روزهایم از پی هم می آیند و می روند.نمی دانم آیا ماجراهایی داشته ام یا نه؟ خیلی وقت است که روزها را به ترتیب می شمارم و ارزیابی شان می کنم. روزها هم مراارزیابی می کنند. سرسختی واستحکام مرابا ضربات کوچک ترین تازیانه ها، رعشه های زمان می سنجندو حیرت زده می شوند. می توانم خودم را فریب بدهم و میان روزها تفاوت قائل شوم، ارزش گذاری کنم:فلان روز شاد بوده ام یاناشاد.تنها بوده ام یا نه همراه کسی یا جمعی بوده ام، به چه چیزی می اندیشیده ام ودنیای بیرون ام راچطور می پاییده ام، با تهوعی که گرفتارم اش چه می کرده ام؟ واین قبیل سؤالات ....
تمامی ماجراها ره به یکجا می برند. دسته جمعی سان می روند، ازجلوی ما می گذرند، به فکر کوچک و حقیر ما می خندند وچهره ی رنگ پریده و حال نزار مارا به مسخره می گیرند. امروز من داشت از دستم می گریخت.من نشئه ی لحظات گذرنده ام در مجرای "اکنون". دوست دارم لمس شان کنم.دل خندیدن شان را ندارم. باید نوشت وگرنه اثری از "امروز"ام بر جای نخواهد ماند. چیزی که نوشته می شود، قطعا نه با امروز ونه با روزهای دیگر نمی خواند. اما این اصلا مهم نیست. " امروز" دقیقا ان طور جان می گیرد ونقش بازی می کندکه من آن را می بینم و نقل اش می کنم. وجود واقعی اش تنها برای خودش باقی می ماند.جنبه ی خیالی اش را من به سطح می کشم وبه آن واقعیت می بخشم: جان می دهم.
چند وقت است «زمان » را می دزدم ودور می اندازمش.حتی از ظهور محو و مه آلود زمان لغزان و پیش رونده، به شدت وحشت می کنم .گذرا بودن اش را ستایش می کنم: تنها همین مانده است. لحظاتی که مطلوب نیستند، باید ازسر گذرانده شوند، نباید هیچ مکثی بکنند وگرنه نابود کننده اند. من از غروب 4 آبان یا هرروز دیگر چیزی نمی فهمم. فعلا تنها مخزنی بوده است که همه ی چیزهای گذشته ام را به درون آن ریخته ام.درواقع به درون آن هل داده شده ام.همین آزارم می دهد، کفرم را درمی آورد.هیچ زورم نمی رسد این از پادرافتادگی را از سرم باز کنم.
روزهای تنهایی روزهای غریبی هستند.البته "تنهایی" همه چیز را نمی رساند. "عزلت" واژه ی خیلی بهتری است. نوعی انزواست. درون این فضا حتی حوادث وماجراها هم به انسان هیچ توجهی نمی کنند. آدم درون خودش کز می کند، چمباتمه می نشیند و همه چیز را یا هیچ چیز را رج می زند:دید می زند، اما ارزیابی نمی کند، نمره نمی دهد، به کسی یا چیزی فکر نمی کند، شاد یا غمگین نمی شود.خنثی است .از دید دیگران مجنون می نماید.او لحظات غریبی را وبه همین دلیل آرام بخشی را نوش خوار می کند وهستی اش، واقعی تر می شود. حتی لذت هم برای او زهر است ودرد آور. باعث دل آشوبه اش می شود. عزلت، آرام اش می کند.ناواقعی جلوه می کند، اما بسیار واقعی است. این آدم ها دراقلیت اند وبه همین خاطر مجنون جلوه می کنند.
عرق از سرو رویم می ریزد، اما جلوی نوشتن ام را نمی تواند بگیرد. می توانم دراین لحظه وتنها این لحظه شادکامی را احساس کنم،درآغوش اش بگیرم، حتی اگر از حل ناشونده ترین یا سخیف ترین گره های زندگی بنویسم. اکنون شادم چون این ماجراها نوشته می شوند. "من" با کاغذ تنها مواجه هستم، توسط یک خودکار. مانند کلنگ دستم می گیرم اش و شکل های دوست داشتنی ام را روی این اوراق سفید بی خط حفر می کنم.شکل ها تبدیل به شیاطین بازیگوش من می شوند ومن به تمامی فقط این شیاطین را می پرستم. تنها چیزی که این جمع رندو خوش طبع را به هم می پیوندد، احساس "تهوع" مشترک شان است.
حوادث وقصه ها مارا اسیر می کنند، در قالب خانه ها ،کوچه وخیابان، بزرگراه ها، لامپ های نئون، دخمه ها والبته آدم ها. احساس می کنیم چیزی از درون می آیدو وبه چالش می گیردمان. خوشحال یا غمگین می شویم. عقربک می رقصد ولحظات به ظاهر دیگری تجربه می شوند. احساس ها تغییر می کنند. بایک ارزیابی ساده می توان به پوچی این لحظات گذرای گل مانندپی برد. «تهوع» ازبیرون می آید.از آدم ها ، از ماجراها وداستان های انسانی با صفت کوری شان وما را در بر می گیرند. با بعضی وجودها نمی خواند، آن وقت حس می کنیم "تهوع" می آید. درعوض با بعضی چفت می شود.خوب باآن کیف می کنند. لبخند می زنند، دچار عشق یا نفرت می شوند: تهوع صادر می کنند.
ادامه متن
