ساده لوحانند که فانوس آبی را
ازنسیم می ترسانند
خون می سوزانم و شعله می کشم
***
می مانم! « حسین منزوی»
بعضا در مباحث سیاسی روزمره به نوشته ای برمی خوریم یا از کسانی حرف وسخنی می شنویم که مربوط به انتقاد از مواضع امروز افرادی از روشنفکران یا فعالان سیاسی،اجتماعی وفرهنگی است که قبلا طور دیگری می اندیشیده اند.این عده به عنوان مثال انگ خیانت، عوام فریبی وتظاهر را به اکبر گنجی، محسن سازگارا ، عباس عبدی و... می چسبانند که مثلا یکی شان در جوانی از مؤسسین سپاه بوده است، دیگری دادستان انقلاب بوده واز دیوار راست سفارت آمریکا بالا رفته است. نمی توان انکار کردکه بسیاری از اصلاح طلبان امروز در دهه ی اول انقلاب زمامدار امور بوده اند وشعارهای استکبار ستیز شدیدتری هم در مقایسه با محافظه کاران آن روز که امروز این شعارها را می دهند، سر می دادند.به اساسنامه سراسر «ضد امپریالیستی» وادبیات ایدئولوژیک دفتر تحکیم وحدت در سال های اول پس از انقلاب 57 دقت کنید تا تفاوت به وجود آمده در طرز فکرهمان دانشجویان دیروز روشن تر شود.
در طول این سال ها ادبیات وطرز فکر بسیاری از نیروهای به اصطلاح چپ انقلابی آن روز نظیر همین آقایان اصلاح طلب امروزی تغییرات فاحشی داشته است.موسوی خوئینی های امروز همان آدم دیروزی نیست ، حتی عبدالکریم سروش نیز هرروز درحال تغییر است و هیچ ابایی ندارد اگر به این تغییر اعتراف کند.( هرچند اگر به زعم عده ای به میزانی از نقش خود درانقلاب فرهنگی تن درندهد.) سروش که زمانی « ایدئولوژی شیطانی» را می نوشت واز« دانش وارزش» سخن می گفت ، اکنون از « قبض وبسط تئوریک شریعت » سخن می راند واز « بسط تجربه ی نبوی» پرده بر می دارد. باز هم می توانم به این فهرست اسامی بسیار دیگری را که در حوزه های مختلفی از سیاست وفرهنگ وهنر فعالیت می کنندو لزوما آدم های دیروزی نیستند اضافه کنم، همچون محسن مخملباف که این قدر جرأت داشت که در فیلم های خود به نقد گذشته ی خویشتن بنشیند. رضا داوری اردکانی که نحوه ی زیست امروزش با روزهای قبل از انقلاب 57به کلی تفاوت کرده در عالم اندیشه، امروز سخنانی می راند که به مذاق عده ای از منتقدانش خوش نمی آید. در عالم سیاست نیز به میر حسین موسوی اشاره می کنم که عده ای از مخالفان امروزی اش به نفی ووهن وی می پردازند که به زعم اینان زمانی کارنامه ناروشنی در زمان نخست وزیری داشته است و دست به خون مخالفان آلوده است یا دستود می داده تا کراواتها را قیچی کنندو… .
من به صحت وسقم این ادعاها کاری ندارم و هیچ در پی جانبداری یا تبرئه ی کسی از خطاهای احتمالی گذشته وامروزش نیستم. دراین بین آنچه مرا به تعجب وا می دارد دلایل مدعیان طرز فکر بالاست که از گناه نخستین «آدم»نیز هنوز گذشت نکرده اند، چون باعث شد تا طایفه ی آدمیان از بهشت رانده شوند! هنوز می شنویم که گنجی خائن است حتی اگر سالها درزندان زیر شکنجه باشد وبه خاطر اعتصاب غذا تا آستانه ی مرگ پیش رود. چرا؟ چون زمانی از اعضای مؤسس سپاه بوده، سپاهی که درآن زمان قرارنبوده است کارنامه مخوف حالا را داشته باشد. سروش که زندگی خود را بر سر ترویج قرائتی متسامح از دین صرف می کند تاازتلخی عمل سیاستمداران طالبانی ایران بکاهد وزندگی را برای مردمی که درست یا غلط در عالم خصوصی شان دیندار هستندساده تر کند، عوام فریب است و سخنانش ارزشی ندارد چون زمانی در انقلاب فرهنگی دست داشت و اگر خود رادرآب زمزم غسل تعمید دهداین گناه آمرزیده نمی شود!
اصلاح طلبان امروز که خود همواره از عافیت طلبی آنان درسالهای اصلاحات، انتقاد می کرده ام، امروزکه در زندان زیر شکنجه و تجاوز روزگار می گذرانند و به هر دلیلی فعلا صدای انتقاد خود را بلند کرده اند، خائن هستند و به زعم ایشان اصلا حق شان است که اکنون شکنجه شوند و تمامی این ماجراهای بعدازانتخابات ایران بازی است وچون ما به دنبال مبارزه مدنی برای براندازی هستیم ، فریب بازی رژیم را نمی خوریم وهمبازی ساده لوحانی که رأی دادند و ساده دلانه در خیابان ها باتوم خوردند، تیر خوردند ودرزندان به آنها تجاوز شد، نمی شویم.
از روش های مبارزاتی این دسته از افراد، مبارزه مخفی اینترنتی از طریق دنیای مجازی وتماشای ضدوخورد مردم و مأموران امنیتی از پنجره خانه، مانیتور کامپیوتر شخصی یا ماهواره ی گوشه ی اتاق دنج همراه با دود کردن سیگار و پوزخند به حماقت مردم فریب خورده است.اگر اتاق تان اندکی کم نور بوده وعکسی هم از مبارزان راه آزادی داشته باشد البته تأثیر نوستالژیک اش بیشتر است. آنها خوشحالند که آنقدر باهوش بوده اند که به خاصیت بازی رژیم پی ببرند والبته ناراحت اند ازاینکه چرا این اکثریت عظیم از مردم، روشنفکران، نویسندگان وسیاسیون وحتی زندان رفته ها این اندازه شعور و قدرت فاهمه نداشته اند که به مانند اینان به همان نتایجی برسند که هر عقل سلیمی با اندک مایه ای از تفکر به آن می رسد! البته باید اندکی هم برای قربانیان تجاوز وقتل دل سوزاند چون به هر حال ما نیز فعال مدنی هستیم و روشنفکران آینده ی این سرزمین هستیم. کافی است در دنیای مجازی( برای اینکه خطر کمتری داشته باشد) این سبعیت رژیم را محکوم کنیم وروز شمارآزادی زندانیان را منتشر کنیم.
میر حسین موسوی که فارغ از اینکه در گذشته چگونه شخصی بوده است، امروز دست به کارهایی زده است که منتقدان امروزی اش خواب آن راهم نمی دیدند که محمد خاتمی که زمانی امیدهای هواداران تغییر رابر باد داد، به بخشی ازآنها دست بزند.موسوی درست یا غلط سردمدار جنبشی شده است که روند رو به جلوی مبارزات گروه ها ونهادهای مدنی را که مبارزه واصلاح طلبی راستین را سرلوحه تلاشهای شان قرار داده بودند، سال ها به جلو برد.این جنبش نیز به کروبی و موسوی تا زمانی احترام خواهد گذاشت که دنباله رو اهداف مردم از هر قشر وعقیده ای باشد که آزادی خواهی و دموکراسی را شعار خود ساخته اند وآن را نه یک شبه بلکه در طول یک پروسه طلب می کنند.اگر کروبی، موسوی یا دیگران به این خواست عمومی پشت کنند، هواداران تغییر برای دموکراسی از اینان عبور خواهند کرد.
دراینجا من با تأکید دوباره براینکه به درستی یا نادرستی ادعاهای مخالفین کاری ندارم تنها ذکر چند نکته را لازم می دانم:
1.اگر کسانی از سیاسیون وچهره های فرهنگی، علمی و نیز فعالان حقوق بشر درایام گذشته زندگی خود، لزوما به مانند امروز نمی اندیشیده اند واکنون مواضعی ابراز می دارندکه منطبق با اصول انسانی و اصل دموکراسی است، درذات خود چه ایرادی می تواند داشته باشد؟معنای سخن کسانی که این دسته ازنادمین وعذر تقصیر خواهان را هنوز هم فریبکار تلقی میکنند آیا جز این نیست که ظاهرا اینها باید به همان مواضع واپس گرایانه قبلی خود برگردند تا ازحملات مخالفین امروزی شان مصون بمانند؟ دراین میان از این پافشاری بر مواضع قبلی چه کسانی سود خواهند برد؟
2.من حداقل یک امتیاز بزرگ را برای افرادی که شهامت تغییر موضع رادارند، قایلم که عبارت است از جرأت وجسارت بازنگری واعتراف به اشتباه. یعنی چیزی که بسیاری از این مخالفان، ازاین موهبت در همیشه ی عمرشان محروم بوده اند.دلیل ادعای من این است که بسیاری از روانشناسان و اندیشمندان معتقدند که تغییر موضع اساسی وفاصله گرفتن از جزم اندیشی وجمودی که خانواده، اجتماع، مدرسه ،معلمان ودیگران در انسان به صورت طبیعی ایجاد می کنند به سادگی میسر نیست.
3.اگراز جنبه اخلاقی وعقلانی نیز به موضوع ننگریم بلکه صرفا از نقطه نظر سیاسی مسئله را ببینیم، این سوال مطرح می شود که مگر « سیاست» عرصه ی برآورد« سود وزیان» با تکیه بر نقاط مشترک حداقلی برای رسیدن به اهداف بزرگ تر نیست؟ حال چه اشکالی دارد که برای رسیدن به اهداف آزادیخواهانه وانسان مدارانه که یکی از روش های دست یافتن به آن، « مبارزه ی سیاسی» است، به نظرات وفعالیت های کسانی که امروز در سنگر آزادی خواهی مبارزه می کنند ، حتی اگر با بخشی از مواضع شان موافق نباشیم، احترام بگذاریم؟ آیا کسانی که حرف از مبارزه سیاسی ومدنی می زنند، می باید خود راازکمک دیگرانی که سالها قبل آب در آسیاب تحجر ریخته اند، محروم کنند چون گذشته ی آنها بسیار مهم تر از وضعیت امروزشان است؟
درنظر من داشتن چنین موضعی همانا تنگ تر کردن دایره ی دوستان وموافقان است ودلیلی نداردجز ناآشنایی با لوازم ومقدمات بدیهی عرصه ای که به عنوان « سیاست» شناخته می شود!
4.بعضی عادت دارند که همیشه روی شان را به سمت عقب بگیرند؛ به گذشته ی سپری شده تا ارواح مردگان را بکاوند. کافی است زمانی حرفی زده باشی یا کاری کره باشی که به مذاق امروزی ها خوش نیاید، آن وقت محکوم هستی که همه ی عمر لعن و نفرین شوی حتی اگر هزاربار اظهار برائت از گذشه کنی.مثلا سروش که زمانی در انقلاب فرهنگی ، «اعانت به ظالمان» رساند، اکنون که از آن اقدامات تبری می جوید وبا اندیشه های خود به آزادی خواهان مدد می رساند، هنوز مستحق تکفیر وتوبیخ است! آنهم از طرف کسانی که هیچ گاه فرصت نکرده انددنبال چند جمله ی جدی داخل کتاب ها بگردند وامروز از منظر ایدئولوژی با همان سلاحی به جنگ امثال سروش، داوری اردکانی و غیره می روند که جزم اندیشان و اصحاب ایدئولوژی!
5. من تصور می کنم که بسیاری از این غوغاییان وهای وهوی کنندگان اگر در شرایطی مشابه شرایط آن روزهای متهین امروزی قرار بگیرند، تحت تأثیر کم سوادی وعواطف زودگذرشان دست به کارهایی می زنند که نتایجی بس مخرب تر از اعمال دیروزی ها دارد! ایدئولوژی قوه ی محرکه ی آنهاست و مواضع آزادی خواهانه و عدالت طلبانه ی این« همیشه مخالفان »نه به صورت ایجابی واز طریق جستجو و ممارست بلکه بیشتر نااگاهانه و تحت تحمیل محیط خارجی حاصل شده است. اگر جمودی که منطق محیط به انسان ارزانی می دارد ارزشی دارد، روشنفکری و تغییر چهره ی آزادی طلب این عده هم دارای ارزش است!
درپایان جهت پرهیز از هرگونه سو تفاهم ذکر این نکته را مفید می دانم هیچ انسانی خالی از اشتباه ونقص نیست وهمین موضوع اورا مستحق نقد می کند تا با تصحیح خطاهای او ، از تکرار اشتباهات او نزد خود بکاهیم. اما تفاوت است میان نقد ومخالفت علمی با آن چه دردست گرفتن سلاح تکفیر و توهین است برای طرد نظرات کسانی که امروز اگرچه صادقانه سعی می کنند انسانی تر وعقلانی تر بیندیشند، اما لزوما دیروز طور دیگری می اندیشیده اند و احتمالا آب در آسیاب استبداد وتحجر ریخته اند. البته نظرات ومواضع دیروز نیز باید به قضاوت نشسته شود، مناقشه برسر روشی است که باید این کار صورت گیرد. کسانی درهر حوزه ای که شهامت «تغییر» رادارند، بیش از آنکه شایسته ی صفت فریبکاری باشند، مستحق بخشش وپذیرش اند.در این میان اگر عنصر « صداقت» را در نظر داشته باشیم ، ملاک نیکویی برای تمیز اصحاب« آگاهی وتغییر »از چهره آرایان امروز است.
برتیرجورتان به تحمل سپر کنیم
تاسختی کمان شما نیز بگذرد « سیف الدین فرغانی»
جمهوری اسلامی که به گفته ی منابع وابسته به خودمشارکت مردم دردهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری را85 درصداعلام کرد،ازرهگذر انتخابات به دنبال اهداف چندی بود. اول ومهمتر از همه اینکه بتواند با بسیج توده ای مردم درپای صندوق های رأی بر مشکل مشروعیت خارجی خود که خصوصا تصمیمات چند سال اخیر دولت تندروی احمدی نژاد بر میزان آن تأثیر منفی بسزایی گذاشته بود فائق آید. این یعنی نمایش قدرت خود از طریق آرای مردمی که دقیقا تا پایان ساعت رأی گیری، مردم قهرمان وهمیشه در صحنه لقب داشتند.از طرف دیگر جمهوری اسلامی می بایدموج بزرگی را که به شکل یک « نه» به احمدی نژاد می رفت تا رئیس جمهور مطلوب نظام را از صحنه ی سیاسی به شکل خفت باری حذف کند، خاموش کند. تقلب در انتخابات یا همچنان که شایسته ی چنین حرکتی است « کودتای انتخاباتی» بهترین راهکار برای رسیدن به چنین مقصودی بود. اما دست اندرکاران کودتا به این هم قانع نبودند.آنها خواستند تا برای مدت نامعلومی از شر« قدرت انتخاب» مردم که هنوز با وجود نظارت استصوابی و قیم مأبانه ی شورای نگهبان خود را در انتخابات ریاست جمهوری نشان می داد ، راحت کنند. آنها قبلا توانسته بودند خیال خود رااز بابت انتخاباتی همچون مجلس شورا راحت کرده وعلیرغم اعتراضات بسیار، مجلسی شدیدا فرمایشی برقرار کنند که نمایندگان آن به عنوان بزرگترین مخالفان ملت و دشمنان قسم خورده ی آزادی خواهی در بزنگاه های تاریخی که باید به داد مردم و آزادی خواهان می رسیدند ، آب به آسیاب استبداد و سرکوب بریزند.
آنها حتی فراموش نکردند که با تصویه حساب با مهدی کروبی که علم تغییر قانون اساسی، دفاع از حقوق اقلیت های قومی و حمایت از زنان را با حمایت جمع کثیری از نخبگان و روشنفکران ایرانی داخل و خارج کشور حمل می کرد، ودر واقع باواریز کردن عدد آرای وی به حساب رئیس جمهور کودتا « احمدی نژاد»، قدرت روشنفکران مخالف استبداد حکومتی را به چالش بکشند .تحقیر کروبی ، تحقیر روشنفکران، دانشجویان و خواستاران تغییری بود که درست یا نادرست کروبی آنها را نمایندگی می کرد.
اما آنجا که رفتار با شیخ اصلاحات حکومتی که زمانی کیهان شریعتمداری به وی لقب « رئیس مجلس اصولگرا و شجاع» داده بود، این چنین باشد، سرنوشت بهتری برای موسوی، دیگر کاندیدای اصلاح طلبان انتظار نمی رفت که به هر دلیل توانسته بود بار نفرت عمومی از محمود احمدی نژاد را به دوش کشیده موج سبزی را در حذف احمدی نژاد ایجاد کند. این چنین بود که با اینکه موسوی از نقطه نظراصلاح درون حکومتی و شعارهای خود چند قدم عقب تر از مهدی کروبی ایستاده بود، اما به کاندیدای مطرح تر اصلاح طلبان و خواستاران تغییر تبدیل شد. موسوی هر چند مغضوب تحریم کنندگان سمجی بود که دوران نخست وزیری وی را پراز نقاط تاریکی می دانستند که موضوع حمایت از وی را در نظر ایشان منتفی می کرد، اما به هرحال به رهبر مخالفان دولت ورئیس جمهور کودتا و دست اندرکاران آن بدل شد. او رهبر تصادفی حرکتی شد که پس از سالها که از کنج عزلت به در آمده بود ، کسی تصور آنرا نمی کرد.
موسوی دراین مدت دست به کارهایی زد که زمانی بخش عظیمی از تحریمی های امروز که عموما قبلا حامیان سرسخت خاتمی بودند، آرزوی انجام بخشی از آن را از جانب خوا جه ی خنده رو خاتمی داشتند . موسوی که گمان می رفت کاریکاتوری از محمد خاتمی باشد ودوباره بر طبل حوادث تجربه شده ی دوران 8 ساله ی اصلاحات خاتمی بکوبد وتتمه ی خواست های معترضان ومنتقدان وضع موجود را به مانند سلف خود خاتمی بر باد دهد، جدیتی از خود نشان داد که حتی عتاب بالاترین مقام حکومتی جمهوری اسلامی را برنتافت و طرفداران خود را به تظاهرات خیابانی اما مسالمت آمیز فرا خواند. البته در این میان تعدادی که بیشتر جزو تحریمی ها هستند، این مقابله را جنگ تمام عیار قدرت از جانب جناحی از حاکمیت می دانند که کارگزاران سازندگی، جبهه مشارکت وسازمان مجاهدین انقلای اسلامی نمایندگان آن هستند.این طیف، کوتاه نیامدن گروه های اصلاح طلب در پذیرش مشروعیت دولت جدید و کودتایی خواندن اقدامات حکومت را در تلاش حاکمیت برای حذف همیشگی اصلاح طلبان از صحنه قدرت می دانند.دراین میان جای اعتراضات مدنی مردم وسرکوب خونبار آن از طرف حاکمیت در تحلیل های آنها خالی است ویا حداکثرنتیجه ی ساده لوحی وخوش خیالی اکثریت خواهان تغییر، در قصدآنها برای شرکت در انتخابات بود. آ البته باید منتظر ماند ودید آیا موسوی و دیگر گروه های اصلاح طلب با اقدامات بعدی خودخواهند توانست باعث وحدت منتقدان و ناراضیان از وضع موجود حول شعارهایی مدنی وآزادیخواهانه در اعتراض به استبداد حکومت و قوه ی سرکوب آن شوند. البته چنین انتظاری حداقل در این مقطع دور از واقع بینی خواهد بود وچه بسا گروه های اپوزیسیون چون نتوانستند زمانی از خاتمی گذر کنند، اینک بافرارسیدن زمان مناسب موسوی را پشت سر گذارده و جنبش را به سوی دیگری راهبری کنند. گذر از موسوی که داعیه ی اعتراض مسالمت آمیز دارد و تاکنون از شعار های ساختار شکنانه نیز دوری کرده مقدماتی لازم دارد که عدم توجه بدان،جنبش اعتراضی مردم را به حرکتهای کور وبی سرانجام خواهد کشاند.درباره ی این مقدمات بعدها بیشتر خواهم گفت.
اما کودتای انتخاباتی و خیانت به آرای مردمی که در میان طعن و وهن دوست و دشمن به خاطر اندکی فرصت آزادی به پای صندوق های رأی آمدندتا در شکاف میان بدنه ی حاکمیت که احتمالا بابه قدرت رسیدن موسوی ایجاد می شد، بتوانند با گذر از دوره ی چهارساله تحمل ناپذیر احمدی نژاد، فرصت انتقاد واعتراض بیشتر رابرای خود فراهم کنند، چنان بهت و حیرتی را سبب گشت که تمامی مردم و گروهها را حتی اعم از آنها که رأی نداده بودند به کوچه ها وخیابان ها کشاند و دست اندرکاران کودتا را دچار سرگشتگی ساخت. به باور من با روشن شدن نتیجه ی انتخابات کودتایی در ایران طرفداران تحریم نمی توانند با تکیه بر تقلب صورت گرفته و دلسردی مردم از خوانده نشدن آرای شان ، کسانی را که تغییر را از طریق صندوق های رأی خواستار شدندسرزنش کنند. زیرا اولا به مدد آرای همین رأی دهندگان بود که احمدی نژاد را که رئیس جمهور برآمده از تحریم دوره ی قبل بود ، در این دوره به رئیس جمهور کودتا تبدیل کرد ونفرت مضاعف از وی ودولتش را سبب گشت. تنها سند ادعای من خونهایی است که در خیابان ها و بر سنگفرش کوچه ها به دست عمله ی مزدور حکومت به زمین ریخت وآنها را در نزد افکار عمومی جهانیان فارغ از رفتارهای بعدی رهبران شان رسوا کرد.
اگر جمهوری اسلامی موفق می شد از سرمایه ی به کار انداخته شده ی 85 درصدی مشارکت مردم (اگر رقم درستی باشد) بهره بگیرد، تامدتها ی مدید مجال تنفس نیم بندگروه های مدنی و اجتماعات اعتراضی عادی از آنها گرفته می شد و نمایش شعبده بازانه ی مشروعیت به اصطلاح 40 میلیونی مردم تبدیل به آینه دق گروه های مخالف استبداد حکومتی می گشت.
در پاسخ به نقد منتقدان چنین دیدگاهی باید اضافه کنم که مگر هدف حرکتهای مدنی واعتراضی گروه هایی که مبارزه ی غیر خشونت آمیزو فعالیت اجتماعی را به عنوان سمبل شعارهای خود پذیرفته وحتی تحریم را ونه مبارزه ی مسلحانه را توصیه می کردندوبلکه از ایده آل های این گروه ها ایجاد اتفاق نظر و وحدت اعتراضی میان قشرهای مختلف مردم در داخل و خارج از کشور بود،جز این بود که اینک این هدف ازرهگذر انتخابات به راحتی حاصل شده بود؟ به راستی این فعالان اجتماعی و صلح آمیز به چه میزان حمایت های مالی ، معنوی ، لجستیکی و بنگاه های خبررسانی نیاز داشتند، آن هم در شرایطی که بسیاری گروه های متحد در مبارزه، در مقام عمل سایه همدیگر را هم تحمل نمی کنند، تا بتوانند چنین اجتماعات اعتراضی عظیم و مشروعیت سوز برای رژیم گرد آورند؟
در اینجا یادآوری می کنم که روی سخن من در اینجا با فعالان مدنی است که رای دهندگان را به ساده لوحی و فریب خوردگی منتسب ساختند وگرنه این استدلال را در مقام مواجهه با خواستاران تغییر دفعی و براندازانه به صورت دیگری باید آورد. تحریم در هر شرایطی حتی اگر سلامت هرانتخاباتی از این دست در رژیم جمهوری اسلامی از طریق فرشتگان آسمانی نیز تضمین شود، از جمله مقدمات رسیدن به چنین هدفی است که فعلادر اینجا موضوع بحث من نیست.
و اما اکنون:
1. جمهوری اسلامی با بحرانهای سختی روبروست. این رژیم در عرصه ی داخلی حمایت جمع کثیری از مردمش را از دست داده است که باور دارند آرای آنها آن چیزی نبوده است که اعلام شده است. با کمال تأسف حکومت به جای اینکه مردم معترض را که تنها به دنبال روشن شدن وضعیت رأی خود بودند، به درستی قانع کند( حتی اگرمردم به اشتباه و تحریک اصلاح طلبان به چنین دیدگاهی رسیده بودند) با ضرب باتوم و گلوله اسلحه قانع کرد که حتما تقلب وازآن بزرگ تر کودتایی رخ داده است که از این پس در حکومت اسلامی که توسط احمدی نژاد و عمله ی کودتا برپا خواهد شد، خوانده شدن درست آرای حتی معتقدان به نظام اسلامی نیز امری محال خواهد بودو دیگر دمیده شدن صور اسرافیل نیز هیچ جنبشی برای تغییر از طریق مسالمت آمیز برنخواهد انگیخت.
2.مردمی که دراین انتخابات شرکت کردند به همراه کسانی از نخبگان وروشنفکرانی که هنوز هم اصلاح درون حکومتی وبازسازی دموکراتیک آن را درون ساختارها وموانع موجود درون رژیم سیاسی ممکن می دانستند، وقتی به اعتراضات مسالمت آمیز شان عنوان اغتشاش وشورش با تحریک بیگانگان اطلاق شد وازآن بدتررئیس جمهور کودتا معترضان میلیونی را«خس وخاشاک» نامید، به نتیجه ی بدیهی تصلب رژیم درایجاد هرگونه اصلاحی برای قابل تحمل کردن آن رسیدند.اینان به احتمال زیاد از این پس جز با ضرب وزور باتوم و اسلحه به سر صندوق ها نخواهند آمد! مگر داستان های دیگری باز هم در انتخابات بعدی علم شودتا خس وخاشاک های فعلی باز هم به امت همیشه در صحنه بدل شوندکه احتمال آن با توجه به دامنه ی رسوایی حکومت و ازدست دادن مشروعیت دولت نزد حتی حامیان معتدل آن اندک است.
3.وقتی اصلاح دموکراتیک از راه های مسالمت آمیز ممکن نمی شود، طبیعی است که اعتراضات آرام و سکوت جای خود را به فریاد داده و اعتراضات مردم شکل قهری وساختار شکنانه به خود می گیرد. دست اندرکاران حکومتی حتی نمایندگان مجلسی که باید نزدیکترین دیدگاه ها را به مرم به عنوان ولینعمت شان داشته باشند ، می توانند حرکت مردم واعتراض عموم فعالان سیاسی، روشنفکران وهنرمندان رادر صحنه ی داخلی و خارجی به مانند گذشته تمسخر کنند و چشم های شان را به واقعیات جاری ببندند. اما من فقط از آنها می خواهم که تنها یک سئوال از خود بپرسند وبه دنبال پاسخی برای آن باشند: آیا بدون رضایت مردم در دراز مدت می توان حکومت کرد؟
4.صحنه ی بین المللی به عرصه ی موضع گیری در محکوم کردن سرکوب خشونت بار حکومت در تظاهرات مسالمت آمیز مردمی تبدیل شده است که تنها یک سئوال ساده داشتند که رأی آنها کجاست؟ حالا اگر مردم اشتباه می کنند، آیا حکومت می تواند جلوی چشم جهانیان مردم خود را به جای قانع کردن از طریق داوری عادل وبی طرف ، به خاک وخون بکشد؟ آیا آنها بی نیاز از جهان می خواهند به دور مرزهای ایران سیم خاردار بکشند؟
5.به باور من مردم وفعالان سیاسی وگروه های حامی حقوق بشر باید درنهایت از نتیجه ی انتخابات خرسند باشندچون وحدت نظری که میان آنها ایجاد شده است ، می توانست در حالت عادی سالها طول بکشد و خواست گروه های بی انگیزه برای دخالت در سرنوشت کشورشان و رسیدن به اتفاق رویه برای ساختن ایرانی دموکراتیک وانسانی دستاورد بزرگی است که ثمره ی آن شامل همه خواهد شد.
«نه کسی می آید،نه کسی می رود،هیچ خبری نیست.وحشتناک است.»
روزهایم از پی هم می آیند و می روند.نمی دانم آیا ماجراهایی داشته ام یا نه؟ خیلی وقت است که روزها را به ترتیب می شمارم و ارزیابی شان می کنم. روزها هم مراارزیابی می کنند. سرسختی واستحکام مرابا ضربات کوچک ترین تازیانه ها، رعشه های زمان می سنجندو حیرت زده می شوند. می توانم خودم را فریب بدهم و میان روزها تفاوت قائل شوم، ارزش گذاری کنم:فلان روز شاد بوده ام یاناشاد.تنها بوده ام یا نه همراه کسی یا جمعی بوده ام، به چه چیزی می اندیشیده ام ودنیای بیرون ام راچطور می پاییده ام، با تهوعی که گرفتارم اش چه می کرده ام؟ واین قبیل سؤالات ....
تمامی ماجراها ره به یکجا می برند. دسته جمعی سان می روند، ازجلوی ما می گذرند، به فکر کوچک و حقیر ما می خندند وچهره ی رنگ پریده و حال نزار مارا به مسخره می گیرند. امروز من داشت از دستم می گریخت.من نشئه ی لحظات گذرنده ام در مجرای "اکنون". دوست دارم لمس شان کنم.دل خندیدن شان را ندارم. باید نوشت وگرنه اثری از "امروز"ام بر جای نخواهد ماند. چیزی که نوشته می شود، قطعا نه با امروز ونه با روزهای دیگر نمی خواند. اما این اصلا مهم نیست. " امروز" دقیقا ان طور جان می گیرد ونقش بازی می کندکه من آن را می بینم و نقل اش می کنم. وجود واقعی اش تنها برای خودش باقی می ماند.جنبه ی خیالی اش را من به سطح می کشم وبه آن واقعیت می بخشم: جان می دهم.
چند وقت است «زمان » را می دزدم ودور می اندازمش.حتی از ظهور محو و مه آلود زمان لغزان و پیش رونده، به شدت وحشت می کنم .گذرا بودن اش را ستایش می کنم: تنها همین مانده است. لحظاتی که مطلوب نیستند، باید ازسر گذرانده شوند، نباید هیچ مکثی بکنند وگرنه نابود کننده اند. من از غروب 4 آبان یا هرروز دیگر چیزی نمی فهمم. فعلا تنها مخزنی بوده است که همه ی چیزهای گذشته ام را به درون آن ریخته ام.درواقع به درون آن هل داده شده ام.همین آزارم می دهد، کفرم را درمی آورد.هیچ زورم نمی رسد این از پادرافتادگی را از سرم باز کنم.
روزهای تنهایی روزهای غریبی هستند.البته "تنهایی" همه چیز را نمی رساند. "عزلت" واژه ی خیلی بهتری است. نوعی انزواست. درون این فضا حتی حوادث وماجراها هم به انسان هیچ توجهی نمی کنند. آدم درون خودش کز می کند، چمباتمه می نشیند و همه چیز را یا هیچ چیز را رج می زند:دید می زند، اما ارزیابی نمی کند، نمره نمی دهد، به کسی یا چیزی فکر نمی کند، شاد یا غمگین نمی شود.خنثی است .از دید دیگران مجنون می نماید.او لحظات غریبی را وبه همین دلیل آرام بخشی را نوش خوار می کند وهستی اش، واقعی تر می شود. حتی لذت هم برای او زهر است ودرد آور. باعث دل آشوبه اش می شود. عزلت، آرام اش می کند.ناواقعی جلوه می کند، اما بسیار واقعی است. این آدم ها دراقلیت اند وبه همین خاطر مجنون جلوه می کنند.
عرق از سرو رویم می ریزد، اما جلوی نوشتن ام را نمی تواند بگیرد. می توانم دراین لحظه وتنها این لحظه شادکامی را احساس کنم،درآغوش اش بگیرم، حتی اگر از حل ناشونده ترین یا سخیف ترین گره های زندگی بنویسم. اکنون شادم چون این ماجراها نوشته می شوند. "من" با کاغذ تنها مواجه هستم، توسط یک خودکار. مانند کلنگ دستم می گیرم اش و شکل های دوست داشتنی ام را روی این اوراق سفید بی خط حفر می کنم.شکل ها تبدیل به شیاطین بازیگوش من می شوند ومن به تمامی فقط این شیاطین را می پرستم. تنها چیزی که این جمع رندو خوش طبع را به هم می پیوندد، احساس "تهوع" مشترک شان است.
حوادث وقصه ها مارا اسیر می کنند، در قالب خانه ها ،کوچه وخیابان، بزرگراه ها، لامپ های نئون، دخمه ها والبته آدم ها. احساس می کنیم چیزی از درون می آیدو وبه چالش می گیردمان. خوشحال یا غمگین می شویم. عقربک می رقصد ولحظات به ظاهر دیگری تجربه می شوند. احساس ها تغییر می کنند. بایک ارزیابی ساده می توان به پوچی این لحظات گذرای گل مانندپی برد. «تهوع» ازبیرون می آید.از آدم ها ، از ماجراها وداستان های انسانی با صفت کوری شان وما را در بر می گیرند. با بعضی وجودها نمی خواند، آن وقت حس می کنیم "تهوع" می آید. درعوض با بعضی چفت می شود.خوب باآن کیف می کنند. لبخند می زنند، دچار عشق یا نفرت می شوند: تهوع صادر می کنند.
ادامه متن
«اپیدمی
روشنفکری، نام بیماری همه گیری است که من در اینجا قصد معرفی آن دارم.همچنان که از
نام آن بر می آید این بیماری تنها در دسته ی خاصی از آدمها در می گیرد. اما مرا با
طایفه ی بزرگان و ریش سفیدان کاری نیست که به هر حال خوب یا بد اثر خود بر پیشانی
این جامعه و مردمانش گذاشته اند و لابد احترامشان بر ما واجب! اما دسته ی دیگر
ازجوانان این مرزوبوم، چون این فضا را مطلوب خاطر نیافتند، در پی تعریف دیگری از
مفهوم انسان و هستی اش بر آمدند.اینان جوانانی هستند که خود را به خاطر آشنایی با
حوزه های جدید هستی شناسی بر موضی برتر از پیشینیان و جایگاهی فراتر از روشنفکران
موجه امروزی می نشانند که متهم به کج روی، کند روی و محافظه کاری اند.اینان وضعیت
حال حاضر جامعه ی ایرانی را که بوی الرحمان از تمامی ارکان آن بلند شده است، به
خاطر تنفس این روشنفکران سابقه دار و البته به زعم این نوگلان روشنفکری، زوار در
رفته ای می دانند که سوار بردرازگوش زارو نحیف «اخلاقیگری» جلوی سبقت گرفتن مرکب
چابک ایشان را گرفته اند. از نظر ایشان «اخلاق» مهر ننگینی است که بر پیشانی تمامی
موجودات عالم جز روشنفکران امروزی که اینان نمایندگان آنهایند، فرود آمده است.چون
به مجلس بحث و فلسفه ی ایشان وارد شوی، از شنیدن عبارات غریب و اسامی نامأنوسی که
بر زبان می رانند، سخت متحیر شده صد البته افسوس می خوری که جهت غواصی در دریای
دانش بی منتهای اینان با خود لوازم و ادوات مخصوص همراه نیاورده ای. در این بین
اگر کلمه ای بر زبان رانی یا خیال مشوشی بر مخیله ات گذر کند ، با داغ و درفش
افلاطونیان و نو افلاطونیان و ارسطو و نیچه و مارکس و هگل وهایدگرو ویتگشتاین به
نبردت برخاسته و از ارواح تمامی فیلسوفان وشاعران و متشاعران مرده و زنده مدد
خواهند گرفت تا مجبورت کنند لباس نداشته بر بدن لخت و عورشان را همچون برد یمانی
بستایی تا لکه ننگ واپس زدگی و سنت پرستی بر آستینت ننشانند!»
در این این میان آنچه تأسف مرا بر می
انگیزد این است که آیا به راستی اینان جانشینان خلف اندیشمندانی خواهند بود که ذره
ذره ی اندیشه های شان را مانند مصالح یک بنا ی عظیم همچون مسیح با صلیبی بر دوش به
تنهایی حمل کرده اند و هیچ داعیه درستی بلاشک مدعیات شان را نداشته اند؟ آیا از
خود پرسیده ایم که چگونه درون نخوت حاصل از خواندن چند کتاب و مقاله ی نیم بند می
توان داعیه ی روشنگری داشت؟ چگونه است که از میان خیل موجود اندیشه ها و حوزه هایی
از تفکر که خواندن شان قطعا وقت زیادی گرفته و حوصله ی فراخی می طلبد ، تنها به
مرور گذرای ایدئولوژیهایی می پردازیم که به سرعت نام مان را بر سر زبانها اندازد
تا مگر به خیال خود سهمی در تغییر جهان داشته باشیم که فعلا تنها ما و قبیله ی
معدود ما سر از چند وچون امور مهمی که باید به سرانجام برسد، درآورده است؟
من بسی متحیر می شوم که جوانان پرانرژی
وآرمانگرایی که به راستی وظیفه ی حل پیچیده ترین معادلات حاکم بر سرنوشت مردم
ایران زمین از گذشته تا حال رابر عهده دارند، تکلیف خود راچگونه با وجدان پاره
پاره و معذب ایرانی که از انشقاق های مختلفی رنج می برد ،روشن کرده اند؟ در این
میان پارادوکس های سنت و مدرنیته، تسامح و تعصب، روشنگری و دگماتیسم و حتی
پارادوکس های جنسیتی چه پرسشهایی می تواند در ذهن ما برانگیزد؟به هر حال در وضعیت
بغرنجی بسر می بریم.مایی که خود به یاری تمدن غربی به حقوق جدیدمان آشنا شده ایم و
ایشان را متهم به کجروی و فساد در تفکر و اخلاق می کنیم، اکنون پرگویی ، زبان
پریشی و افسارگسیختگی عواطف و شهواتمان را نشانه ی روشنفکری دانسته و دیگران را هم
به آن فرا می خوانیم. من قصد محکوم کردن حتی لجام گسیخته ترین احساسات و شهوات را
البته در دنیای خصوصی آدم ها ندارم ، اما وقتی خارج از این حریم خصوصی با رنگ و
لعاب فلسفی به اطرافیان خود آسیب می زنیم و اخلاق جمعی را به منزله ی جرثومه ی
آخرین واپس نگریها به استهزاء و نیشخند می گیریم ، تمامی ثمره ی تلاشهای احتمالی
مان را به باد گره می زنیم.
من در پی ایراد موعظه ی اخلاقی نیستم که
آن کار فقیهان و کشیشان است، اما دامان حقیقت را می بینم که ازدروغ وتزویر و ژست
های روشنفکرانه آلوده شده است. براین اساس انسان هایی را که هنوزاز نظر آگاهی به
دنیای سنت تعلق دارندبر موضعی برتر ازدسته ی خاصی از روشنفکران واتتلکتوئلهای
امروزی می نشانم.زیرا درارتباط باسنتی ها می دانی از چه سخن می رانند وحتی اندیشه
های ی واپس نگرانه احتمالی شان از کجا ناشی می شود، لذا می دانی با چگونه آدمی طرف
هستی. اما درمواجهه با یکی ازاین نمونه هایی که از هر فیلسوفی مقاله ای خوانده یا
از هر شاعری شعری خوانده وبه خیال خود مسئولیت تغییر معادلات جهان تنها به عهده ی
اندیشه نحیف وی گذارده شده است درمی مانی با چگونه موجودی طرف هستی که برای هر
کلمه ات کلی حرف دارد که ازدرمخالفت درآمده باشد چون مخالفت کردن نشانه انتقاد و
انتقاد جوهر روشنفکریست!
من باز هم در صدد آن نیستم که مبارزان
راه آزادی را سرزنش کنم که چرا ازاهداف آزادیخواهانه و آرمانهای دموكراسي خواهانه
ي خويش به آزادی جنسی رسیده اند چراکه ملاک حقیقت تنها خود ما وایمان به اعتقادات
مان است ، اما درهراسم از کسانی که برای اینکه خود را متعلق به قبیله روشنفکران
نشان دهند ، ژست می گیرند وچیزی را می گویند که به آن اعتقادی ندارند وفشار شهوت و
ارضای خوسته های جنسی شان را نشانه فوران اندیشه وسنگینی مسئولیت روشنگری شان می
دانند.نفس هیچ یک ازاعمال ما نمی تواند مارامحکوم کند، اما دروغ وتزویر زود تشت
مارااز بام برخواهد افکند.
فعلا که ازنظراین متفکران مدرن و
امروزی،تشتت فکری ،ناآرامی وبی قراری وتنبلی،نگاه بدبینانه به همه چیزوهمه
کس،ناسزاگویی،دودکردن سیگار وتماشای رقص دود و انتقاد از نافهمی دیگران از درک
درونیات واحساسهای لطیف شان که همیشه وسوسه ی انزوا،خودنشینی و خودکشی را درذهن
ایشان ایجادکرده است، نشانه ی روشنفکری وحالات خاصی ازموقعیت هستی شناسانه شان
بوده وبقیه به کلی ازعداد موجودات ذی شعور خارج اند.حالا چرا این فرد قادر است همه
چیزو همه کس را به سخره بگیرد وبه هرمفهومی ریشخند بزند وتلاش ها وخون دل خوردن
های تمامی هنرمندان،اندیشمندان وقافیه پردازان رنج انسانی درجامعه ی نخبه کش ایران
توجهش راجلب نکند؟ جواب معلوم است.چون در عصرمدرنیته وپسامدرنیته به سر می بریم
وآزادیم. آزادیم تا هرهذیانی را به مثابه یک اندیشه ناب ونشانه ای از روح مستقل
ودردکشیده ی مان معرفی کنیم وپویندگان باثبات قدم راکه به هرراهی می روند اما
حداقل به روش خود و طریقی که می پویند ایمان دارند، بالعنت عقب ماندگی وواپس زدگی
وسنت پرستی مواجه کنیم.من تصور می کنم این شجاعان راه آزادی که هرکسی راکه سیاسی نیست
،احمق فرض می کنند وهرکسی راکه باشنیدن نصایح وراه حلهای سهل الوصول شان دست به
انقلاب واسلحه نمی برد ترسو وبزدل به شمار می آورند، اگر یک شب وفقط یک شب بازندان
ياهرسختي ديگري روبروشوند وشام یاسیگارشان دیر شود به هزار کارنکرده نیز اعتراف می
کنند ومطمئن باشید آن را تاکتیکی برای مقابله بادشمن معرفی خواهند کرد.
من دراین میان تنها به یک چیز باور دارم
وآن هم این است که ایمان به همراه خدایان دردوران جدید به مغاک گذشته فرورفت اما
نه برای اینکه ایمان به دروغ رادرمابپرورد که موفق نیز شده است و نتیجه این شده
است که بی صداقتی ودروغ بافی واندیشه های سرخوشانه ودودناک بروجدان لاغرونحیف ما
سنگینی می کند.آری انسان ها همه باهم برابرند، اما کسانی که به آنچه می گویند وعمل
می کنند ایمان دارند باکسانی که درعصر عقلانیت و مرگ خدایان تنها به چیزی عمل می
کنند که ایمان ندارند یکسان نیستند.
مرگ با دستان خويش، يكي يكي نخهاي نامريي كه ما را به زندگي مي آويزد را قطع مي كند وبهانه هاي دوست داشتني مان را براي ادامه ي نفس كشيدن از ما مي گيرد تا كم كم با غلبه بر هراس ازمرگ براي مردن آماده شويم. با مرگ خاطره هايي چون خسرو شكيبايي ما باور مي كنيم كه شبح مرگ همين نزديكي هاست وما را مي پايد.اما چه باك كه اين خاطره ها به جايي كوچ خواهند كرد كه باوجودشان پس از مرگ تنهايي راحس نخواهيم كرد ، بلكه حريصانه مرگ را دوست ترخواهيم داشت.
۱.راستش اجازه می خواهم هر از چند گاهی هم به صورت شهودی بتوانم بنویسم. اخیرا زیاد از خودم می پرسم که هدف از تلاشهای هر روزه ی انسانی چیست؟ چرا کتاب می خوانیم و در پی هر سئوالی به هر کجا سرک می کشیم؟ چرا اینقدر در پی ساختن مفاهیمی هستیم که حتی چه بسا به خودی خود اهمیتی نداشته باشند یا ما به ازای خارجی نداشته باشند؟ یا به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی می پردازیم وچرا اینقدر حرص تغییر جهان را داریم؟
۲.کارل پوپردر جایی می گوید: «آنچه به راستی وجود دارد، انسان است با رنجها و شادمانیهایش.من به این معنا فرد گرایی بودم که برایم روشن بود این یکایک افرادند که باید میانشان عدالت پدید آید. مفاهیمی مانند انسانیت یا حتی طبقه، انتزاعاتی هستند که گاه می توانند بسیار خطرناک شوند،…بدین افراد چه می توان گفت که حاضرند برای آسودگی انسانیتی انتزاعی ،افراد ملموس را قربانی کنند؟».
۴. افلاطون و شاگرد خلف اوارسطو به مانند بسیاری فیلسوفان یونان غایت «سیاست» را تنظیم روابط آدمیانِ هر جامعه از طریق رشد و پرورش فضیلتها یی چون شجاعت، دوستی، خویشتن داری و…دانسته اند.
قبل از نتیجه گیری از این مقدمه نا خود آگاه به یاد ماجرایی واقعی می افتم که دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی نویسنده کتبی چون « خط سوم » در مقدمه کتابی از خود به آن پرداخته اند.ایشان ماجرایی مربوط به خود را تعریف می کند که درسالن سینمایی که در حال نمایش زندگی مصیبت وار کودکی خیابانی بوده مردی از میان تماشاگران به شدت تحت تأثیر احساسات قرار گرفته و با صدای بلند می گریسته است. اما بشنوید ادامه ی ماجرا را که همین مرد پس از پایان فیلم در بیرون از سالن سینما وقتی با اصرار های مکرر کودکی خیابانی برای خریدن آدامس از وی مواجه می شود، او را به باد مشت و لگد می گیرد تا جایی که همسر وی کودک را از دست وی نجات می دهد.شما خود میان رفتار این مرد داخل سینما و بیرون ازسینما که تعدادشان میان ما کم هم نیستند، برای کدام یک اصالت قائل می شوید؟
اما به عنوان نتیجه گیری از این مقدمه می خواهم مطلبی را طرح کنم : به نظر می رسد ما بسیاری مواقع هدف اصلی یا آغازین فعالیتهای ذهنی و پراتیگ خود را در حوزه ی سیاست ،فرهنگ و اجتماع به فراموشی می سپاریم تا جایی که شانه هایمان زیر بار مفاهیمی خرد می شوند که بیش و پیش از همه، خود خالق آنها بوده ایم .در این بین با بندگی در مقابل مفاهیم خود ساخته ، هر روز انسانی مقابل ما به زانو می افتد و ما تنها نظاره گر این مراسم مدرن قربانی کردن هستیم که تنها به کار شکوه بخشیدن به این آیینها می آید.
هویت دوگانه ما و تحمیل مفاهیم مدرن همچون آزادی ، حقوق بشر، برابری وغیره بر وجدان معذب تاریخی ما که رهاورد آشنایی حسی ما با غرب بوده است ،باعث شده تا در سطح حسیات و عواطف متوقف مانده و این ارزشها را در صورتی که به آنها ایمان داریم درونی نکنیم. به همین خاطر هر لحظه ممکن است کودکی را تازیانه بزنیم ، به انسانی رنج وارد آوریم، چراغ قرمزی را رد کنیم و در دل به داستان زایش و تحول قانون بخندیم. آری، به یاری شعبده و افسون تجدد مأبانه است که در مقابل دریچه ی« شهر فرنگ» یا در سالن سینمای مفاهیم ، به یکباره دلمان برای بشریت می سوزد و پس از پایان نوای خوش آهنگ موسیقی که به یاری افسون، این مار خوش خط و خال را احضار کرده است ، دوباره با سر در سرزمینهای شرقی فرود می آییم.
من باور دارم که هدف از تمامی فعالیتها و تلاشهای بشری کاستن از شدت مرارت انسانها از رهگذر« دانایی» است تا انسانها فراموش نکنند که در عصر حاضر بیش از هر زمان دیگری نیازمند پرورش روح « نیکوکاری » در میان خود هستند تا بهشتی را که نا امیدانه به آسمانها وبه ابدیت حواله داده اند ،در همین زمین و روی خاک سرد بنا کنیم، چرا که شانه های آسمان تحمل چنین بنای سترگی را ندارد!
اما من درباره ی نوع خاصی از مردن که ناشی از یک تصمیم فردی یا انتخاب شخصی است صحبت می کنم،مردنی که در آن حس خودآگاهی موج میزند،یعنی«خودکشی» یا «انتحار».
«چرا چیزها هستند به جای اینکه نباشند؟!»این پرسشی معرفت شناسانه است که هایدگر از آن به پرسش بنیادین هستی یاد می کند. در اینجا ما در جستجوی پاسخ نیستیم، بلکه پرسش خود پاسخ می نماید وبه جای آن می نشیند و درست به خاطر خصوصیت معرفت شناسانه وهستی شتاختی اش، پاسخ های پیچیده وبغرنجی به آن داده می شود.ما این مرحله را(ناامیدانه) پشت سر می گذاریم ودر جستجوی سؤالی دیگر هستیم به این مفهوم که:«ضرورتی که مارا به ادامه ی زندگی فرا می خواند،چیست؟»و یا به عبارت دیگر،آن خطوط مریی و نامریی که ذهن،روح وتنِ ما را به جهان موجود پیوند داده و کفه ی ترازو را به نفع «بودن» و «تحمل بار هستی»سنگین تر می کند، کدام اند؟ به هرحال همه ی آنهایی که از اندکی هوش و آگاهی نسبت به موجودیت خویشتن بر برخوردارند یا در صدد حصول این خودآگاهی اند، این پرسش را که« آیا زندگی به زحمت زیستن اش می ارزد یا نه؟»از خود می پرسند و بسته به پاسخی که به آن میدهند، تمامی اعمال و رفتارشان متأثر از آن خواهد شد.
اکنون که ما به هر دلیل در برابر موقعیت غیر مترقبه و پیش بینی ناپذیر«بودن» قرار گرفته ایم، نمی توانیم از این پرسش اساسی فرار کنیم.بی پاسخی، ارمغانی جزروزمرگی، سرگشتگی، دلهره ویا برگزار کردن روزها تا رسیدن به آن فرجام نهایی (مرگ)نخواهد داشت.
عموما انتحارکنندگان را افرادی ترسو ،شکست خورده وضعیف معرفی کرده اند که توان مواجهه با حوادث ناخوشایند زندگی شان را نداشته اند.من می پذیرم که در هر نوع «خودکشی»رگه هایی از اعتراف فرد به ناتوانی اش در درک مفهوم هستی وجود دارد، ولی آیا همین فرد از آن رو که به استقبال امر خطیری شتافته است که دیگران حتی از شنیدن نام آن به وحشت می افتند، مبارزی دلیرو جنگجویی شجاع نبوده است؟موریس مترلینگ می گفت که :«زندگی مصداق این جمله ی جنگجویان است که ما آمده ایم تا بمیریم!»آیا نبردی را می توان در نظر آورد که این مبارزان در آن شکست خورده اند؟
چگونه می توان زیست بدون آن که دانست آن امر ترس انگیزی که روزی ما در کام خواهد کشید، چیست یا چه خصوصیتی دارد؟! آیا همچنان که گفته اند، بدون درک مفهوم «مرگ»، می توان«زندگی» را دریافت؟آیا خودکشی،انتحار و تصمیم به نابودی خویشتن درمیان آدم هایی که همراه تولدشان، مدتهاست که مرده اند، تصمیم به زندگی دوباره نیست؟ متأسفانه تعداد پرسش های من در این خصوص بسیار بیشتراز پاسخ هایم است و دل آشوبه ی آن را دارم که آیا می توان رو را برگرداند وپرسش را به بازی گرفت تا حق انتخاب ما قبل از آن اجبار نهایی در فرجام عمراز ما گرفته شود و خسیسانه زندگی را بدرود گوییم؟در نظر من «خودکشی» یک سرمایه است...
ادامه متن
از احوالات غریب مردمان سرزمین مان یکی اینکه از «صف شیر تا بحث انرژی هسته ای » را سیاسی می بینند و جز آن طریقی در درک قضایا نمی شناسند.آنچه درباره ی زیاد شدن بحثهای سیاسی با بیماری جامعه گفته اند، در اینجا یکسره مصداق پیدا نمی کند.همه سیاسی اند و درباره ی همه چیزاز سیاست داخلی،تجارت، روابط اقتصادی تا سیاست خارجه، نظرات بلند بالا ارایه می دهند؛ راننده ی تاکسی به ریش وزیر امور خارجه می خندد و وزیر دارایی را به خاطر راه حل هایی که به ذهن راننده ی تاکسی اش رسیده و به مخیله وزیر خطور نکرده است، شماتت می کند.
در این سرزمین سیاست را طفلی بی پدر و بی مادر معرفی کرده اند و عجب آن که همه دایه ی مهربان تر از مادر برای این طفل نامشروع گشته اند که داد طفل از این همه محبت به فلک بر خاسته است!
مردمان سیاست ورزی می کنندو سیاستمداران مان جامه ی ظریف روشنفکری بر تن زمخت خود پوشانده اندو«چون به خلوت می روند ،آن کار دیگر می کنند ».هم اینان در جایی مردم را به سیاسی اندیشیدن دعوت می کنند، چه جز این نشانه کژ فکری و عقب ماندگی است ودر جایی دیگر چون تصمیمی فرا مرزی از سوی قبیله بیگانگان با معادلات ایشان هماهنگ نیامد، این بار آن را سیاسی و نشانه بی شعوری تصمیم گیرندگانش معرفی کرده اند.
در مملکتی زندگی می کنیم که طنین آه مردمانش از ژرفای تاریخ بر می آید، از روزگاری که وزیر انوشیروان می نالد که کارهای بزرگ به به دست کوچک مردان سپرده اند و کارهای کوچک را از آن مردان بزرگ ساخته اند و آدم از پس سه هزار سال تمدن که دوست و دشمن آن را می ستایند، در تحیر می ماند که پس این همه قیل و قال شکوه و فر و بزرگی مردم و حاکمانش در کجای تاریخ گم شده است که حتی صدای تک ناله ی آن را نیز از کنار ستونهای تخت جمشید تحمل شنیدنش نداریم و سد سیوند را نیز به یاری می طلبیم تا همچون سیل، خاطره ی اسکندر ها را برایمان زنده کند.
و باز وقتی به پشت سر نگاه می کنیم می بینیم که مایی که اولین مؤسس دولت در جهان بوده ایم، تا حتی ستایش فیلسوف پیچیده ی امروزی«هگل» را نیز برانگیزیم ،اکنون درهراس از آنیم تا مبادا در یک ضیافت شام دیپلماتیک، چشم در چشم رقیبمان خیره شویم یا حتی دستی ازآستین زنی نا محرم به نشانه ی احترام به سوی ما درازشود و اوضاع داخلی گرفتار طوفان گردد...
روزگاری مغان زردشتی مان مایه ی فخر افلاطون بودندکه جز طایفه ی خود دیگران را بربر می نامیدند و علم پزشکی شیخ الرییس مان ابن سینا ششصد سال تمام میان طایفه غربیان تدریس می شدو اینک به پاداش آن به هزار غمزه واکسن و دارو در اختیار درمان دردمندان مان قرار می دهند.
آنگاه که عربها ی بیابان گرد، میهن را به تاخت اسبان شان به سلطه خود درآوردند، اسیران خوش پوش ما را در میادین دیارشان به نمایش خلق ژنده پوش شان گذاشتندکه« آی مردم ، مردمان شهر نشین که می گویند،هم اینان اند». و نویسنده عرب زبا ن شان نوشت که ایرانیان در کنار دجله چون چهره ی سربازان پشمینه پوش عرب را دیدند که از آب گذشتند،از ترس بگریختند که« طایفه ی جنیان آمدند! »
ادامه متن
بی مرغ،آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه ی مرغی
کز جفت خود جداست!
آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه ی دیرین خوش آمدید!
اما، دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند،
با آن کبوتران که دریغا
هرگزبه خانه برنگشتند...
هرصبح تا ساعتها شب رابه انتظار می نشینم.سرانجام شب می آید و مرا با خود به قعر خویشتن می برد، بال هایم جان می گیرندو چون آن مرغ اسیر در کرانه های شب، آواز دلدادگی ام را سرمیدهم تا مگر شب مرا زندانی تاریکی بی همتایش کند. اما شب نیز پس از مدتی، سینه اش چاک چاک می شود واز دست می رود.
مست و مخمور از تاریکی و سکون بی همتایش به در می آیم و دست در دست آدم ها میرقصم و دیوانه وار می خندم.کاغذها را میخوانم،امید پارو میکنم، من زندگی را با تمامی واقعیات اش مانند مورچه ها ،زنبورعسل و توده ی مردمان می فهمم. این احساس همیشه همراه من است.پس کاغذها نباید بوی انسانی بدهند،بلکه خبر از ناکجایی می دهند که طی خس خس نفسهایم روی ناهمواریهای زمین جستجویش می کنم.
از این رنگ ها و از این نواهای ناانسانی نباید ترسید.هیچ نباید ترسید.شهر خودم را با آدم هایش خودم بنا خواهم کرد.از عشق ، نفرت و حرمان خاص شان هیچ نمیترسم.دل به آنها....
صبح است انگار.ساعت 10:40.باید نوشت،وگرنه هدر میشود.چند وقت است روزها را از دریچه ی هم دید میزنم.ساعت آنجاست.تیک تاک اش گوشم را پر می کند.دارد حرف می زند،یعنی داد می زند.عکس ها نگاهم می کنند.یادگاری از گذشته ی پر عصمت،با آن حتمیت ناپیدای وحشت پشت کاغذهاو عکس ها.عقربک می رقصد و به زوال ام می برد.با اشیای اطرافم چفت شده ام . کسی وارد می شود، هیچ به یادش نمی آورم.کیست؟یاچیست؟!
من اینجا هستم.آوازم را که دیشب خواندم،خفتم.آفتاب بالا می آید و کلافی دیگر را می بافد.دیگر چشم به دست هایش نمی دوزم.
ساعت!باز هم آنجاست ساعت!گولم می زند.10:50 است.دارد دروغ می گوید.یک بار از خودم پرسیدم:فرق امروز با دیروز یا فردا چیست؟هر سه دست به دست هم دادند و سه روز بردندم به کما.شدم مرده ی متحرک.
اشیاء،همین طور ثابت اند.مطمين ام.با دیروزکه اصلا فرقی نکرده اند!خب پس امروز چیست؟چه کسی گفت:« امروز»؟!ساعت دارد فریب می دهد:موذیانه ترین اشیاء!
از آدم ها نمی توان نوشت.هیچ اند.فرقی باهم ندارند.تنها چند نفرشان را می شناسم.چیزی برای نوشتن از آدمها پیدا نمی کنم.ازنا«بود»می نویسم.
همین مایه ی دردسر می شود.
باید منتظر بمانم.منتظر یک حادثه.یک اتفاق محکم وگذرا در مجرایی که ساعت حفر می کند.باید« امروز»دیگری را بگذرانم.باید فرق داشته باشد با روزهای از سر گذرانده ام.آدم ها این را نمی فهمند.هی،حرف می زنند.صبح که می شود،می روند با شوق یا نفرت داخل گورهای شان می خوابند.
اگر آن ساعت را ازآنجا بردارم، زمان می ایستد.همه چیز فرق می کند.می چرخد و نگاهش نمی کنند.آن وقت تیک تاک ناله می کند.
می خواهم بروم، یعنی باید بروم،وگرنه این اشیا وعکس های صامت خفه ام می کنند.در آینه نگاه می کنم.متعجب می شوم.واقعا این «من»ام؟!دیده می شوم؟!اما هیچ شناخته نمی شوم.موضوع شناسایی داخل آینه است.
شاید یکی از داخل آینه مرا دید می زند!این طوری با خودم مواجه می شوم. وقتی مواجهه می کنم،درد می کشم.با تمامی وجودم.کف پایم رعشه می گیرد.پشت ساق پاهایم هم همین طور.جای خوشحالی دارد:قلب ام هنوز می تپد!
درد می آید.از پنجره، از آفتاب،از درون اشیاء. از من می پرسند: می توانستی نباشی؟جواب می دهم:«حالا که هستم!حسودی تان می شود»؟
باید جدی نگرفت.آدم ها را می گویم.این جوری هجوم می آورند.احمقانه است.
مرکب اندیشه های به گل افتاده، مرا به یونان برده است:هراکلیتوس، پروتاگوراس،امپدوکلس و که و که... . این هم تمام می شود.می شود به ترتیب حروف الفبا خواند و تمام کرد.و تمام شد.همه ی چیزهای بی مفهوم معنا می یابند،جان می گیرند.واژه ها ی بی مصداق.خط های راست بی هیچ علامت پیکان یا فلش.هر طرف که می خواهی برو.این طوری می شود که هر کسی وارد می شودو تو سخت غمگین می شوی.
میشد این لحظه را کش بدهم تا ور بیاید.لحظات غریبی هست.داخل خوشبختی نمی شودآن رافهمید.به چیزی مثل ساعت نیاز است تا فهمیدش.
آدم ها در هم می لولند.خب به من چه؟قلب من اینجاست،درون جسم سنگی خدشه خورده ای که این طرف و آن طرف می کشمش.مکر کسی جای من احساس می کند؟
من ویرژیل نیستم.بیاتریس هم نیستم.برزخ ام.نه حتی بهشت یا دوزخ! این طور به سراغ ام می آیند.کاش می شد این ها را یکی کرد.آن وقت یا بهشت می شدم یا دوزخ!
راستی این علامت «!»چیست؟جمله را بهت زده می کند.من بازی شان می دهم.می خندند،می گریند و تعجب می کنند.هر سه را به آنها می نوشانم.از من دریغ شده است.کسی این را باور نمی کند.
هنوز، می اندیشم که می شود کاری کرد.این را هم کسی باور نمی کند.این چیزها نگهم داشته اند.حس ماندن ام داده اند.می نویسم تا مگر باور کنم چیزی هست یا می تواند باشد.میان دو لحظه ی تهی می توان شاد بود؟خب، هر کسی یک جور شاد است.نا خواستگی و شاد خوارگی است.این از پوچی زندگی اش می کاهد.راستی «تنهایی» چه شکلی است؟یا چه مزه ای دارد؟رشحات حلقوم «تنهایی» است که روی کاغذ می ریزد.هیچ است،هیچ.این را خودم خوب می دانم.تنهایی نوعی «خودنشینی» است.خودکشی است .
دیگر خسته ام.اما این برایم زمانی می هراسیدم.اکنون هم. می خواهم بروم آن سوی ماجراها خاک را می بویم.زمانی خاک را در دست می فشردم و کیف می کردم. بعد که اشیاء با من قهر کردند،تبدیل به شبح شدم.با ارواح همنشین شدم.چه کسی گفت:«انتزاعی»؟!
آنجا چیزی نیست.کاغذها خالی می مانند.قراراست جاودانگی ام رابعد از من فریادبزنند.پس قراراست که بنویسم،حتی ازبال زدن آدم هاومگس ها.
.....