تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

سیاوش پسر کاووس پسر کیقباد بود.کاووس پادشاه ایران بود.او سیاوش را در کودکی به رستم دستان که جهان پهلوان بود سپرد تا آیین آزادگی و جنگ و شکارو شراب را به وی بیاموزد.رستم پس از هفت سال سیاوش را که در رزم و بزم سرآمد همه شده بود به درگاه کاووس باز آورد.

کاووس زنی داشت سودابه نام دختر پادشاه هاماوران.این سودابه شیفته و بی قرار سیاوش شد.آخر در جهان خوبروی تر از سیاوش نبود.اما سیاوش عشق شاه بانو را نپذیرفت.او مظهر کمال بود.چون سودابه ناکام شد از ترس رسوایی به شاهزاده تهمت زدکه می خواست با من که نامادری اویم درآمیزد.البته سیاوش به این دروغ گردن ننهاد.

کاووس بیخبر و فریفته ی سودابه بود،هر چند می دانست سیاوش گناهی ندارد ولی نمی دانست چه کند.سرانجام به اصرار زن پذیرفت که سیاوش برای اثبات بی گناهی خود بنا به آیین از آتش بگذرد.زیرا آتش در پاکان نمی گیرد.

سیاوش پذیرفت ودر انبوه آتش رفت و بی زیان از سوی دیگر در آمد.گناه سودابه مسلم شد.سیاوش میانجی شد تا پدراز خون اوبگذرد  وکاووس گذشت.

در این میان افراسیاب پادشاه توران به ایران تاخت.سیاوش می خواست از پدر و سودابه دور باشد،پس از پدر خواست تا به جنگ برود.سیاوش به سرکردگی سپاه بلخ را گرفت و تورانیان گریختند.سپس از پادشاه خواست تا به توران بتازد،ولی پدر به او گفت بمان تا افراسیاب خود بیاید.

افراسیاب خوابی هولناک دید وپیمان صلح بست و برای ضمانت پیمان صد تن از کسان خود را گروگان داد.

اما کاووس هوسی دیگر کرد واز سیاوش خواست که گروگانها را بفرست تا بکشم وخود به سرزمین توران بتاز و پیمان را بشکن.

سیاوش نپذیرفت و چون امکان بازگشتش به ایران محال بود از افراسیاب راهی خواست تا از توران بگذرد اما به راهنمایی وزیر خردمند و خوبدل افراسیاب  به نام پیران،سیاوش در توران ماند.

افراسیاب پدروار سیاوش را دوست داشت و دختر خود فرنگیس و سرزمینی را به وی داد. سیاوش شهریاری کامروا بود.

افراسیاب برادری داشت گرسیوز نام که مردی حسود بود.کم کم افراسیاب و سیاوش را به هم بدبین کرد. آخر افراسیاب سیاوش را کشت ولی با وساطت پیران از خون فرنگیس گذشت. پس از چندی کیخسرو از فرنگیس زاد.پیران کیخسرو را به شبانان سپرد تا از گزند افراسیاب دور ماند.


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:1 | لینک  |