تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

"امروزه، اصلاح طلبی را عین اعتدال و اعتدال را به بهانه رعایت مصالح، با مماشات با بسیاری از نمودهای تباهی یکی می دانند؛ غافل از اینکه اصلاح طلبی راستین و پیگیر جز با شناخت ریشه های تباهی و از میان بردن آنها امکان پذیر نمی باشد. اعتدال اصلاح طلبانه مماشات نیست، عدم مماشات اصلاح طلبانه با افراط های تبهکارانی است که کوشش می کنند راه اصلاحات را مسدود کنند."                                                               مکتب تبریز - سیدجواد طباطبایی

پیشگفتار 

اکنون بیش از یک دهه است که درباره ی اصلاحات واصلاح طلبی درایران دوره ی جمهوری اسلامی سخن می رود، اما هنوز به نظر نمی رسدکه ازطرف داعیه داران اصلاحات، تعریف روشن ونظام مندی ازروش های عمل اصلاحی وهدف اصلاح ارائه شده باشد وآنجا نیز که اهداف خاصی درقالب یک سری مفاهیم ازطرف افراد یا گروه هایی معرفی شده است، اراده ای جهت دست یافتن به آن اهداف درکار نبوده است. من براین باورم که تبیین وضعیت اجتماعی وسیاسی که جامعه ی ایران رادرشکل یک بحران فراگیردرخود رو برده است، لزوما ازمجرای مباحثات صرفا سیاسی ممکن نخواهد بود، بلکه تلاش درجهت ترجمه برآیند حوادث، اتفاقات وبحران های جاری به تئوریهایی درقالب اندیشه ی نظام مند می باشدکه می تواند ازصورت ظاهر امر واقع فراتر رفته وتوان تحلیل زنده ی حوادث تاریخی را به دست دهد.از این رو«هر بحرانی، بحران در بنیادهاست، یعنی بنیادهای تفکر».کژی وناراستی واقعیت های موجود، انعکاسی از واژگونی ساختار اندیشه درحوزه هایی ازتفکر است که حوادث بزرگ وکوچک تاریخی را سبب ساز می شوند.

 ازاهداف من در این جابررسی وضعیت، شرایط وچگونگی عمل اصلاحی نزد به اصطلاح اصلاح طلبانی است که که دردهه اخیر با ارائه ی گفتمان خود توانستند کشمکش نسبتا شدیدی درلایه های قدرت ودرساختار حاکمیت یکدست ایران ایجاد کرده ومرز بندی وآرایش دوباره ی نیروهای اجتماعی وسیاسی راباعث شوند. امابرای آنکه به روش خود که بازیابی حوادث وترجمه آنهادرون یک نظام اندیشگی درحدود توان خود می باشد وفادار باشم، سعی خواهم کردتا از ظاهر مناقشاتی که در این یک دهه ی اخیرصرفا بیانی از تمایل شدیدافراد وگروه ها در کسب قدرت سیاسی برای پیشبرد اهداف خاص شان بوده است فراتر روم وباتکیه بر سنت اصلاح طلبی پیش رو که نزد اولین اصلاح طلبان ایرانی یا به تعبیر مجتبی مینوی« اولین کاروان معرفت» دردوره ای پیش از به ثمررسیدن اتقلاب مشروطه پایه ریزی شد، صحت وسقم گفتمان به اصطلاح اصلاح طلبی رانزد داعیه داران کنونی آن روشن سازم. من دراینجا نه درصدد تسویه حساب سیاسی با مدعیان اصلاح طلبی که کار ساده لوحانه ای است، بلکه درپی معرفی« سنت اصلاح طلبی» نزد مردان بزرگی همچون میرزا ابوالقاسم قائم مقام، عباس میرزا ولیعهد، میرزا تقی خان امیرکبیر، میرزا محمدحسن خان مجدالملک، میرزا علی خان امین الدوله ودیگرانی هستم که در بیش از نیم قرن قبل از ظهور مطالبات جدید مردم ایران طی انقلاب مشروطه، به آگاهی ژرفی از بحران های اجتماعی- سیاسی و خصوصیات حاکمیت استبدادی و واپسگرای آن دست یافتند که از حیث استواری واستحکام مبانی اندیشگی واراده ی بر تغییر واصلاح فرسنگ ها با آنچه این روزها مدعیان امروزی اصلاح طلبی درعهد جمهوری اسلامی عافیت طلبانه اعلام می دارند، فاصله دارد.

 بررسی دقایق تلاشهایی که این اولین اصلاح طلبان راستین برای نجات ایران ازغرقاب فنایی که به آن گرفتار بودانجام دادندو دراین راه تنی جان خودازدست داده وتنی دیگر نزد غوغاییان ومخالفان تجدد وانتظام امور نام خود را به طرد و وهن آلودندو به بهای تأمین« مصالح عالیه ی» ایران، ننگ خریدند، نتایج بسیار مهمی برای درک بهتر آینده ی پروژه ی اصلاحات اساسی درکشور دارد تا با تکیه بر سنتی که دیگران دست در آفریدن آن داشته اند، از راه بردن درتاریکی وحرکت در خلأ پرهیز کنیم. پرسشی که فعلا پیش می کشم این است که چرا باوجود پیشروان اصلاح طلبی که توانستند برای اولین بار ایران زمین را در«آستانه ی ورود» به دوران جدید تاریخ ایران قرار دهند، هیچ مقوله ومفاهیم خاصی دراین باره که می تواند حداقل موتور محرک برای پای گذاشتن آگاهانه در طریق صعب وسخت« تغییر واصلاح» باشد از طرف مدعیان امروزی مطرح نمی شود؟

 صداقت وشجاعت دو پیش شرط اساسی اصلاح طلبی است که اصلاح طلبان وطنی فاقد آن هستند. این دو شرط درکنارآگاهی ژرف ازمبنای تجدد وسنت می تواند درگشودن گره ها ورفع موانع تأسیس بنای تجدد در سرزمین ایران که از بی صداقتی ، محافظه کاری، مصلحت اندیشی، قانون گریزی و انحطاط اخلاقی رنج می برد، بسیار کارگشا باشد .در این یک دهه، اصلاح طلبی نه یک هدف آرمانی، بلکه تنها یک شعار و نه یک روش برای رسیدن به آرمان های ازپیش اعلام شده، بلکه تنها ابزاری جهت کسب قدرت سیاسی برای اعمال نظر شخصی یا حداکثر گروهی وحزبی بوده است. بر این اساس «اصلاح طلبی» که خود مولود شرایط ویژه ی انحصار واستبداد حکومتی در دو دهه ی  پس از انقلاب 57 به بهانه ی پاسداری از ارزش های انقلابی ومقابله با توطئه های ضد انقلابیون که گویی در هر لباسی آماده ی تاراج«ثمره ی انقلاب » بودند، ار طرف اصلاح طلبان به نحوی معرفی شد که گویی آنها ایجاد کننده ی فضای ظاهرا جدید پس از دوم خرداد 76 بودند واز این لحاظ منت زیادی بر سر مردم دارند.این فضا در واقع ناشی از شوک حاکمیت و زایش عرصه ای از میدان نقد درباره ی موضوعاتی بود که قبلا تابو محسوب می شدند. اما جنبه ی طنزگونه ی ماجرا این بود که این اصلاح طلبان همان نیروهای مکتبی قبلی بودند که در تمامی دهه ی اول انقلاب تاپیش از مرگ آیه الله خمینی، خود پاسدارسفت وسخت ارزش ها، برخوردقاطع وانقلابی بامعترضان وناراضیان وپرچمدارمبارزه با امپریالیسم ودر رأس آن آمریکا بودند ونیز خود موجد بسیاری ازتحدیدها ومحدودیت ها برای آزادی بیان وفعالیت های سیاسی بودند ، اکنون به منتقدان وضعیتی تبدیل شده بودند که بیش از همه خود در ایجاد آن سهم داشته اند، اما رندانه دامنه انتقاد خود را تنها به دوره ای تسری می دهندکه دهه ی اول عمر جمهوری اسلامی رادربر نمی گیرد!

ریشه های انتقاد این گروه به شیوه های اداره ی امور کشور، بیشتر ناشی ازدور ماندن ازمناصب قدرت بودتا درک وشناخت اهداف اصلاح طلبانه ای که نه مختص این یک دهه، بلکه هدف غایی تمامی تلاش ها  ومبارزات متجددانه دربیش از یک قرن اخیر است که نقطه ی اوج آن انقلاب مشروطه می باشد.

 اصلاح طلبان راستین  با درک وشناخت بنیادین نسبت به مقوله « فکر اصلاح» باتکیه بر سنت اصلاح طلبی پیشرو که نمایندگان بزرگی چون میرزا ابوالقاسم قائم مقام ومیرزاتقی خان امیرکبیر وحتی نماینده ی بزرگی دردرون قدرت سیاسی قاجار چون عباس میرزا ولیعهد دارد، باید به سه پرسش اساسی به روشنی پاسخ داده یا حداقل درباره ی آن به درستی اندیشیده باشند.اول اینکه موضوع یا ابژه ی اصلاح چیست و ایشان در پی اصلاح یا تغییر مناسبات در چه زمینه هایی هستند؟ ثانیا به چه دلیل موضوع یا ابژه ی «تغییر» که جایگزین بهتری نسبت به واژه ی کلی «اصلاح »است، به اصلاح نیازمند است؟ ودست آخر اینکه اصلاح طلبان یا خواستاران تغییر، چگونه، با چه ابزاری وبا تکیه برکدام روش در راه رسیدن به آرمان های خود که قطعا از حوزه ی منافع شخصی وخصوصی افراد وگروه ها خارج بوده وبه مصالح ملی درحوزه ی عمومی برمی گردد، قدم خواهند گذاشت؟

 تجربه اثبات کرده است که هیچ حکومت توتالیتر یا اقتدارگرا به میل خود تن به تغییرات مسالمت آمیز نخواهد داد.بلکه آنجا که دامنه ی اصلاحات با مرزهای نظام موجود وخطوط قرمز تولید وتوزیع قدرت وخصوصا ایدئولوژی آن رژیم برخورد کند به صورت قهری شروع به حفاظت از این مرزها خواهد کرد. در این هنگام واکنش بعدی اصلاح طلبان بسیار مهم است که سره را از ناسره جدا خواهد کرد.نکته ی اساسی دین است که اصلاح طلبانی که از تغییرات مسالمت آمیز وآرامش اصلاح طلبانه سخن می رانند، ساده لوحانی هستند که با نفی خشونت،حرمت خشونت کنندگان را پاس می دارندو در واقع با نفی خشونت، خود وپیروان راستین خود را قربانی خشونت خواهند کرد.درباره ی این شیربی یال و دم و اشکم چه می توان گفت که وقتی خود در سالهای تصاحب قوه ی مجریه ومقننه که با شعار دموکراسی، برابری وتسامح به دست آمده بود، ازناکارآمدی روش های آرامش طلبانه وعافیت جویانه سخن راندند ، باز هم با ادامه ی روش های پیشین که حتی خود نیز دیگربدان اعتقاد نداشتند، بر خشونتی که بر روشنفکران، دانشجویان وروزنامه نگاران وارد می آمد مهر تأیید زدند.

 برای اینکه از بحث اصلی دور نمانم بار دیگر تأکید می کنم که بحث از ضعف ها، بی صداقتی هاودروغ بافی های اصلاح طلبان ناواقعی امروزازمجرای مباحثات سیاسی، درافتادن دردام لفاظی های متقابل میان دوگروه رقیب درکسب قدرت می باشد. لفاظی هایی بدون توجه به بنیادهای بحران فراگیر ی که درشکل « عدم مشروعیت رژیم سیاسی» خودرا می نمایاند، اما از طرف مدعیان دور مانده از قدرت که  زمانی خود خواهان خروج ازحاکمیت بودند به صورت غلبه ی فریبکارانه ی « گفتمان اصلاح طلبی»  به مردم حقنه می شود. آنجا نیز که مکاشفات ادیبانه به کار تحلیل نیم بند وقایع و اتفاقات جاری که ارزش ذاتی چندانی ندارند می آید، بررسی آنچه در دورانی موسوم به اصلاحات در8 سال از عمر جمهوری اسلامی ایران گذشت ، حتی ارزش تتبع ادبی را نیز ندارد. اگر بتوان آنچه را که درسطح جامعه وکشور می گذرد ونهادهایی را که هرکدام نمایندگی بخشی از عقاید وایدئولوژیها رابرعهده دارد، نمادی ازتضاد وباژگونی« سازمان اندیشه» درحوزه های انتزاعی تفکر دانست که با سیطره ی ناخودآگاهی آن همچون ناخودآگاه جامعه ریشه در سنت درازدامن اندیشیدن ایرانی تا کنون دارد، اندیشیدنی که پای درگل سنت متصلب وناکارآمدی داردکه به کلی از واقعیات سیاسی- اجتماعی بیگانه است، آنگاه می توان انحطاطی را که درشئون مختلف درگیرآن هستیم را ترجمه به «بحران در تفکر و آگاهی» کنیم.

 ساده اندیشان عدم موفقیت پروژه اصلاحات رادر دوران جمهوری اسلامی درممانعت مخالفان وحتی صرف بی صداقتی اصلاح طلبان خواهند دید، اما توجه به رئوس گفتاری که در پی خواهد آمد، می تواند تا حدی درمعرفی وجدان معذب ایرانی ووضعیتی  که سده ها پس از حمله مغول ها گرفتار درآنیم معرفی کند. هرنوع کوشش متجددانه درتأسیس بنای تجدد به یک مفهوم چیزی جز تلاش برای بهتر زیستن انسان های این جامعه  در کنار هم نمی باشد.در این راه آنچه به این کار می آید ستودنی، ارزشمند وقابل تأمل وگرنه شایسته ی دور ریختن وزدودن زنگارهای اندیشه می باشد.

گفتاری که در پی خواهد آمد گامی هرچند کوچک درای راستا می باشد.قبل از آن قدردان تتبعات وپژوهشهای فیلسوف سیاسی معاصر دکتر جواد طباطبایی هستم که با  نتایج تلاشها وتحقیقات نظام مند خود راهی برای برون رفت از بحران مقابل روح ایرانی گشوده است.

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 12:41 | لینک  | 

درباره علل انحطاط فرهنگ و تمدن ایران زمین همواره مباحث مختلفی ذکر شده است.دراین میان ازمهم ترین دلایلی که موجبات تعطیل اندیشه وتهی شدن آن از خردورزی فلسفی را در گذر تاریخ فراهم آورد، یکی را غلبه ی روح تصوف، اشراقیگری و عرفان زاهدانه بر تأملات عقلانی وتوجه به ظواهر شریعت از منظر فقه بر دیگر قرائتهای ممکن از دین دانسته اند.در مقابل صوفیان وعارفان درویش مسلک عقل ستیزی که به گفته ی عبدالحسین زرین کوب تبدیل به متفکران قوم شده بودند، جریان مخالفی وجود داشت که توجه را از ظواهر شریعت به تامل عقلانی در آن فراتر برده و دیگران را از قشری اندیشی و تقلید عابدانه برحذر داشتند. بهای سنگینی که شیخ شهاب الدین سهروردی از بزرگترین نمایندگان این جریان اندیشگی با از دست دادن جان خود پرداخت ،تنها یک نمونه از دشمنی فقیهان و متشرعانی بود که با نزول وحی کار جهان را تمام شده می دیدند و دیگر نیازی به کاربرد عقل در تفسیر سنت و دین نمی دیدند.اینان دریکی دو سده ی اخیر به جمع نامیمون فقه و عرفان پرداخته ، آخرین ضربه کاری را بر پیکره ی عرفان عاقلانه ای که نمایندگانی  چون شیخ اشراق،نجم الدین رازی، مولوی،  شمس تبریزی وعده ی قلیل دیگری داشت، وارد آوردند.این چنین می شود که در دوران اخیر قشری ترین فقها نیز رسالاتی مشحون از غزلهای عارفانه نگاشته و از رخ معشوق ،خال لب، کمند زلف و زیبایی مغ بچگان عقل و هوش از دست داده اند!

من در اینجا فقط به جهت معرفی تفاوتهای نگاه عقلانی و اومانیستی عرفان خردورزانه ای که به کار این جهان می آید در مقابل عرفان زاهدانه و درویشانه ای که زهد وتسلیم در برابر مشیت نوشته و نانوشته را ارزش می شمارد، فقراتی از گفته های منسوب به شمس تبریزی را می آورم. تأمل در این سخنان عمق این تباین و پتانسیل عظیمی را که در ستیز با ظاهراندیشی، شخصیت پرستی وتقلید متعبدانه از انگاره ها و اسطوره های پیشینی در خود نهفته دارد، به خوبی نشان می دهد:

 

-عرصه ی سخن، بس تنگ است!عرصه ی معنا فراخ است! از سخن پیشتر آ ! تا فراخی بینی و عرصه بینی!

 

-هنوز ما، را «اهلیت گفت» نیست! کاشکی، «اهلیت شنودن»، بودی! «تمام - گفتن»، می باید، و«تمام – شنودن» ! بر دل ها مهراست، بر زبان ها، مهر است ، وبرگوش ها ،مهر است!

 

-ایام را مبارک باد از شما! مبارک شمایید! ایام ، می آید تا به شما مبارک شود!

 

-ائمه که باشد؟ مرا به ائمه چه کار؟

 - ما خود ائمه ایم!

 گفت:چنین مگو! تو ائمه ی دیگرانی.دیگران ائمه ی تو اند.

 

-همه را در خود بینی: از موسی و عیسی و ابراهیم ونوح وآدم وحوا و آسیه وخضر والیاس، و«فرعون» و«نمرود»!... تو عالم بیکرانی! جه جای زمین و آسمانها؟!

 

-خیا ل ها کم نیست: از خود خیال می انگیزی و حجاب خود می سازی، و بنا بر آن خیال، تفریح می کنی!... 

-شمس خجندی برخاندان{پیامبر} می گریست.ما بر وی می گریستیم. – بر خاندان چه گرید؟!یکی به خدا پیوست، برو می گرید، بر خود نمی گرید؟! اگر از حال خود واقف بودی،بر خود گریستی!

 

 - گفت دربان که تو کیستی؟گفتم:این مشکل است،{صبرکن}تا بیندیشم!... بعد از آن می گویم که: پیش از این روزگار، مردی بوده است بزرگ، نام او« آدم !» من از فرزندان اویم!...

 - چون گفتنی باشد و همه ی عالم از ریش من درآویزد که مگر نگویم...، اگر چه بعد از هزار سال باشد، این سخن، بدان کس رسد که من، خواسته باشم!

   - اگر بر عرش روی هیچ سود نباشد! و اگر بر بالای عرش روی، واگر زیر هفت طبقه ی زمین ،هیچ سود نباشد! در دل می باید که باز شود.

  - ساقیان،رقاصان،نوازندگان وخوانندگان زن را خدا آفریده است!اگر بدند یا نیک اند، درایشان بنگریم!در کلیساها هم برویم! ایشان را بنگریم!

-قومی هستندکه پیش ایشان، این باشد که:همه ی کارهات حواله به« فردا» باد! یعنی، «امروز»چه شد؟ «امروز» را برون کردند؟!چه گناهی کرده بود« امروز» ،که از حساب بماند؟!

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 4:11 | لینک  | 

پس ازتاخیری که در ارایه ی مطالب ونقطه نظرات در این وبلاگ پیش آمد، تصمیم گرفتم این رخوت را که از بهمن ماه سرد سال پیش شروع شد، به همان زمستان گذشته بسپارم وفعلا همنوا باجان طبیعت و سروش روح انگیز بهار،در فضایی جدید، گفتمان نویی ارایه دهم.در این راه به نامگذاری وبلاگ در حوزه ی اندیشه، فلسفه و اجتماعیات وفادار خواهم بود. رویکردی نیز به فلسفه ی علم واز آن مقدم ترفیزیک نظری و تاثیر آن در دیدگاه های فلسفی وپارادایم های کنونی خواهم داشت. فلسفه و علم وامدار یکدیگرند، هر چندهنوز روش فلسفی ازآن شیوه ی "اندیشیدن علمی"فاصله ی زیادی دارد.اما همه می دانیم که با تأسیس فیزیک جدید درقرن  19و تغییر رویکردها به حوزه ی علم، تأ ثیرآن در حوزه ی اندیشه و فلسفه به زودی ظاهر شد. اکنون با ظهور آخرین دستاوردهای فیزیک نظری در حوزه ی کوانتوم به نظر می رسد که این شاخه از علوم به همراه دیگر شاخه های علم حمل بخشی ازبار سنگین پاسخگویی یا گمانه زنی فلسفه را دریافتن پرسشهای بنیادین "هستی شناسی" و "انسان شناسی"و در یک کلام آرام کردن روح عصیان و عصیان روح انسانهایی را بر عهده گرفته  که بیش از پیش سرنوشت شان به هم بسته شده و فزونی رنج زیستن آزارشان می دهد.

انسداد چاک راههای ذهن وسعی در توقف زمان و مکان و خصلت ایستا بخشیدن به آن، کاری نه مطلوب و نه ممکن است، تنها پروردن خیال خام ساده دلانه ای است که نتیجه ای جز تصلب مغز، توقف گفتگو وخردورزی نخواهد داشت. نیزمعتقدم که مسأ له ی اصلی و مبتلابه جامه ی ما«انسان» است.من این مفهوم را دارای جایگاهی فراتر از نژاد، قومیت وجنسیت می دانم .در این میان ظهور ایديولوژیهای متنوع غربی در جامه ی ما، باعث شده است تا مفاهیم اساسی دنیای مدرن مانند، آزادی فردی ،حقوق بشر، تساوی نوع بشر وغیره را صرفا از این منظر ببینیم ودر این راه حتی از واضعان این نظریات پیشی گرفته ایم.ظهور این ایديولوژیها در لباس ایسم های جوراجور،به مانعی در برابر حرکت به خاستگاه هایی تبدیل شده است که اندیشیدن از آنجاها آغازیدن یافته است.آن اشتیاق فلسفی که در پی برکشیدن مفاهیم به جایگاه مثالی و سپس تزریق دوباره ی آن به بطن اجتماع است، اکنون جای خود رابه مرامهای متنوع، از نحله های عرفانی خودسازی و تزکیه ی نفس گرفته تا ایدیولوژیهای مارکسیستی(از نوع سیاسی) ، فمنیستی (آنچه اخیرا میان زنان نواندیش مان باب شده است)وغیره  بخشیده است .

آری، توجه ما از سرچشمه های نور کمرنگی از حقیقت که به مدد تلاشهای روح غربی و از مجرای برخورد با دنیای جدید حاصل شده است به تلأ لو بازتاب امواج منکسری معطوف شده است که نه از دنیای واقعیت که از پشت آینه می تابد.

 

«خود انتقادی» پیش شرط خودآگاهی و دانایی است.دانایی مرادف تواضع است،تواضعی به مثابه برخورد متسامح و روشن بینانه نسبت به نتایج نظرات و عقاید مردمی که کاستن از رنج ها و مرارت های ایشان تمامی هدف ماست،« فلسفیدن» جز این به مانند عبادت در صومعه تنها تندخویی و درشتگویی نصیبمان خواهد کرد. 

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:25 | لینک  | 

سیاوش پسر کاووس پسر کیقباد بود.کاووس پادشاه ایران بود.او سیاوش را در کودکی به رستم دستان که جهان پهلوان بود سپرد تا آیین آزادگی و جنگ و شکارو شراب را به وی بیاموزد.رستم پس از هفت سال سیاوش را که در رزم و بزم سرآمد همه شده بود به درگاه کاووس باز آورد.

کاووس زنی داشت سودابه نام دختر پادشاه هاماوران.این سودابه شیفته و بی قرار سیاوش شد.آخر در جهان خوبروی تر از سیاوش نبود.اما سیاوش عشق شاه بانو را نپذیرفت.او مظهر کمال بود.چون سودابه ناکام شد از ترس رسوایی به شاهزاده تهمت زدکه می خواست با من که نامادری اویم درآمیزد.البته سیاوش به این دروغ گردن ننهاد.

کاووس بیخبر و فریفته ی سودابه بود،هر چند می دانست سیاوش گناهی ندارد ولی نمی دانست چه کند.سرانجام به اصرار زن پذیرفت که سیاوش برای اثبات بی گناهی خود بنا به آیین از آتش بگذرد.زیرا آتش در پاکان نمی گیرد.

سیاوش پذیرفت ودر انبوه آتش رفت و بی زیان از سوی دیگر در آمد.گناه سودابه مسلم شد.سیاوش میانجی شد تا پدراز خون اوبگذرد  وکاووس گذشت.

در این میان افراسیاب پادشاه توران به ایران تاخت.سیاوش می خواست از پدر و سودابه دور باشد،پس از پدر خواست تا به جنگ برود.سیاوش به سرکردگی سپاه بلخ را گرفت و تورانیان گریختند.سپس از پادشاه خواست تا به توران بتازد،ولی پدر به او گفت بمان تا افراسیاب خود بیاید.

افراسیاب خوابی هولناک دید وپیمان صلح بست و برای ضمانت پیمان صد تن از کسان خود را گروگان داد.

اما کاووس هوسی دیگر کرد واز سیاوش خواست که گروگانها را بفرست تا بکشم وخود به سرزمین توران بتاز و پیمان را بشکن.

سیاوش نپذیرفت و چون امکان بازگشتش به ایران محال بود از افراسیاب راهی خواست تا از توران بگذرد اما به راهنمایی وزیر خردمند و خوبدل افراسیاب  به نام پیران،سیاوش در توران ماند.

افراسیاب پدروار سیاوش را دوست داشت و دختر خود فرنگیس و سرزمینی را به وی داد. سیاوش شهریاری کامروا بود.

افراسیاب برادری داشت گرسیوز نام که مردی حسود بود.کم کم افراسیاب و سیاوش را به هم بدبین کرد. آخر افراسیاب سیاوش را کشت ولی با وساطت پیران از خون فرنگیس گذشت. پس از چندی کیخسرو از فرنگیس زاد.پیران کیخسرو را به شبانان سپرد تا از گزند افراسیاب دور ماند.


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:1 | لینک  | 

عده بسیاری پرگویی ایرانیان را نشانه ی هوشمندی و وسعت اطلاعات دانسته اند، حالی که این خصیصه بیشتر ناشی از خواندن داستان های هزارو یک شب وعاشقانه های ادیبانه است که سراسر تایخ ادبیات ما راکه به تمامی حاصل نهایت تلاش ورنج روح ایرانی در گذر زمان است،در برگرفته است. البته زبان شعر وادب برای ایرانیان ،تنها نماد بروز احساسات و وعواطف عاشقانه یا مکاشفات شبانه نبوده است(حداقل قبل از دوره ی اضمحلال آن)بلکه حامل عصاره ی اندیشه وجوهر خردورزی ایرانیان نیز بوده است که متاسفانه در ظرفی ریخته شده که تناسبی با آن اندیشه ها نداشته است.از آن پس ذهن ساده اندیش وعافیت جوی عالم وعامی تنها به مرورداستان های لیلی و مجنون،خسرو شیرین و…پرداخته وحتی آثارسترگی چون شاهنامه فردوسی رامانند قصه های جن و پری ونبرد دیوان و ددان خوانده اند.اکنون نیز همه ادیب شده اند وتا حرفی به میان می اید،سریع از آستین خودچند خروار اشعار و ابیات به عنوان شاهد مثال می آورند تا شنونده ی ناآگاه به سعادت خود ایمان بیاورد که با مردمان ادیب وهنرور ی برخورد داشته است!


توجه عمومی به امری چنین سترگ ،هرچند در ذات خود چیز بدی نباید باشد،اما از طرفی مایه ی اضمحلال آن امرو ابتذال نهایی آن را در غیبت اندیشمندان ،ادیبان و شعرشناسان راستین فراهم آورده است تا جایی که شعر را تنها هنر ملی ایرانیان دانسته اند،هنری که ذایقه ی سخت کوشی وخطر کردن مردمان را با آهنگ موزون کلمات وشرنگ شیرین شنیدن حکایت های عافیت طلبانه دررعایت آداب ملک وملوک و سلوک و اخلاق درویشانه یکسره بر باد فنا داد تادر «گذرگاه حوادث»و باریدن باران بلا بر سر،در کنج های خانه به دوباره خوانی غزل ها و احیای عشق لیلی صفتانه،میهن را به دست نامردمان بسپاریم.


اکنون نیز عرصه چنان تنگ شده است که در عصر حاضر،عده ای سوار بر امکانات مدرنیته و وسایل رفاه بشری مردمان این مرزو بوم را دوباره دعوت به درویشی و مکاشفه ورزی می کنند و تعدادی دیگر نیز که این وضع را به هر دلیلی نمی پسندند، داعیه ی خردورزی، عقلانیت و همه چیز دانی شان فضا را مشوش وجستجوگران اندیشه راچنان سردرگم ساخته که انسان به همان قرایت های ملایم عارفانه از زندگی و هستی راضی می شود؛ تا مگر در سر کشیدن شراب سکرآورخودنشینی و مراقبت،فراموش کند و خون گریه نکند که «سیاست مداران کوتاه قامت» فرهنگ را با ایدیولوژی،هنر را با سفارش وفلسفه را با جمود چنان در آمیخته اند که فضیلت های اخلاقی این مردم یکان یکان به غرقاب فنا سپرده می شوند.


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 4:6 | لینک  | 

در دنیای سیاست لزوما همه سیاست دان نیستند،بلکه عده ی بسیار بیشتری صرفا فعال سیاسی ویا تکنسین سیاسی هستند که بدون توجه به نقطه ی آغازین نظری فعالیتهای شان، دست به عمل سیاسی می زنند.آبشخور فکری بحثهای ایشان از جاهایی مایه می گیرد که عموما ازمراحل تحول آن بی خبرند.اما  اینکه نتیجه عمل سیاسی این افراد به خاطر فقدان نظام اندیشه و اندیشه ورزی تبدیل به دلمشغولی فکری حلقه های تئوریک و نظری شود ، خطری است که تهدیدات آن نیز تا حد زیادی عملی شده است.لذا شاهد آن هستیم که تحلیل فلان دانشجوی علوم سیاسی یا فعال سیاسی با توضیح و تفسیرهای کوچه و بازاری تفاوت چندانی ندارد.


اکنون در این فضا به جای آنکه شاهد ارایه ی هر چه بیشترمباحث بنیادی و نظری در باره ی  آنچه وجدان معذب ایرانی رااز لحاظ تحصیل حقوق انسانی که آزادی هسته ی اساسی ان است می آزاردو یکصد سال است که فریاد آن را سر داده ایم، متاسفانه نظاره گر ارایه ی معجون نا همگونی از بی پایه ترین واکنشهای احساسی  نسبت به مسایل پیش رو هستیم. این موضوع تا جایی پیش می رود که بحث براندازی یا عدم براندازی رژیم سیاسی موجود آنهم به صورتی خیالبافانه و از سر هوس شخصی یا جمعی  بدون ارایه ی مبانی تئوریک آن سر از وبلاگهای شخصی مدعیان دردمند آزادیخواهی و برابری طلبی درمی آورد. اینان به مانند شرکت بیمه تمامی نتایج اعماشان را فعلا بیمه کرده اند و در صورت حصول نامرادی و دیکتاتوری، از زیر بار مسئولیت خود شانه خالی خواهند کرد!

گفتار زیر که مصاحبه ای با "هربرت مارکوزه"فیلسوف سیاسی معاصر است، می کوشد در قالب پرسش و پاسخی مجمل تا حدودی چرایی و چگونگی بروز انقلابات و اولویت «اصلاح» یا «انقلاب» بر یکدیگر و نتایج حاصل از آنها را از زبان مارکوزه  بشنود.
لازم است  خاطر نشان سازم که این گفتگو از کتاب «انقلاب یا اصلاح» که شامل گفتگویی با «هربرت مارکوزه» و «کارل ریموند پوپر»  با ترجمه ی «ه.وزیری» طبع «شرکت سهامی انتشارات خوارزمی» است، گرفته شده است و بخش اول آن به صورت فشرده مطرح می شود و بخش دوم آن شامل گفتگو با دیگر فیلسوف معاصر «کارلر.پوپر» خواهد بود.
امیدوارم نقطه نظرات خوانندگان محترم درباره موضوع «انقلاب یا اصلاح» به غنای هر چه بیشتر مطلب کمک کند.


زندگینامه ی سیاسی هربرت مارکوزه:
من در برلن زاده شده ام؛ و به دلیلی- شاید به علت بذله گویی مشهور برلنی یا به علتی دیگر- هم امروز نیز از این بابت خوشحالم. اما در واقع تجارب من در سال   1918 با انقلاب آلمان اغاز می شود.در سال 1918مدتی کوتاه عضو شورای سربازان در برلن – راینیکندورف بودم. وقتی شروع کردندکه افسران عالی رتبه رابی هیچ ضابطه ای به این شورا بخوانند، من از آن کناره گرفتم.سپس شاهد شکست انقلاب در برلن بودم؛ هم به انقلاب خیانت شد و هم ان را سرکوب کردند.از برلن به فرایبورگ رفتم تا تحصیل کنم.از 1928تا 1932 ، ضمن انکه یک بار در برلن برای کسب وکاری نه چندان سودمنداقامت گزیدم، نزد« هوسرل  »و« هایدگر» درس خواندم.

پرسنده:
         نمونه ی جامعه ای که شمه در برابر جامعه ی کنونی ارائه می دهید، کدام است؟


مارکوزه:
            بلی، مساله ی نمونه ای در برابر جامه ی کنونی همواره بر من ساده می  نمودو امروز هم ساده می نماید.آنچه امروز جوانان می خواهند،جامعه ای است بدون جنگ، بدون استثمار ، بدون سرکوبی، بدون فقر و بدون اسراف.باری جامعه ی صنعتی پیشرفته،امروز همه ی آن منابع فنی،علمی و طبیعی را که برای بنا کردن چنین جامعه ای ضروری است ، در اختیار دارد.آنچه مانع این رستگاری می شود،خیلی ساده نظام موجود است و هواخواهان آن که برای دفاع از این نظام شب و روز کار می کنندو بدین منظور وسایلی مدام خشونت آمیزتر بکار می بندند.ارائه ی نمونه ای دیگردر برابر جامعه ی کنونی بر من دشوار نمی نماید. اما این که آن جامعه به طور ملموس چگونه باید باشد، امری دیگر است.اما من معتقدم که بر مبنای زدودن فقر، برچیدن اسراف عظیم و ممانعت از ویران یمنابع، می توان به شکلی از زندگی دست یافت که در آن انسانهابه راستی هستی خود راتعیین می کنند.


پرسنده:
           راهی که به این جامعه می انجامد، چگونه راهی است؟ 

مارکوزه:
          راه به سوی این جامعه- این البته چیزی است که فقط در پیکاربرای تشکیل چنین جامعه ای می تواند ملموس شود. آنچه فعلا در این باره می توان گفت، این است: راه در سرزمین های متفاوت، بسیار متفاوت خواهد بود؛بر حسب درجه ی تکامل این سرزمین ها، تکامل نیروهای مولد، تکامل آگاهی، سنت سیاسی وغیره. می خواهم اشارات خود را به آمریکا محدود کنم، چرا که این سرزمین را بهتر ازهمه جای دیگر می شناسم. می خواهم به شدت تاکید کنم که موقعیت مثلا در فرانسه و ایتالیا بسیار متفاوت است. البته سوالی درباره ی فاعل تغییرات هست، آنهم این سوال : فاعل انقلابی کیست؟ این پرسش بر من نا معقول می نماید، زیرا فاعل انقلابی فقط در فراگرد خود تغییر، می تواند پرورش یابد .این چیزی نیست که به سادگی وجود داشته باش دو باید آن را در جایی پیدا کرد. فاعل انقلابی در عمل پدیدار می شود، در تکامل آگاهی، در تکامل عمل.


پرسنده:
           امروز فاعل می تواندطبقه ی کارگر باشد؟
مارکوزه:
          به من ایراد گرفته اند که ادعا کرده ام طبقه ی کارگردیگر فاعل انقلابی نیست. البته این قلب گفته ی من است. آنچه من گفته ام این است که امروزطبقه ی کارگر در امریکا دیگر فاعلی انقلابی نیست. این یک پیشداوری از جانب من نیست، این ،آنچنانکه  معتقدم، به سادگی خبر دادن از واقعیتی است.باز باید بگویم که موقعیت در فرانسه و ایتالیا بسیار متفاوت است.در آن کشورهاکه سنت نیرومند کارگری وجود دارد، سطح زندگی هنوز به پای آمریکا نرسیده است و به همین دلیل قوه ی سرکشی طبقه ی کارگربسیار تواناتر ازکشورهای متحد امریکاست.


پرسنده:
          شما بر نقش دانشجویان همواره تاکید داشته اید. اینان در تغییر جامعه چه نقشی بازی می کنند؟
مارکوزه:
         هرگز ادعا نکردم که جنبش دانشجویی، امروز جانشین جنبش کارگری به عنوان نیروی بالقوه ی انقلابی می شود. آنچه گفته ام این است که جنبش دانشجویی نقش «محلل» وهموارکننده ی راه جنبش انقلابی را دارد. این در واقع امروز نقشی بسیار تعیین کننده است. به عقیده ی من همه ی ادعاهای شکست گرایانه که جنبشی که اکثر به دانشگاه ها و مدرسه ها محدود است نمی تواند جنبشی انقلابی باشد، و تنها جنبشی روشنفکرانه است- جنبش به اصطلاح گزیدگان- آری این ادعاها به سادگی از کنار واقعیت ها می گذرد. یعنی این واقعیت را ندیده می گیرد که در دانشگاه ها ، در مدرسه ها،  امروز مدیران جامعه ی آینده پرورش می یابند ،  وبه همین دلیل تکامل آگاهی، آگاهی انتقادی، در دانشگاه ها و ومدرسه ها ، وظیفه ای تعیین کننده است.


پرسنده:
           امروز در واقع انقلاب از چه می تواند سر بر کشد؟ احتمالا دیگر نه از فقر، دست کم در کشور های صنعتی پیشرفته نه.
مارکوزه:
          این تماما به کشور های گوناگون بستگی دارد . در کشور هایی که فقر چیره است، بی شک فقر نقشی عمده  بازی می کند. در کشور های دیگر نه. احتمالا سرشت تعیین کننده ی انقلاب قرن بیستم یا بیست و یکم  بدین وسیله معلوم می شود که در وهله ی نخست از تنگدستی زاده نمی شود، بلکه بگوییم، از نامردمی، از بیزاری از اسراف و فراوانی به اصطلاح جامعه ی مصرفی ، اکراه از قساوت و نادانی انسانها؛  وبه همین دلیل خواست اصلی این انقلاب –  در واقع برای نخستین باردر تاریخ- این خواهد بود:  یافتن هستیی که به راستی در خور انسان باشد،  و بنا کردن شکلی تماما تازه از زندگی.  پس مساله فقط بر سر تغییری کمی نیست، بلکه بر سر تغییری کیفی است.

قسمت دوم از این بخش را که ادامه ی این مصاحبه است، به زودی در مطلب بعدی تقدیم شما خواهم کرد.
            

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 23:9 | لینک  | 

« مکر وحیله ای که سیاستمداران برای پرده پوشی ولع قدرت خود بکار می برند با مکر وحیله یک فرد خسیس یا حسود تفاوت چندانی ندارد این امر مختص به سیاست نیست . برعکس پرده پوشی زمانی اختصاصا جنبه سیاسی به خود می گیرد که بازیگر سیاسی از این موازین اخلاقی جامعه تخلف آشکاری کرده باشد . در اینجا ایدئولوژی همچون کیمیاگر وارد معرکه می شود . خوب را به بد و بد را به خوب  تبدیل می کند رمز این تبدیل ساده است کافی است ایدئولوژی بگوید ارزش هایی در سیاست وجود دارند که از ارزش های اخلاقی هم بالاترند .»
محرکه های نخستینی درونی تنها خاص کیمیا گران سیاسی نیست ، بلکه این نیروها می توانند حتی انرزی لازم برای تحریک جمعیت به هیجان آمده ای را فراهم کنند که برای تامین نظر این بازیگران سیاسی ، به توده انفجار یافته و تخریب گر بدل شده باشند ، حتی اگر از غایت کارکرد خود که به جیب چه کسانی خواهند رفت آگاه نباشند .اینجاست که تمهید وسایلی برای تحریک توده نیازمند عزمی استوار است که چنین وظیفه ای را «ایدئولوژی»یا کیمیای عرصه «سیاست»همچون اکسیری حیات بخش به عهده می گیرد. از این رو ما سیاست مداران را کیمیا گر نامیدیم، هر چند ممکن است تلاش آنها همواره به ثمر ننشیند .
باید دانست که تولید و تزریق ایدئولوژی در قالب یک شعار، یک سمبل یا علامت، یک پرچم و... جزو وظایف خستگی ناپذیر سیاست مداران است. البته، آنها خود از تولید مفاهیم ایدئولوژیک عاجز هستند، چون بیشتر اهل عمل هستند و نه تفکر ،لذا دست نیاز به سوی طبفه روشنفکر و تحصیل کرده دراز خواهند کرد .در نتیجه روشنفکران جامعه از این لحاظ که چه نسبتی با تامین ایدئولوژی های لازم برای حاکمان در خصوص مشروعیت بخشیدن به کارکردها و تصمیهای نظام سیاسی موجود داشته باشند ، به سرنوشتهای متفاوتی در خواهند افتاد.


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 15:48 | لینک  | 

درباره ی  سیاست ، لوازم و ماهیت مربوط به آن در دوران جدید مباحثات فراوانی ذیل حوزه ی اندیشه ی سیاسی صورت گرفته است که از جوانب مختلفی نیز به موضوع پرداخته اند.
قبل از هر کاربردی از واژه سیاست باید نوع نگاه وفهم خود را از حوزه معلوم کنیم ، اما به نظر می رسد که ارایه ی  یک تعریف جامع و مختصر از این حوزه کاری آسان نباشد اما می توان تا جایی که امکان دارد از موضع بیرونی درباره شرایط و الزامات این حوزه به بحث پرداخت تا احتملا رسیدن به یک نظرگاه مشترک در این زمینه آسان تر شود. برای دستیابی به این نظرگاه ما ناگزیر از باز پرداخت هر چند مختصر اندیشه هایی هستیم که به نام این حوزه در طول تاریخ پیدایش مباحث مربوط به خودارایه شده است.

عده ای معتقدند که منازعات مربوط به عرصه سیاست و نوع نگاه ویژه به امر روابط مردم وحکومت ها مربوط به سرشت دوران جدید است وسیاست به مفهوم امروزی با مفهوم مطرح شده درون فلسفه سیاسی قدیم نسبتی ندارد. در دوران قدیم فیلسوفان سیاسی مانند افلاطون و ارسطو کار بسامان کردن مناقشات و منازعات مربوط به جوامع انسانی بر عهده فضیلت ها و خصایل روحی مثبت افراد می گذاشتند، در حالی که تباهی های درونی افراد بالاخره بر فضایل انسانی غلبه می کردند . بدین ترتیب غایت وهدف سیاست که به منزله خیری بود که نوع بشر باید از آن بهره مند می گشت ، حاصل نمی شد . این مسئله حتی افلاطون آرمان گرا را در اواخر عمر تجربه سیاسی اش تبدیل به فیلسوفی واقع گراتر می کند.

 با شروع دوران جدید و پیدایش اندیشه های مربوط به تجدد و مدرنیته پیام آوران عصر جدید، لزوم ارائه یک طرح منسجم وغیر ملتزم به قوای ناظر درونی افراد را احساس کردند. مارتین لوتر معتقد بود که طبیعت انسان شریر و تباه کار است لذا او را به سوی شر راهبری می کند لذا می باید قوانینی تبیین می شد تا مناقشات انسان ها در بهره مندی از امکانات و فرصت های محدود کاهش یابد. تاسیس دولتی مدرن گامی در این راستا بود . قبل از آن مشروعیت های سنتی و کاریزماتیک که بسیاری جوامع قدیم برای حاکمان خود قائل بودند ، پادشاهان آنان را به مرتبه « شاه-خدایی» رسانده و باعت اطلاق مفهوم « رعیت» (در مقابل مفهوم امروزی شهروند ) به ایشان می شد. این مسئله ناشی از آن بود که آنها قوای محرکه ای را که افراد را تبدیل به بازیگران و فرمانروایان را حاکم می کرد نمی شناختند، لذا همای شاهی سایه مرغی بود که تنها بر سر افراد ایزد تبار می نشست و او را کاری با آدمیان خاکی و تباهی یافته نبود .
هدف ما پرداختن به قوای محرکه ایست که افراد را به بازیگران عرصه سیاست تبدیل می کند . کار ما در اینجا نوعی روانشناسی عمل سیاسی است تا احتمالا در نگاه خود به این حوزه ، واقعگراتر شویم . مباحث بعدی از این نکته سرچشمه می گیرند که افراد جوامع انسانی به خودی خود هیچ امتیاز وبرتری نسبت به دیگران برای بازی در عرصه ی سیاست ندارد، بلکه شاید افرادی عصبی تر و آسیب پذیر تر نیز هستند.


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 1:40 | لینک  | 

عده اي، زمان آشنايي یا برخورد با یافته ها و شرایط نوین زندگی در سطح کلان جهانی را در ایران، در آغاز دورۀ مشروطیت می دانند، هر چند رگه هایی از این «دیگر آگاهی» به معنای آگاهی از وضعیت دنیای جدید، قبل تر از آن و حتی شاید هنگامی که شاه اسماعیل صفوی، قدرت آتش توپ های نیروهای عثمانی رادر جنگ چالدران در تقابل با « سلاح های سرد وسنتی» خودی دید، مشاهده شده بود.
به هرحال این دیگر آگاهی ومنطق خشن واقعیت که به واسطه شرایط نوین حاصل از دگر گونی ژرف معادلات جهانی بی رحمانه خود را تحمیل می کرد، مدت ها بعد ، منجربه مشروطه شدن سلطنتی گردید که مشخصه «خود کامگی» و «استبداد» منتج از آن، دقیقاًدر تقابل با ارزشهای دنیای مدرن بود. در این جا فعلاًاز پرداختن به میزان این موفقیت صرفنظر می کنیم.
سوالی که در اینجا می خواهیم طرح کنیم، پرسش از سرشت مفهوم «گذار» است واین که آیا می توان نوعی حقانیت را برای این مفهوم جهت تجمیع وتبیین ابعاد مختلف جامعه ی ایران، صرفاً ازمنظرگذرا بودن و ناپایداری شرایط موجود، در نظر گرفت؟
برای تبیین هر چه بهتر این پرسش ضروری است تا از مشخصه های هر چند کلی که یک جامعه ی خاص را ذیل مفهوم « مدرن » در تباین با مفهوم سنتی یا ما قبل مدرن قرار می دهند، آگاهی یافت، فرود آمدن نگاه انسان از آسمان به زمین،کوشش برای اقناع خویشتن با دست بردن به پروژه ی عقلانیت آن هم عقلانیتی خود بنیاد که حتی خودش رانیززیر تیغ نقد می برد.امکان نگاه به خود به معنای « فرد » و « جامعه » از موضعی خارج وناپسنده به خود ودر حیطه ی حقوق سیاسی،برقراری برابری مبتنی بر برخورد داری از حقوق شهروندی، به رسمیت شناخته شدن آرای دیگران،نگاه تساهل مدارانه به جنبه های مختلف امور انسانها (البته نه به مثابه کنشی بیرونی و اجباری)، نفی خشونت نظری وعملی وبه پس راندن نگاه مطلق انگار به جهان ودر یک کلام تقدم انسان بودن انسان هانسبت به عقاید خاص شان فارغ از هر گرایش، نژاد ،جنس و ملیتی که دارند(1)، از مؤلفه هایی است که دنیا ی تجدد آنها را به رسمیت شناخته است، هر چند تفاوت مشهودی میان ارزشهای اعلام شده و ارزشهای تحقق یافته واقعی ، موجود باشد. نگارنده از میان تمامی فاکتورهایی که نوعی حقانیت رابرای«عصر مدرن »به ارمغان می آورند (هر چند از نگاه پست-مدرنیستهای وطنی ،«مدرنیته » دچار تکنیک زدگی ای شده باشد که آن را فاقد روح نموده باشد، فاقد آن عواطف قوی که قلب را به لرزش در می آورند، اما با این حال ، «ضروری»،«منفک نا شدنی» و «اجتناب ناپذیر»است )بیش از هر چیزبر عنصر «خود انتقادی»
و «پرسش از خویشتن » که زیر بنای هویت مدرن است انگشت می گذارد.
داریوش شایگان در کتاب خود با عنوان «افسون زدگی جدید» به نقل از «گی سورمان»چنین می نویسد:«اگر قرار بود از میان عناصرسازنده ی قدرت غرب یکی را انتخاب کنم، توانایی نقد را که موجب رقابت میان نظریه ها می شود، برمی گزیدم. تا هنگامی که ما(غرب )این توانایی را حفظ کنیم ، جوامعی که از لحاظ فرهنگی فاقد چنین توانی هستند، نخواهند توانست ما را عقب زنند.
«انتقاد» و«انتقاد از خود» که مفاهیمی اروپایی اند به سختی در آسیا جا می افتند.»(2)


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 17:32 | لینک  | 

به نظر مي رسد ارايه ي شرحي درباره ي آنچه كه زين پس در اين وبلاگ خواهد آمد و اهدافي كه نگارنده در پي آن دست به اين كار برده است، امري ضروري باشد. با علم به اين ضرورت توضيح نكات زير را يادآور مي شوم:

1. محتواي وبلاگ هم چنانكه از عنوان آرشيوهاي موضوعي آن بر مي آيد‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، رو به سوي طرح مسائل پيش روي ما در زمينه هاي اجتماعي ، فرهنگي، سياسي و فلسفي دارد. من به اقتداي ارسطو «سياست» را دانش برين مي دانم و معتقدم كه طرح موضوعات مختلف زمانه از رويكرد سياسي، البته نه به معناي عام و سطحي ، و بر كشيدن و طرح آن درون يك منظومه ي فلسفي و واكاوي و نمايش ارتباط ميان عناصر گوناگون، توانايي بيشتري جهت طرح مسائل زمانه ي ما دارد چرا كه «وظيفه ي فلسفه، فهم آنچه هست است، زيرا آنچه هست يعني خرد. تا آنجا كه به فرد مربوط مي شود، هر فردي، در هر صورت فرزند زمان خويشتن است؛


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 20:26 | لینک  |