عده بسیاری پرگویی ایرانیان را نشانه ی هوشمندی و وسعت اطلاعات دانسته اند، حالی که این خصیصه بیشتر ناشی از خواندن داستان های هزارو یک شب وعاشقانه های ادیبانه است که سراسر تایخ ادبیات ما راکه به تمامی حاصل نهایت تلاش ورنج روح ایرانی در گذر زمان است،در برگرفته است. البته زبان شعر وادب برای ایرانیان ،تنها نماد بروز احساسات و وعواطف عاشقانه یا مکاشفات شبانه نبوده است(حداقل قبل از دوره ی اضمحلال آن)بلکه حامل عصاره ی اندیشه وجوهر خردورزی ایرانیان نیز بوده است که متاسفانه در ظرفی ریخته شده که تناسبی با آن اندیشه ها نداشته است.از آن پس ذهن ساده اندیش وعافیت جوی عالم وعامی تنها به مرورداستان های لیلی و مجنون،خسرو شیرین و…پرداخته وحتی آثارسترگی چون شاهنامه فردوسی رامانند قصه های جن و پری ونبرد دیوان و ددان خوانده اند.اکنون نیز همه ادیب شده اند وتا حرفی به میان می اید،سریع از آستین خودچند خروار اشعار و ابیات به عنوان شاهد مثال می آورند تا شنونده ی ناآگاه به سعادت خود ایمان بیاورد که با مردمان ادیب وهنرور ی برخورد داشته است!
توجه عمومی به امری چنین سترگ ،هرچند در ذات خود چیز بدی نباید باشد،اما از طرفی مایه ی اضمحلال آن امرو ابتذال نهایی آن را در غیبت اندیشمندان ،ادیبان و شعرشناسان راستین فراهم آورده است تا جایی که شعر را تنها هنر ملی ایرانیان دانسته اند،هنری که ذایقه ی سخت کوشی وخطر کردن مردمان را با آهنگ موزون کلمات وشرنگ شیرین شنیدن حکایت های عافیت طلبانه دررعایت آداب ملک وملوک و سلوک و اخلاق درویشانه یکسره بر باد فنا داد تادر «گذرگاه حوادث»و باریدن باران بلا بر سر،در کنج های خانه به دوباره خوانی غزل ها و احیای عشق لیلی صفتانه،میهن را به دست نامردمان بسپاریم.
اکنون نیز عرصه چنان تنگ شده است که در عصر حاضر،عده ای سوار بر امکانات مدرنیته و وسایل رفاه بشری مردمان این مرزو بوم را دوباره دعوت به درویشی و مکاشفه ورزی می کنند و تعدادی دیگر نیز که این وضع را به هر دلیلی نمی پسندند، داعیه ی خردورزی، عقلانیت و همه چیز دانی شان فضا را مشوش وجستجوگران اندیشه راچنان سردرگم ساخته که انسان به همان قرایت های ملایم عارفانه از زندگی و هستی راضی می شود؛ تا مگر در سر کشیدن شراب سکرآورخودنشینی و مراقبت،فراموش کند و خون گریه نکند که «سیاست مداران کوتاه قامت» فرهنگ را با ایدیولوژی،هنر را با سفارش وفلسفه را با جمود چنان در آمیخته اند که فضیلت های اخلاقی این مردم یکان یکان به غرقاب فنا سپرده می شوند.
آنگاه که به گفته ی فیلسوف ایرانی،«جواد طباطبایی»ادیبان به متفکران قوم تبدیل شوند،باید بنیاد هر گونه تحول تاریخی و حل بحران های تاریخی را که در ذات خود بحران هایی فلسفی هستند،بر باد گره زدوبه جستجوی هیچ راه حلی نپرداخت که اصلا مشکلی نیز احساس نمی شود!حال باید بر این وضعیت هراسید که سیاستمداران درس ناخوانده مان به متفکران این قوم تبدیل شده اند وناراستی ومنفعت ناشناسی چنان از جانب ایشان، فربه گردیده است که نفس اندیشه ورزان به شماره افتاده است.
سفرنامه نویسانی که در دوران صفویه و قاجاریه،یعنی در دوره ی اوج بروز بحران های فرهنگی و سیاسی ایران زمین در مواجهه با غرب؛غربِ مجهز به اندیشه های فیلسوفانه ودرک جدید از«دوران»به ایران سفر کرده اند،اغلب ایرانیان را مردمانی دانسته اند که همواره شاهد وتماشاگر ظهور و سقوطِ ساسله های پادشاهی شان بوده اندودر این میان بیشتر به لطیفه خوانی،نقالی و پرده خوانی روزگار می گذرانده اند!از آن طرف سیاست مداریا جهانگرد ما وقتی خواست به فرنگ سفر کند ،همه دین و ایمان از دست بداد وعاشق دخترکان موبور وچشم طلایی شد وهنگام بازگشت به وطن به جای گشودن گرهی و آوردن رازی از آن پیشرفت ،بازیگران داستان های هزارویک شب را برای احیای دوباره ی آنها فراهم آورد!
ادامه دارد… .
