تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

۱.راستش اجازه می خواهم هر از چند گاهی هم به صورت شهودی بتوانم بنویسم.  اخیرا زیاد از خودم می پرسم که هدف از تلاشهای هر روزه ی انسانی چیست؟ چرا کتاب می خوانیم و در پی هر سئوالی به هر کجا سرک می کشیم؟ چرا اینقدر در پی ساختن مفاهیمی هستیم که حتی چه بسا به خودی خود اهمیتی نداشته باشند یا ما به ازای خارجی نداشته باشند؟ یا به فعالیتهای  سیاسی و فرهنگی می پردازیم وچرا اینقدر حرص تغییر جهان را داریم؟

 

۲.کارل پوپردر جایی می گوید: «آنچه به راستی وجود دارد، انسان است با رنجها و شادمانیهایش.من به این معنا فرد گرایی بودم که برایم روشن بود این یکایک افرادند که باید میانشان عدالت پدید آید. مفاهیمی مانند انسانیت یا حتی طبقه، انتزاعاتی هستند که گاه می توانند بسیار خطرناک شوند،…بدین افراد چه می توان گفت که حاضرند برای آسودگی انسانیتی انتزاعی ،افراد ملموس را قربانی کنند؟».

 ۳.استاد مصطفی ملکیان نیز تصریح می کند که برای وی موضوع سنت یا تجدد و حقوق مدرن به خودی خود اصلا مهم نیستند مگردر این جستجو گریها امکاناتی  را بتوان فراهم آورد که به تخفیف درد انسان های گوشت وپوست داری کمک کند که هر روزه در اطراف ما رنج می کشند و جان می دهند.

 

۴. افلاطون و شاگرد خلف اوارسطو  به مانند بسیاری فیلسوفان یونان غایت «سیاست» را تنظیم روابط آدمیانِ هر جامعه از طریق رشد و پرورش فضیلتها یی چون شجاعت، دوستی، خویشتن داری و…دانسته اند.

 

قبل از نتیجه گیری از این مقدمه نا خود آگاه به یاد ماجرایی واقعی می افتم که دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی نویسنده کتبی چون « خط سوم » در مقدمه کتابی از خود به آن پرداخته اند.ایشان ماجرایی مربوط به خود را تعریف می کند که درسالن سینمایی  که در حال نمایش زندگی مصیبت وار کودکی خیابانی بوده مردی از میان تماشاگران به شدت تحت تأثیر احساسات قرار گرفته و با صدای بلند می گریسته است. اما بشنوید ادامه ی ماجرا را که همین مرد پس از پایان فیلم در بیرون از سالن سینما وقتی با اصرار های مکرر کودکی خیابانی برای خریدن آدامس از وی مواجه می شود، او را به باد مشت و لگد می گیرد تا جایی که همسر وی کودک را از دست وی نجات می دهد.شما خود میان رفتار این مرد داخل سینما و بیرون ازسینما  که تعدادشان میان ما کم هم نیستند، برای کدام یک اصالت قائل می شوید؟

 

اما به عنوان نتیجه گیری از این مقدمه می خواهم مطلبی را طرح کنم : به نظر می رسد ما  بسیاری مواقع هدف اصلی یا آغازین فعالیتهای ذهنی و پراتیگ خود را در حوزه ی سیاست ،فرهنگ و اجتماع به فراموشی می سپاریم تا جایی که شانه هایمان زیر بار مفاهیمی خرد می شوند که بیش و پیش از همه، خود خالق آنها بوده ایم .در این بین با بندگی در مقابل مفاهیم خود ساخته ، هر روز انسانی مقابل ما به زانو می افتد و ما تنها نظاره گر این مراسم  مدرن قربانی کردن هستیم که تنها  به کار شکوه بخشیدن به این آیینها می آید.

هویت دوگانه ما و تحمیل مفاهیم مدرن همچون آزادی ، حقوق بشر، برابری وغیره بر وجدان معذب تاریخی ما که رهاورد آشنایی حسی  ما با غرب بوده است ،باعث شده تا در سطح حسیات و عواطف متوقف مانده و این ارزشها را در صورتی که به آنها ایمان داریم درونی نکنیم. به همین خاطر هر لحظه ممکن است کودکی را تازیانه بزنیم ، به انسانی رنج وارد آوریم، چراغ قرمزی را رد کنیم و در دل به  داستان زایش و تحول قانون بخندیم. آری، به یاری شعبده و افسون تجدد مأبانه است که در مقابل دریچه ی« شهر فرنگ» یا  در سالن سینمای مفاهیم ، به یکباره دلمان برای بشریت می سوزد و پس از پایان نوای خوش آهنگ موسیقی که به یاری افسون، این مار خوش خط و خال را احضار کرده است ، دوباره با سر در سرزمینهای شرقی فرود می آییم.

 

من باور دارم که هدف از تمامی فعالیتها و تلاشهای بشری کاستن از شدت مرارت انسانها از رهگذر« دانایی» است تا انسانها فراموش نکنند که در عصر حاضر بیش از هر زمان دیگری نیازمند پرورش روح « نیکوکاری » در میان خود هستند تا بهشتی را که نا امیدانه به آسمانها وبه ابدیت حواله داده اند ،در همین زمین و روی خاک سرد بنا کنیم، چرا که شانه های آسمان تحمل چنین بنای سترگی را ندارد!

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:7 | لینک  |