایی حمل کرده اند و هیچ داعیه درستی بلاشک مدعیات شان را نداشته اند؟ آیا از خود پرسیده ایم که چگونه درون نخوت حاصل از خواندن چند کتاب و مقاله ی نیم بند می توان داعیه ی روشنگری داشت؟ چگونه است که از میان خیل موجود اندیشه ها و حوزه هایی از تفکر که خواندن شان قطعا وقت زیادی گرفته و حوصله ی فراخی می طلبد ، تنها به مرور گذرای ایدئولوژیهایی می پردازیم که به سرعت نام مان را بر سر زبانها اندازد تا مگر به خیال خود سهمی در تغییر جهان داشته باشیم که فعلا تنها ما و قبیله ی معدود ما سر از چند وچون امور مهمی که باید به سرانجام برسد، درآورده است؟

 

من بسی متحیر می شوم که جوانان پرانرژی وآرمانگرایی که به راستی وظیفه ی حل پیچیده ترین معادلات حاکم بر سرنوشت مردم ایران زمین از گذشته تا حال رابر عهده دارند، تکلیف خود راچگونه با وجدان پاره پاره و معذب ایرانی که از انشقاق های مختلفی رنج می برد ،روشن کرده اند؟ در این میان پارادوکس های سنت و مدرنیته، تسامح و تعصب، روشنگری و دگماتیسم و حتی پارادوکس های جنسیتی چه پرسشهایی می تواند در ذهن ما برانگیزد؟به هر حال در وضعیت بغرنجی بسر می بریم.مایی که خود به یاری تمدن غربی به حقوق جدیدمان آشنا شده ایم و ایشان را متهم به کجروی و فساد در تفکر و اخلاق می کنیم، اکنون پرگویی ، زبان پریشی و افسارگسیختگی عواطف و شهواتمان را نشانه ی روشنفکری دانسته و دیگران را هم به آن فرا می خوانیم. من قصد محکوم کردن حتی لجام گسیخته ترین احساسات و شهوات را البته در دنیای خصوصی آدم ها ندارم ، اما وقتی خارج از این حریم خصوصی با رنگ و لعاب فلسفی به اطرافیان خود آسیب می زنیم و اخلاق جمعی را به منزله ی جرثومه ی آخرین واپس نگریها به استهزاء و نیشخند می گیریم ، تمامی ثمره ی تلاشهای احتمالی مان را به باد گره می زنیم.

 

من در پی ایراد موعظه ی اخلاقی نیستم که آن کار فقیهان و کشیشان است، اما دامان حقیقت را می بینم که ازدروغ وتزویر و ژست های روشنفکرانه آلوده شده است. براین اساس انسان هایی را که هنوزاز نظر آگاهی به دنیای سنت تعلق دارندبر موضعی برتر ازدسته ی خاصی از روشنفکران واتتلکتوئلهای امروزی می نشانم.زیرا درارتباط باسنتی ها می دانی از چه سخن می رانند وحتی اندیشه های ی واپس نگرانه احتمالی شان از کجا ناشی می شود، لذا می دانی با چگونه آدمی طرف هستی. اما درمواجهه با یکی ازاین نمونه هایی که از هر فیلسوفی مقاله ای خوانده یا از هر شاعری شعری خوانده وبه خیال خود مسئولیت تغییر معادلات جهان تنها به عهده ی اندیشه نحیف وی گذارده شده است درمی مانی با چگونه موجودی طرف هستی که برای هر کلمه ات کلی حرف دارد که ازدرمخالفت درآمده باشد چون مخالفت کردن نشانه انتقاد و انتقاد جوهر روشنفکریست!

 

من باز هم در صدد آن نیستم که مبارزان راه آزادی را سرزنش کنم که چرا ازاهداف آزادیخواهانه و آرمانهای دموكراسي خواهانه ي خويش به آزادی جنسی رسیده اند چراکه ملاک حقیقت تنها خود ما وایمان به اعتقادات مان است ، اما درهراسم از کسانی که برای اینکه خود را متعلق به قبیله روشنفکران نشان دهند ، ژست می گیرند وچیزی را می گویند که به آن اعتقادی ندارند وفشار شهوت و ارضای خوسته های جنسی شان را نشانه فوران اندیشه وسنگینی مسئولیت روشنگری شان می دانند.نفس هیچ یک ازاعمال ما نمی تواند مارامحکوم کند، اما دروغ وتزویر زود تشت مارااز بام برخواهد افکند.

 

فعلا که ازنظراین متفکران مدرن و امروزی،تشتت فکری ،ناآرامی وبی قراری وتنبلی،نگاه بدبینانه به همه چیزوهمه کس،ناسزاگویی،دودکردن سیگار وتماشای رقص دود و انتقاد از نافهمی دیگران از درک درونیات واحساسهای لطیف شان که همیشه وسوسه ی انزوا،خودنشینی و خودکشی را درذهن ایشان ایجادکرده است، نشانه ی روشنفکری وحالات خاصی ازموقعیت هستی شناسانه شان بوده وبقیه به کلی ازعداد موجودات ذی شعور خارج اند.حالا چرا این فرد قادر است همه چیزو همه کس را به سخره بگیرد وبه هرمفهومی ریشخند بزند وتلاش ها وخون دل خوردن های تمامی هنرمندان،اندیشمندان وقافیه پردازان رنج انسانی درجامعه ی نخبه کش ایران توجهش راجلب نکند؟ جواب معلوم است.چون در عصرمدرنیته وپسامدرنیته به سر می بریم وآزادیم. آزادیم تا هرهذیانی را به مثابه یک اندیشه ناب ونشانه ای از روح مستقل ودردکشیده ی مان معرفی کنیم وپویندگان باثبات قدم راکه به هرراهی می روند اما حداقل به روش خود و طریقی که می پویند ایمان دارند، بالعنت عقب ماندگی وواپس زدگی وسنت پرستی مواجه کنیم.من تصور می کنم این شجاعان راه آزادی که هرکسی راکه سیاسی نیست ،احمق فرض می کنند وهرکسی راکه باشنیدن نصایح وراه حلهای سهل الوصول شان دست به انقلاب واسلحه نمی برد ترسو وبزدل به شمار می آورند، اگر یک شب وفقط یک شب بازندان ياهرسختي ديگري روبروشوند وشام یاسیگارشان دیر شود به هزار کارنکرده نیز اعتراف می کنند ومطمئن باشید آن را تاکتیکی برای مقابله بادشمن معرفی خواهند کرد.

 

من دراین میان تنها به یک چیز باور دارم وآن هم این است که ایمان به همراه خدایان دردوران جدید به مغاک گذشته فرورفت اما نه برای اینکه ایمان به دروغ رادرمابپرورد که موفق نیز شده است و نتیجه این شده است که بی صداقتی ودروغ بافی واندیشه های سرخوشانه ودودناک بروجدان لاغرونحیف ما سنگینی می کند.آری انسان ها همه باهم برابرند، اما کسانی که به آنچه می گویند وعمل می کنند ایمان دارند باکسانی که درعصر عقلانیت و مرگ خدایان تنها به چیزی عمل می کنند که ایمان ندارند یکسان نیستند.

 

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 21:1 | لینک  |