زندان جایی است که افراد ناهنجار، مخل نظم و امنیت عمومی وبزهکاررادرآن دور ازمردمان دیگر گرد می آورندتا دیگران از شرآنها درامان باشند.این افراد به عنوان نمادهای زشتی وپلشتی که وجودشان وجدان جامعه را می آزارد، در یک چهاردیواری ودرکنار یکدیگرتوسط نگاهبانان نظم وامنیت عمومی وقوه ی داوری قاضیانی که نماداراده ی ضد شرانسان هاست، گرد می آیندتا شر با شر وزشتی بازشتی کنار هم زیسته ودر بیرون این حصار،اراده های به ظاهر آزاد و وجدان های بی گناه دور ازاین پلشتی ها با خیال آسوده باهم به سر برند.زندان تنها یک مکان نیست،بلکه یک سمبل یا نماد است، سمبلی ازجامعه ای که با زندانی کردن آدمیان ودر واقع محبوس کردن اراده ی آنها دریک قطعه چهاردیواری می خواهد با صدای بلند وشمرده اعلام کندکه از زشتی ها بیزار است و وجودزشتکاران را به مثابه زباله هایی که سیمای زندگی روزمره را می آلایند، برنمی تابد.
حافظان نظم با زندانی کردن انسان ها می خواهند با تکیه بر وجدان شخصی خود و وجدان جمعی جامعه (اگر ممکن باشد) به زندانی بگویندکه جامعه (یعنی ما) از رفتاری که درپیش گرفته است رضایت نداردو او می باید با قدم زدن در سلول های تنگ وتاریک نقاب به چهره زده وآداب رایج میان مردم را تمرین کند. آزاذی در فضای بیرون لازمه اش مقدار معتنابهی "ریاکاری" است، چیزی که ازآن به" ادب" و"تمکین" یاد می شود. کاری را که رسولان آسمانی ، واعظان زمینی که سرشان درآسمان است و ماموران حفظ نظم وتمکین نتوانستند در حق این افراد ناهنجار، حقیر، طرد شده ومورد لعن واقع شده برای سربه راهی شان به انجام رسانند، اکنون چهارسوی دیوارهای سلول با معجونی از خشم وشلاق به خوبی انجام می دهد! اینجا دیگرآجرها ودیوارهای سیمانی نصایح وراهنمایی هایی ارائه می دهد که هیچ کشیش یا روحانی مقدسی نیز قادر یه چنین فصاحت و بلاغتی نیست.
زندان اولین وساده ترین راه دور کردن نفرین شدگان جامعه است که البته شگردی برخاسته از حس غریزی انسان در دور کردن خود از محلی است که بوی خطر از آنجا شامه اش را می آزارد. زندان جمعه بازار اراده های ناهمگون و متضاد آدمیان است از بی گناه ترین آنها گرفته تا دهشت انگیزترین شان. آدمیان هر قدر هم در طول تاریخ چهره عوض کرده باشند ، شکل های ظهور شر از آنها در قالب انجام یک قتل ، ایجادصدمه ، دزدی و... همواره از بدوی ترین انسان ها تا امروزی ترین شان فرق چندانی نکرده است. اما یک نوع مهم صدور شر و فتنه را که به نظر حافظان نظم ودایه گان جامعه خطرناک ترین !نیز است، فراموش نکنیم و آن هم ظهور شر وپلشتی روی کاغذ ودر قالب یک کتاب یا صدور کلام در هوای آزاد واز طریق برخورد مکانیکی مولکول های هوا ست، آنجا که کلام فتنه انگیز مادامی که در فضا توسط گوینده جاری می شود، همچون سم فضا را آلوده کرده و زهر را از طریق گوش ها به مغز و قوای روحی منتقل می کند. خب انتظار داریدنگاهبانان نظم و نمایندگان وجدان عمومی جامعه در برابر این نوع خطرناک فتنه انگیزی وتکثیر نوع دیگری از آگاهی که در نظر ایشان به جهالت شبیه است ، مرتکب خیانت شده وسکوت پیشه کنند؟
قاضی به عنوان فردی انسانی از جنس همان انسان هایی که به خاطر غلیان غریزه و شور یا جوشش غیر عادی اندیشه دچار خبط و گناه شده و محتاج زندان به عنوان کفاره ی پاکی نفس ، برای صدور حکم قتل یا تبعید وزندان، باید لحظه ای در قامت یک موجود غیرانسانی تمامی غرایز واحساسات مشترک خود را با متهمین و دیگر انسان ها به کناری گذاشته ودر کسوت یک مجسمه ی مفرغی خالی از هرگونه شعور ، غریزه واحساس رأی به محکومیت انسانی بدهد که طبق تقدیر یا تصادف جای آنها به سادگی به عنوان حاکم یا محکوم می توانست وارونه باشد.
اگر انسانی به خاطر "عشق" مرتکب قتل یا جرح شده قاضی باید عنصر عشق را درخود به قتل رسانده واز جایگاه موجودی که هیچ گاه عاشق نبوده یا اگر عاشق است با قتل معشوق در ذهن خویش رأی صادر کند، یعنی خود را محکوم کند. اگر انسانی به علت گرسنگی یا احتیاج دست به دزدی زده ، قاضی محکمه میباید با سرقت احساس نیاز خویشتن برای زنده ماندن و نفس کشیدن و با فراموشی احتیاجات بدیهی خود ، در جایگاه مترسکی که همواره با بلند کردن دست ها مواظب کلاغ های دزد است اما دردل همیشه چشم به خوردن محصولات مزرعه دارد، این موجودات مزاحم و کلاغ های ساه وجدان مزرعه را از محصول تلاش دیگر افراد دور سازد. قاضی یا حاکم شرع و عرف هیچ گاه نمی تواند خود را در کسوت متهم یا محکوم بنشاند زیرا در این صورت به انسان دارای جوششی از احساس هایی خواهد شد که او را از شکل مجسمه ی مفرغی به انسان دارای گوشت و پوست و حساسی تبدیل خواهد کرد که از تعدد احکام صادره و محتوای آنها که تماما مناسب پیکره های فلزی است دچار سرگشتگی وسرگیجه خواهد شد. قاضیان و داوران جامعه ی ناهماهنگ ،نامأنوس،گرسنه وتحقیر شده ی امروزی ما خود زندانیان زندانی هستند که در آن از عواطف انسانی وشفقت خبری نیست، مگر به عنوان یک زایده ی تحقیرکننده ی روح محکوم.
این پیکره های فلزی فراموش کرده اند که هیچ قاتل یا جنایتکاری با خواندن یک کتاب دست به اسلحه نبرده است واصولا ازلمس یک ورق کاغذ احساس چندش انگیزی به وی دست می داده است وحتی اکنون نیز رای صادره روی برگه حکم را هم به صورت شفاهی برایش می خوانند.
نویسندگان کتاب های به زعم ایشان شرانگیزوتباهی آور، در صددند تا تخاصم دنیای واقعی و خشونت با انسان ها رااز طریق کلمات به روی کاغذها و درون کتاب ها جاری کنندتا اندیشه بد را اندیشه ی خوب وقوه ی شرراقوه ی خیر ونیکی پاسخ گوید.
زندان ها برچیده نخوهند شد، بلکه تنها می توان از رهگذر آزادی اندیشه و بیان اندیشه به موقعیت دلپذیرتری دست یافت تا هرلحظه ازقدرت تهدیدکنندگی وداموکلسانه ی آن کاست وانتظار اصلاح انسان ها رااز دیوارها وسیم خاردارهای زندان هر چه بیشتر به عهده ی وجدان های آگاه واحساس همبستگی میان انسان ها گذاشت.برقراری امکان تضارب وتعامل اندیشه ها در نهایت منجر به ظهور انسان هایی خواهد شد که با آکاهی نسبت به موقعیت رنجبار بودن ، همدیگررا کمتر خواهند آزرد. انتظار چنین چیزی از جامعه ی ایران داشتن مانند انتظار روییدن سوسن از میان خاکهای داغ بیابان های بایر ایران است!
