آیینه ی روشن هنرمندان جوان ما ازغبار گذشته ها زنگار گرفته.پس شگفت نیست اگر بشنویم که درآغوش فراموشی افیون والکل پناه می برند.شعر زیرگلایه ی مادری از فرزند خویش است ولی این شکوه تنها کوه ی یک مادر نیست!بلکه شکوه ی همه ی مادرهاو پدرهاست که چشم به راه هنر درخشان فرزندان خویش نشسته اند.
من در این شعر«خود» رانمونه ی آن دسته ازهنرمندان قرار داده ام تا شايبه ی تهمت بر کسی نرود.
« مقدمه ازنصرت رحمانی»
تریاک
- نصرت چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می کشی!
گمگشته ای به پهنه ی تاریک زندگی
- نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
- نصرت تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست، در ره بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که، شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که، ای...دریغ
با این همه هنر تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست، دست، به دیوار می کشی
ازخواب می جهد پدرت، آه ...می کشد!
نجواکنان به ناله سرایدکه:« این جوان
گردونه ی امید به بیراه می کشد! »
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
- «آمد دوباره شاعر بدنام شهر ما!»
- مادر!...بس است...
وای...
فراموش کن مرا.
باید که گفت :شاعر ناکام شهر ما!
مادر به تنگ آمدم از دست ناکسان
دست از سرم بدار، ندانی که چه می کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کی به گفته درآید که می کشم؟
- نصرت! ازآن مردم خویشی، نه مال خود
- زنهار! تیرگی نزند راه نام تو
هر گوش منتظر به سرود تو مانده است!
«نصرت»شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
بهمن 1333-تهران