تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر - عرفان عاقلانه
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

درباره علل انحطاط فرهنگ و تمدن ایران زمین همواره مباحث مختلفی ذکر شده است.دراین میان ازمهم ترین دلایلی که موجبات تعطیل اندیشه وتهی شدن آن از خردورزی فلسفی را در گذر تاریخ فراهم آورد، یکی را غلبه ی روح تصوف، اشراقیگری و عرفان زاهدانه بر تأملات عقلانی وتوجه به ظواهر شریعت از منظر فقه بر دیگر قرائتهای ممکن از دین دانسته اند.در مقابل صوفیان وعارفان درویش مسلک عقل ستیزی که به گفته ی عبدالحسین زرین کوب تبدیل به متفکران قوم شده بودند، جریان مخالفی وجود داشت که توجه را از ظواهر شریعت به تامل عقلانی در آن فراتر برده و دیگران را از قشری اندیشی و تقلید عابدانه برحذر داشتند. بهای سنگینی که شیخ شهاب الدین سهروردی از بزرگترین نمایندگان این جریان اندیشگی با از دست دادن جان خود پرداخت ،تنها یک نمونه از دشمنی فقیهان و متشرعانی بود که با نزول وحی کار جهان را تمام شده می دیدند و دیگر نیازی به کاربرد عقل در تفسیر سنت و دین نمی دیدند.اینان دریکی دو سده ی اخیر به جمع نامیمون فقه و عرفان پرداخته ، آخرین ضربه کاری را بر پیکره ی عرفان عاقلانه ای که نمایندگانی  چون شیخ اشراق،نجم الدین رازی، مولوی،  شمس تبریزی وعده ی قلیل دیگری داشت، وارد آوردند.این چنین می شود که در دوران اخیر قشری ترین فقها نیز رسالاتی مشحون از غزلهای عارفانه نگاشته و از رخ معشوق ،خال لب، کمند زلف و زیبایی مغ بچگان عقل و هوش از دست داده اند!

من در اینجا فقط به جهت معرفی تفاوتهای نگاه عقلانی و اومانیستی عرفان خردورزانه ای که به کار این جهان می آید در مقابل عرفان زاهدانه و درویشانه ای که زهد وتسلیم در برابر مشیت نوشته و نانوشته را ارزش می شمارد، فقراتی از گفته های منسوب به شمس تبریزی را می آورم. تأمل در این سخنان عمق این تباین و پتانسیل عظیمی را که در ستیز با ظاهراندیشی، شخصیت پرستی وتقلید متعبدانه از انگاره ها و اسطوره های پیشینی در خود نهفته دارد، به خوبی نشان می دهد:

 

-عرصه ی سخن، بس تنگ است!عرصه ی معنا فراخ است! از سخن پیشتر آ ! تا فراخی بینی و عرصه بینی!

 

-هنوز ما، را «اهلیت گفت» نیست! کاشکی، «اهلیت شنودن»، بودی! «تمام - گفتن»، می باید، و«تمام – شنودن» ! بر دل ها مهراست، بر زبان ها، مهر است ، وبرگوش ها ،مهر است!

 

-ایام را مبارک باد از شما! مبارک شمایید! ایام ، می آید تا به شما مبارک شود!

 

-ائمه که باشد؟ مرا به ائمه چه کار؟

 - ما خود ائمه ایم!

 گفت:چنین مگو! تو ائمه ی دیگرانی.دیگران ائمه ی تو اند.

 

-همه را در خود بینی: از موسی و عیسی و ابراهیم ونوح وآدم وحوا و آسیه وخضر والیاس، و«فرعون» و«نمرود»!... تو عالم بیکرانی! جه جای زمین و آسمانها؟!

 

-خیا ل ها کم نیست: از خود خیال می انگیزی و حجاب خود می سازی، و بنا بر آن خیال، تفریح می کنی!... 

-شمس خجندی برخاندان{پیامبر} می گریست.ما بر وی می گریستیم. – بر خاندان چه گرید؟!یکی به خدا پیوست، برو می گرید، بر خود نمی گرید؟! اگر از حال خود واقف بودی،بر خود گریستی!

 

 - گفت دربان که تو کیستی؟گفتم:این مشکل است،{صبرکن}تا بیندیشم!... بعد از آن می گویم که: پیش از این روزگار، مردی بوده است بزرگ، نام او« آدم !» من از فرزندان اویم!...

 - چون گفتنی باشد و همه ی عالم از ریش من درآویزد که مگر نگویم...، اگر چه بعد از هزار سال باشد، این سخن، بدان کس رسد که من، خواسته باشم!

   - اگر بر عرش روی هیچ سود نباشد! و اگر بر بالای عرش روی، واگر زیر هفت طبقه ی زمین ،هیچ سود نباشد! در دل می باید که باز شود.

  - ساقیان،رقاصان،نوازندگان وخوانندگان زن را خدا آفریده است!اگر بدند یا نیک اند، درایشان بنگریم!در کلیساها هم برویم! ایشان را بنگریم!

-قومی هستندکه پیش ایشان، این باشد که:همه ی کارهات حواله به« فردا» باد! یعنی، «امروز»چه شد؟ «امروز» را برون کردند؟!چه گناهی کرده بود« امروز» ،که از حساب بماند؟!

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 4:11 | لینک  |