تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

« و آنگاه انسان تنها شد و هراسید،زیرا انسان می هراسد هنگامی که تنهاست.»  

                                                                                          « کارل یاسپرس»

تصویرهایی است که دل آدم را می لرزاند.سردی و دلهره ی خاصی از دیدن این تصاویرپیش چشم، به درون ات رسوخ می کند و سر تا پایت یخ می زند،انگارکه به پایان عمر خود رسیده ایم یا درلحظه ی احتضار به سر می بریم.
بعضی اشیای اطراف ما وقتی دست چین می شوند و کنار هم قرار میگیرند هر مفهوم  آشنایی را بی مفهوم می کنند، گرانیگاه ات حرکت میکند، تاریکی اطرافت را فرا می گیرد وغصه ای ناگفتنی در دلت لانه می کند.

تماشای یک اتاق خالی، چند قفسه ی کتاب، قلم وکاغذروی میز با چند قاب عکس  که نشان از گذشته دارد وقتی سکوت چاشنی اش می شود،مرا به یاد روح هایی می اندازد که از غوطه خوردن میان این کلمات ،جویده شده اندو حالا باید صحنه را خالی کنندو به تماشای میراثی بنشینند که بر جای گذاشته اندمیراثی که اغلب خوانده هم نمیشوند.چرا که ما از درد جویده شدن می ترسیم و من از مشاهده ی این تصویر می هراسم.

 وقتی شرح حال کسی را ورق می زنم خیلی زود توجهم به تاریخ تولد و مرگ اش جلب می شودو حساب سالهای عمرش را به سختی حل معادلات ریاضی به دست می آورم و دلم هری پایین می ریزد. وباز میترسم.
نمی دانم چرا وقتی گفتگوی درونی ام را متوقف می کنم و لحظه ای در سکوت به غروب آفتاب یا حتی به رفت وآمد آدم ها خیره می شوم،حزنی عمیق و حسی از بیهودگی و تهی شدگی تمام وجودم را در بر می گیرد و اشیایی که قبلا همیشه یک جور بودند ناگهان چهره عوض میکنند و ناله سر می دهند. اینجاست که باز سخت وحشت می کنم.
لحظه ای کنار خیابان یا کوچه پررفت و آمدی می ایستم.آدم ها بی توجه از کنار هم رد می شوندو بعضی شان ریاکارانه یا از سر«ادب»سری نیز برای هم تکان می دهند.اما هر کسی پی به سوی مقصود خویش داردبی هیچ سودای دیگری.

این آدم ها همه از حزن عجیبی که در یک  خلوت ساده در دل اشیا و تابش آفتاب یا آمدن شب  نهفته است می گریزند وبه چیزها  وکسان شان پناه می برند تا فقط اندکی فراموش کنند،چرا که لذت بردن از زندگی لازمه اش فراموشی است!
همه از آن فرد نویسنده  و فیلسوف گرفته تا فلان بازاری  و رهگذر همه وهمه در حال جویده شدن اندو فقط سرعت  و قوت فرسایش روح شان متفاوت است.یکی همواره درون وحشت؛ وحشت تنهایی،وحشت نهفته در اشیا  ودل آشوبه ی حزنی که معلوم نیست از کجا می آید، به سر می برد و دیگری وحشت ناشی از بصیرت گاه به گاه اش مانند کابوسی شبانه به سراغش می آید.
من احساس می کنم که تمامی چیزها و اشیای اطراف مان دو رویه دارند. یک رویه را همه ی ما می بینیم، آنجایی که چشم های ما به سطح خارجی اشیا برخورد می کند ومتوقف می شود.اما برای دیدن رویه ی دیگر  تنها کافی است  احساس متفاوتی داشته باشیم و برای لحظه ای هم که شده از پناهگاه آدم ها بیرون آمده باشیم؛ آن وقت اشیا شروع به حرف زدن می کنند!

مردمان بیشترشان برای بهتر شدن امور رفاهی شان بی وقفه برای هم فرامین صادر می کنندو بار آن را از دوش علم و آگاهی به پشت ساده انگاریهای روزمره می نهند و وضع شان هیچ بهتر نمی شود وتو هوس می کنی میان سرگردانی و تراشیدگی روح ات در خلوت خود خواسته و های وهوی سیاست دانی و تدیبرشناسی مردمان در کوچه و خیابان ویا پشت میزهای مصاحبه و مکاشفه، لگدی بزنی به همه ی چیزهایی که نمی گذارد صدایی را که فقط در سکوت جاری می شود،بشنوی!


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 0:56 | لینک  |