تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

 «نمی گذارند آوازم را بخوانم»

                                            « پل رابسون»

چشم روی چشمانم می گذارم و فضایی را که هومر در آن به سرودن اشعار وآثار جادویی اش می پرداخت، جلوی دیدگانم مجسم می کنم:آسمان صاف، خورشید درخشان، دشت ها ومراتع سرسبزسحرانگیز، شب های پرستاره ومهتابی که حتی ردپای شهاب سنگ هارا هم روی سینه ی خودثبت می کردو… . این ها، کمترین چیزهایی بودندکه برای خواندن یک آوازعاشقانه، یک تصنیف پرشور و تألیف یک اثر حماسی مانند ایلیاد یا اودیسه کفایت می کرد.

اینجا برای نوشتن، خواندن وآفریدن باید چشم روی چشم گذاشت وپلک نزد. چون دشت، آسمان وستاره ها حرفی برای گفتن ندارند. تصویر آسمان روی زمین افتاده است وآدمیان در برابر سرنوشت غمبار خود سر خم کرده اند. کسی سر بلند نمی کند و با ستاره ها وماهتاب و پرندگان شب به گفتگو نمی نشیند. خستگی، حنجره ها را به سکوت واداشته است وطبیعت، لطف خویش را در بخشیدن شور وشوق نبوغ وآفرینندگی از ایشان دریغ کرده است.

خدایان فناناپذیر هومر، همه همچون انسان ها به نفرین نیستی بخش رئوس گرفتار آمده اند. دیگر پرومته ای آتش در دست نمی گیرد وبه میانه ی ظلمت گون آدمیان هدیت نمی برد. دیگر سیزیف نیست تا فرمان خدایان رادر رها ساختن زندگی، عشق وساحل های سحرانگیز دل ربا، گردن کج نکند. خدایان، همه در خاکستر فراموشی خویش مدفون شده اند. نوای شان دیگر جادو نمی کند وتن های له شده و ذهن های منجمد را به جنبش وانمی دارد. اینجا آدمیان به سطح تیران هانزول کرده اند وزیبایی وفصاحت اندیشه های آسمانی را ادراک نمی کنند.

چشم می گردانم ودر آسمان مقابل دیدگانم به دنبال اشکالی می گردم که ستاره ها محض بازی شبانه، دست به دست هم آفریده اند. اما ستاره ها هم بی فروغ تر از همیشه سکوت پیشه کرده اندتا مگر از مجرای گردوغبار افسون زده ی زمان ها، آوای نفرین آسمانی خدایان خاکستر شده، آدمیان را هوش ازکف برباید. و ربوده است.

وچنین است که غزل هاو آوازها در گلو خفه می شوند، کلمات نوشته نمی شوند و ورق ها خالی می مانند. کاش می توانستم آه بلندی بکشم به نمایندگی از واژه ها واندیشه های به ذهن نیامده تانظم وترتیب دیگری را برجهان آدمیان حاکم می کردم.  اندیشندگان راستین از دنیای تیران ها واهریمن ها می گریزندو از شکوه ناموجود آسمان می نویسند، زمین را درنانوشتگی ماجراها وافسانه هایش نفرین می کنندو با چشمان خیس، بارش باران رابه انتظار می نشینند. چشم بر چشم می گذارندودر درونی ترین لایه های ذهن خویش، آسمان وخورشید و ستاره های دنباله دار می سازند که همه چیزشان با دنیای زمینی آدم ها تفاوت دارد. زمینی که تصنیف ها و ترانه هایش بوی آدمیت نمی دهند، آدمیتی که نبودنش دیگر ننگ نیست، بلکه یک آرزوی بزرگ ومحال است! آسمان وزمین، زندگی ومرگ جای خویشتن راتغییر داده اندو انسان هایی که حافظه شان چیزی از آتش پرومته به یاد دارد، دیگر چشم به زمین نمی دوزندو موطن خود را میان ستاره ها وسیا ره ها فارغ از عشق ونفرت انسانی برپای داشته اند. ماجراهای انسان ها وغم ها وشادی هاشان رادرک نمی کنند، زبان درکام شان به زنجیر کشیده می شود وهراسان وحیرت زده، زمزمه ها واغتشاشات زمین را به تماشا می نشینند.

دنیا هرلحظه کوچک تر می شودوخرده انسان ها تکثیر می یابند. زمین از سنگینی وزن ایشان زود است که از چرخش بازایستد.  دراین قسمت اززمین بیداد داستان هرروزه ی ماست و خرده انسان ها گلوگاه پرنده ای را که قرار بود سرود آزادی بخوانددر مشت گرفته اند، واما ما بازهمصدا باهم و این بار بلندتر می خوانیم: آه، اگر آزادی سرودی می خواند کوچک، کوچک تر زگلوگاه یکی پرنده... .

 

تنها یک آواز دارم.به شوق آن تصنیف ناخوانده ام، آسمان هومر راهنوزدر خیال ام خواهم ساخت، تاهنگامی که موعد خواندنش فرارسد. کسی چه می داند چه آوازی سر خواهم داد؟بلندترین آوازم را.آن مرا به قله های بزرگ ستیهندگی پرتاب  خواهد کرد تا مگرسنگ ازدوش سیزیف برگیرم.... .

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 19:40 | لینک  |