صبح شده بود که از خواب بیدار شد. چشم هایش را با بی میلی مفرطی باز کردودوباره بست. می ترسید خیلی زود به درون ماجراهای امروز پرتاب شود.ساعت تیک تاک می کرد.پرده ها کشیده شده بودندونور روز به طرز سنگینی به درون اتاق اش می تابید. فکرکرد که هنوز روزش به تمامی شروع نشده است و این فکر اورا بی گمان خوشحال کرد. دررختخواب که بود، روز انگار که گلویش را گرفته باشی خس خس می کرد، ضربان اش کند می شدو پاهایش روی زمین کشیده می شد. می خواست این لحظه رادرچنگ بگیرد و ولش نکند. اما آن بیرون آدم ها باکار روزانه درانتظارش بودند. همین فکرها بود که آمدن روز «جدید» را به او اعلام کردو نشئگی حالت نیم خواب اش راگرفت. همیشه این جنگ وگریز ومناقشه با آمدن روزها برایش تکرار می شد. به هر وسیله ای دست می یازیدتا مگرتلخی این افکار شوم را ازخود دور کند. حتی به کوچکترین کلکی هم دل می بست تا مگر احساس کندکه لحظه، لحظه ی نویی است واتفاقی تازه درحال رخ دادن است. مثلا هنگام خروج از خانه و پناه بردن به دل ماشین ها وآدم ها زیر لب زمزمه می کردکه:«خورشیدسخاوتمندانه می تابد، امروز روز جدیدی است، امروزروز جدیدی است ... » حتی با آواز خاصی این جمله را تکرار می کردتا اثرش بیشتر باشد.
بیرون از خانه، سر کاریاکنار کوچه وخیابان مانند آدمهای گیج ومتعجب به اطراف نگاه می کرد. خوب آدم هایی را که درحال گذر بودند، ورانداز می کرد؛ بی آنکه خود آنها بداننداز لحظه ی شروع دیدن شان تا جایی که امتداد دید کار می کرد، با چشم دنبال شان می کرد.حرکت ومسیر بعدی آنها را پیش بینی می کرد تا باز هم متعجب تر می شد.سرش داغ میشد، به شقیقه هایش فشار وارد می آمدو احساس می کرددوباره دچار مالیخولیا شده است. چرا اونمی تونست مانند آنها با دیگران، بجوشد، حرف بزند وبی خیال قدم بردارد؟! اشتباه نشود، غصه کارهای روزانه، بدخلقی مدیریا همکار یادیرکرد قسط های زندگی چیزی نبودکه بتواند وی را آزار دهد. همه ی آنهایی که در خیابان داخل ماشین ها ومغازه ها وفروشنده ها می لولیدند ومی رفتندچه بسا مشکلاتی خیلی بزرگتر، از این سنخ داشتند، ولی باز امیدوارانه قدم می زدند واحساس پیروزی داشتند!
مرد ماجرای ما، ازآرزوهای آدمیان نصیب کمتری داشت ولذا غصه هایش دراین زمینه خیلی کمتر بود. اما قطعا ناشاد بود. چیزی مثل یک نوع زهر یاشوکران با مزه ای تند وتیز وداغ دردهانش مزه می کرد، گلویش را می سوزاند ومانند یک ماده ی نشئه آور به درون رگها ومویرگ های بدن اش کشیده می شد.این هنگام قلبش سرد می شد، ضربان اش کاهش می یافت وخون به سختی به اندام اش می رسید. همچنان که به زنده ماندن خود شک می کرد، نفس اش به سختی بالا می آمد ومتأسفانه همین نفس بی رنگ برای ادامه ی حیات اش کافی بود، همچنان که روزنه ای نور برای یک زندانی سیاهچال.
زندگی بیرون از او جریان داشت.آدم ها سروصدا می کردند، دعوا وآشتی می کردند، غمگین یا شاد می شدند وبرای بهتر شدن امورشان مانند جرقه می جهیدند، انگار که فرصتی برای نشستن وآرام گرفتن نداشته باشند. اما پاهای او سفت وسخت به زمین چسبیده بود وقوه ی حرکت ازاو گرفته می شد. درابتدای انجام هرکاری، موقعیت نهایی آن را مانند غیبگویان پیش بینی میکرد یا بهتر بگویم آینده را به صورت تجسم یافته ای می دید واز دیده نشدن اش توسط دیگران سخت سرگشته می شد. ایده ها وطرح های بسیاری درذهن اش رژه می رفتند.تلاش میکرد تا جزئیات آنها را خوب درمغزش حلاجی کند، توصیف شان نمایدیا جمع و جورشان کند، اما این افکار وایده هایی که از عالم مثالی نشأت می گرفتند، ناگهان گویی که یک گرگ دیده باشند، مثل حیوانات یک گله هرکدام به طرفی می دویدند ونظمی را که یه سختی به دست آورده بودند، فرو می گذاشتند و در فضای لایتناهی ذهن اش گم می شدند، انگار که ازاول هیچ فکر وایده ای وجود نداشته است. او می دانست که متفاوت است، یاحداقل به طرز غریبی متفاوت ازدیگران می اندیشد. اوایل احساس می کرد دیگران نیز با وی همداستان اند، اما وقتی ازقافله ی شادیهای مردم عقب ماند، فهمید که اتفاق خوشایندی رخ نداده است وشروع کرد به نوعی بازنگری یا بازگشتن به ایستگاه هایی که حرکت دلهره آور خود را از آنجا آغاز کرده بود. ولی برخلاف همه ی تلاش های صمیمانه وجدی که از خود نشان داد، نتوانست روی احساس ها وعواطف جدید خود که طی سالیان اخیر در وی ایجاد شده بود، سرپوش بگذارد. اگر بعضی وقت ها موفق می شد که همه ی چیزهای آزاردهنده رافراموش کند، صندوقچه ی اسرار ذهن اش تکانی می خورد، درآن به آرامی باز می شد وفکرهای منفی که حالا دیگر حکم پلیدی پیدا کرده بودند از مشاهده ی شعبده ی زندگی مردم به رقص درمی آمدند. این اتفاق آن قدر تکرار شد تا مرد ماجرای ما را به کلی از اینکه قرار است از دست این اوهام رها شود، ناامید کرد.
کار بیرون به خوبی صورت می گرفت؛یعنی کاری بود که نیروی جسمی زیادی را نمی طلبید. مایه آن اندکی دانش بود که به کار روزانه اش می آمد. این کار کفاف مادیات اش را می داد ونیاز چندانی به این درو آن در زدن های سرسام آور احساس نمی کرد.گذشته ازآن کسی به تنهایی او نیازهای زیادی نداشت که نتواند از عهده ی تأمین آنها برآید. اوقات فراغت زیاد، سم مهلکی برای لذت لئیمانه بردن اززندگی است.دیگران که شاید آرزوی فراغت اورا داشتند، ازنعمت بی توجهی به چهره ی ماورای طبیعی اشیای زندگی برخوردار بودند.ایام تنهایی وفراغت بیش ازآن که کمک کند تانیروی بیشتر برای کار وتلاش فراهم شود، اورا هرچه محدودتر ومنزوی تر می کرد. گفتگوهای بی پایان با خود، انعکاس بیرونی نمی یافت واگرهم با تنی چند ازدوستان اش اندکی از تخیلات درونی خودرا درمیان می گذاشت خیلی زود پشیمان می شد وبا سکوت درصدد جبران اشتباه اش بر می آمد. «هزل» تنها رهاورد معاشرت با دوستان بود.
همه ی اینها وتمامی آنچه که بعدا شرح خواهم دادفقط و فقط « مانند خوره روح اش راازدرون می پاشیدند ویأس بی منتهایی ایجاد می کردند». عجیب بود که درزیر فشار این اوهام هنوز توان آن را داشت که از رختخواب برخیزد، آمدن روز رافراموش کند وبه سمت آنچه بیرون خانه همانند یک بیشه جریان داشت ، حمله برد. خانه رنگ وبوی اورا داشت. تصاویر چسبیده روی دیوارها که بر یأس وی می افزودند، سردی ذاتی دیوارها انگار که مال یک قبرستان قدیمی باشندیا حتی تیک تیک ساعت که تپش های قلب اش را نامنظم می کرد، همه تصویری بیرونی از ماجراهایی بودند که درون دیواره ی شکننده ی بدن اش اتفاق می افتاد، صدای شکستن ها وخرد شدن های بسیار که توجه ای را جلب نمی کرد! به نظرش می آمدآدم های اطراف اش پی به استحاله ای که در وی رخ می داد برده بودند وناخودآگاه حتی او و موجودیت مادی اش را نمی دیدندانگار که یک روح سرگردان باشدکه برای سرکشی به چیزهای مورد علاقه اش ازقبرستان به بیرون زده باشد!تصور مرد ماجرای ما این بود که مصاحبت با وی مطلوب طبع دوستان اش نمی افتاد.دوستان اش در جلوه ی اتفاقات گذرا، تنها مانند یک خاطره ی دور یا مبهم به نظر می رسیدند.خاطره ای که ظاهرا جلوی چشمان اش رخ می داد، لباس می پوشید، چهره عوض می کرد، اما بلاخره باروبنه ی خودرا می بست وتنها ردپایی محو درمخیله اش به جای می گذاشت.
اما مگر ذهن او چقدر توانایی درخود کشیدن وبلعیدن این همه اوهام را داشت؟!
«نمی گذارند آوازم را بخوانم»
« پل رابسون»
چشم روی چشمانم می گذارم و فضایی را که هومر در آن به سرودن اشعار وآثار جادویی اش می پرداخت، جلوی دیدگانم مجسم می کنم:آسمان صاف، خورشید درخشان، دشت ها ومراتع سرسبزسحرانگیز، شب های پرستاره ومهتابی که حتی ردپای شهاب سنگ هارا هم روی سینه ی خودثبت می کردو… . این ها، کمترین چیزهایی بودندکه برای خواندن یک آوازعاشقانه، یک تصنیف پرشور و تألیف یک اثر حماسی مانند ایلیاد یا اودیسه کفایت می کرد.
اینجا برای نوشتن، خواندن وآفریدن باید چشم روی چشم گذاشت وپلک نزد. چون دشت، آسمان وستاره ها حرفی برای گفتن ندارند. تصویر آسمان روی زمین افتاده است وآدمیان در برابر سرنوشت غمبار خود سر خم کرده اند. کسی سر بلند نمی کند و با ستاره ها وماهتاب و پرندگان شب به گفتگو نمی نشیند. خستگی، حنجره ها را به سکوت واداشته است وطبیعت، لطف خویش را در بخشیدن شور وشوق نبوغ وآفرینندگی از ایشان دریغ کرده است.
خدایان فناناپذیر هومر، همه همچون انسان ها به نفرین نیستی بخش رئوس گرفتار آمده اند. دیگر پرومته ای آتش در دست نمی گیرد وبه میانه ی ظلمت گون آدمیان هدیت نمی برد. دیگر سیزیف نیست تا فرمان خدایان رادر رها ساختن زندگی، عشق وساحل های سحرانگیز دل ربا، گردن کج نکند. خدایان، همه در خاکستر فراموشی خویش مدفون شده اند. نوای شان دیگر جادو نمی کند وتن های له شده و ذهن های منجمد را به جنبش وانمی دارد. اینجا آدمیان به سطح تیران هانزول کرده اند وزیبایی وفصاحت اندیشه های آسمانی را ادراک نمی کنند.
چشم می گردانم ودر آسمان مقابل دیدگانم به دنبال اشکالی می گردم که ستاره ها محض بازی شبانه، دست به دست هم آفریده اند. اما ستاره ها هم بی فروغ تر از همیشه سکوت پیشه کرده اندتا مگر از مجرای گردوغبار افسون زده ی زمان ها، آوای نفرین آسمانی خدایان خاکستر شده، آدمیان را هوش ازکف برباید. و ربوده است.
وچنین است که غزل هاو آوازها در گلو خفه می شوند، کلمات نوشته نمی شوند و ورق ها خالی می مانند. کاش می توانستم آه بلندی بکشم به نمایندگی از واژه ها واندیشه های به ذهن نیامده تانظم وترتیب دیگری را برجهان آدمیان حاکم می کردم. اندیشندگان راستین از دنیای تیران ها واهریمن ها می گریزندو از شکوه ناموجود آسمان می نویسند، زمین را درنانوشتگی ماجراها وافسانه هایش نفرین می کنندو با چشمان خیس، بارش باران رابه انتظار می نشینند. چشم بر چشم می گذارندودر درونی ترین لایه های ذهن خویش، آسمان وخورشید و ستاره های دنباله دار می سازند که همه چیزشان با دنیای زمینی آدم ها تفاوت دارد. زمینی که تصنیف ها و ترانه هایش بوی آدمیت نمی دهند، آدمیتی که نبودنش دیگر ننگ نیست، بلکه یک آرزوی بزرگ ومحال است! آسمان وزمین، زندگی ومرگ جای خویشتن راتغییر داده اندو انسان هایی که حافظه شان چیزی از آتش پرومته به یاد دارد، دیگر چشم به زمین نمی دوزندو موطن خود را میان ستاره ها وسیا ره ها فارغ از عشق ونفرت انسانی برپای داشته اند. ماجراهای انسان ها وغم ها وشادی هاشان رادرک نمی کنند، زبان درکام شان به زنجیر کشیده می شود وهراسان وحیرت زده، زمزمه ها واغتشاشات زمین را به تماشا می نشینند.
دنیا هرلحظه کوچک تر می شودوخرده انسان ها تکثیر می یابند. زمین از سنگینی وزن ایشان زود است که از چرخش بازایستد. دراین قسمت اززمین بیداد داستان هرروزه ی ماست و خرده انسان ها گلوگاه پرنده ای را که قرار بود سرود آزادی بخوانددر مشت گرفته اند، واما ما بازهمصدا باهم و این بار بلندتر می خوانیم: آه، اگر آزادی سرودی می خواند کوچک، کوچک تر زگلوگاه یکی پرنده... .
تنها یک آواز دارم.به شوق آن تصنیف ناخوانده ام، آسمان هومر راهنوزدر خیال ام خواهم ساخت، تاهنگامی که موعد خواندنش فرارسد. کسی چه می داند چه آوازی سر خواهم داد؟بلندترین آوازم را.آن مرا به قله های بزرگ ستیهندگی پرتاب خواهد کرد تا مگرسنگ ازدوش سیزیف برگیرم.... .
برفینه ای ازفریدون مشیری تقدیم به دوستان همرنگ در تابستان گرم:
هم آوای برف...
برآن بام،
آن کاج،
آن نسترن،
به جز بازی برف خاموش، نیست.
من از برف خاموش،خاموش تر!
نه برف،این غبار خاموشی است
که پیچد جهان را به شولای خویش
من اینجا، در این پرده پرده غبار
شوم لحظه لحظه، فراموش تر!
به پهنای تالار هفت آسمان
پری پیکرانی، نهان در پرند
به پرواز، با گیسوانی بلند
پرافشان، در این راه بی انتها
همه پاک و آزاد، شاد و رها!
تو رنگ امیدی، ببار، ای سپید!
دریغا که من دورازآن آفتاب،
که آزادی اش خوانده ام،
وز اوتا ثریا جدا مانده ام؛
سری زیر پر برده ام،
نا امید،
گریزان زگفت و شنید!
هم آوای برف است خاموشی ام
پس پرده های فراموشی ام
ببار ای سپیدی،
ببار ای سپید!
مگر ناپدیدم کنی! ناپدید،
که در مرگ آن عشق والای پاک
کسی نیست از من سیه پوش تر!
« کارل یاسپرس»
تصویرهایی است که دل آدم را می لرزاند.سردی و دلهره ی خاصی از دیدن این تصاویرپیش چشم، به درون ات رسوخ می کند و سر تا پایت یخ می زند،انگارکه به پایان عمر خود رسیده ایم یا درلحظه ی احتضار به سر می بریم.
بعضی اشیای اطراف ما وقتی دست چین می شوند و کنار هم قرار میگیرند هر مفهوم آشنایی را بی مفهوم می کنند، گرانیگاه ات حرکت میکند، تاریکی اطرافت را فرا می گیرد وغصه ای ناگفتنی در دلت لانه می کند.
تماشای یک اتاق خالی، چند قفسه ی کتاب، قلم وکاغذروی میز با چند قاب عکس که نشان از گذشته دارد وقتی سکوت چاشنی اش می شود،مرا به یاد روح هایی می اندازد که از غوطه خوردن میان این کلمات ،جویده شده اندو حالا باید صحنه را خالی کنندو به تماشای میراثی بنشینند که بر جای گذاشته اندمیراثی که اغلب خوانده هم نمیشوند.چرا که ما از درد جویده شدن می ترسیم و من از مشاهده ی این تصویر می هراسم.
وقتی شرح حال کسی را ورق می زنم خیلی زود توجهم به تاریخ تولد و مرگ اش جلب می شودو حساب سالهای عمرش را به سختی حل معادلات ریاضی به دست می آورم و دلم هری پایین می ریزد. وباز میترسم.
نمی دانم چرا وقتی گفتگوی درونی ام را متوقف می کنم و لحظه ای در سکوت به غروب آفتاب یا حتی به رفت وآمد آدم ها خیره می شوم،حزنی عمیق و حسی از بیهودگی و تهی شدگی تمام وجودم را در بر می گیرد و اشیایی که قبلا همیشه یک جور بودند ناگهان چهره عوض میکنند و ناله سر می دهند. اینجاست که باز سخت وحشت می کنم.
لحظه ای کنار خیابان یا کوچه پررفت و آمدی می ایستم.آدم ها بی توجه از کنار هم رد می شوندو بعضی شان ریاکارانه یا از سر«ادب»سری نیز برای هم تکان می دهند.اما هر کسی پی به سوی مقصود خویش داردبی هیچ سودای دیگری.
این آدم ها همه از حزن عجیبی که در یک خلوت ساده در دل اشیا و تابش آفتاب یا آمدن شب نهفته است می گریزند وبه چیزها وکسان شان پناه می برند تا فقط اندکی فراموش کنند،چرا که لذت بردن از زندگی لازمه اش فراموشی است!
همه از آن فرد نویسنده و فیلسوف گرفته تا فلان بازاری و رهگذر همه وهمه در حال جویده شدن اندو فقط سرعت و قوت فرسایش روح شان متفاوت است.یکی همواره درون وحشت؛ وحشت تنهایی،وحشت نهفته در اشیا ودل آشوبه ی حزنی که معلوم نیست از کجا می آید، به سر می برد و دیگری وحشت ناشی از بصیرت گاه به گاه اش مانند کابوسی شبانه به سراغش می آید.
من احساس می کنم که تمامی چیزها و اشیای اطراف مان دو رویه دارند. یک رویه را همه ی ما می بینیم، آنجایی که چشم های ما به سطح خارجی اشیا برخورد می کند ومتوقف می شود.اما برای دیدن رویه ی دیگر تنها کافی است احساس متفاوتی داشته باشیم و برای لحظه ای هم که شده از پناهگاه آدم ها بیرون آمده باشیم؛ آن وقت اشیا شروع به حرف زدن می کنند!
مردمان بیشترشان برای بهتر شدن امور رفاهی شان بی وقفه برای هم فرامین صادر می کنندو بار آن را از دوش علم و آگاهی به پشت ساده انگاریهای روزمره می نهند و وضع شان هیچ بهتر نمی شود وتو هوس می کنی میان سرگردانی و تراشیدگی روح ات در خلوت خود خواسته و های وهوی سیاست دانی و تدیبرشناسی مردمان در کوچه و خیابان ویا پشت میزهای مصاحبه و مکاشفه، لگدی بزنی به همه ی چیزهایی که نمی گذارد صدایی را که فقط در سکوت جاری می شود،بشنوی!
ادامه متن
حمید مهرآذر هستم، متولد 1357خورشیدی، ماه تولدش گم شده میان دو ماه خرداد و مردادکه معلوم نیست این وسط، تیرماه، ماه سینه چاکان مهربانی و وفا در زبان طالع بینان، مهر را بر کدام قله دوردست دوخت تا جان من نیز از پی اش روان شود.و اکنون در سودای آن سر به هر بی سویی می گذارم.
در این میانه نام خانوادگی ام که حاصل تنها یک فرم درخواست و ده نام پیشنهادی به اداره ی ثبت احوال آدمیان است تمامی تلاش من برای رهیدن از بارسنگین معنوی نیاکانم بوده است تا آن مهر گم شده را در آستین کنیتم فراهم آرم. اکنون صاحب خاندانی و طایفه ای از آدمیان ام تنها با یک تن عضو که خودم باشم و وسواس بیمارگونه ای در دعوت میهمانان ناخوانده به این قبیله متروک دارم !
تحصیلاتم، دانش آموختگی در مقطع کارشناسی رشته برق- قدرت است و باز هم معلوم نیست که چگونه سودای تاریخ و فلسفه آموزی، از اینجا رانده و از آنجا مانده ام کرد تا هنوز میان منطق خشک ریاضیات و رقص دغدغه هایی از جنس کلمات، سرگیجه بگیرم و ردیف کتابها را از هردو جنس به زور مصلحت کنار هم فراهم آرم تا مگر قرار گیرم.
در شهری زیباشهر نام در 15 کیلومتری قزوین که نام عارف قزوینی را به تسامح به ذهن می آورد، روزگار می گذرانم و از قِبل تحصیلاتم نان می خورم. نامرادی روزگار را می اندیشم و دلخوشم به دوستانی چند که کمک می کنند تا انعکاس حرف های من با خود، از زبان آنها به من بفهماند که هنوز زنده ام و نفسی می کشم.
ادامه متن