تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

از احوالات غریب مردمان سرزمین مان یکی اینکه از «صف شیر تا بحث انرژی هسته ای » را سیاسی می بینند و جز آن طریقی در درک قضایا نمی شناسند.آنچه درباره ی زیاد شدن بحثهای سیاسی با بیماری جامعه گفته اند، در اینجا یکسره مصداق پیدا نمی کند.همه سیاسی اند و درباره ی همه چیزاز سیاست داخلی،تجارت، روابط اقتصادی تا سیاست خارجه، نظرات بلند بالا ارایه می دهند؛ راننده ی تاکسی به ریش وزیر امور خارجه می خندد و وزیر دارایی را به خاطر راه حل هایی که به ذهن راننده ی تاکسی اش رسیده و به مخیله وزیر خطور نکرده است، شماتت می کند.
در این سرزمین سیاست را طفلی بی پدر و بی مادر معرفی کرده اند و عجب آن که همه دایه ی مهربان تر از مادر برای این طفل نامشروع گشته اند که داد طفل از این همه محبت به فلک بر خاسته است!
مردمان سیاست ورزی می کنندو سیاستمداران مان جامه ی ظریف روشنفکری بر تن زمخت خود پوشانده اندو«چون به خلوت می روند ،آن کار دیگر می کنند ».هم اینان در جایی مردم را به سیاسی اندیشیدن دعوت می کنند، چه جز این نشانه کژ فکری و عقب ماندگی است ودر جایی دیگر چون تصمیمی فرا مرزی از سوی قبیله بیگانگان با معادلات ایشان هماهنگ نیامد، این بار آن را سیاسی و نشانه بی شعوری تصمیم گیرندگانش معرفی کرده اند.

در مملکتی زندگی می کنیم که طنین آه مردمانش از ژرفای تاریخ بر می آید، از روزگاری که وزیر انوشیروان می نالد که کارهای بزرگ به به دست کوچک مردان سپرده اند و کارهای کوچک را از آن مردان بزرگ ساخته اند و آدم از پس سه هزار سال تمدن که دوست و دشمن آن را می ستایند، در تحیر می ماند که پس این همه قیل و قال شکوه و فر و بزرگی مردم و حاکمانش در کجای تاریخ گم شده است که حتی صدای تک ناله ی  آن را نیز از کنار ستونهای تخت جمشید تحمل شنیدنش نداریم و سد سیوند را نیز به یاری می طلبیم تا همچون سیل، خاطره ی اسکندر ها را برایمان زنده کند.
و باز وقتی به پشت سر نگاه می کنیم می بینیم که مایی که اولین مؤسس دولت در جهان بوده ایم، تا حتی ستایش فیلسوف پیچیده ی امروزی«هگل» را نیز برانگیزیم ،اکنون درهراس از آنیم تا مبادا در یک ضیافت شام دیپلماتیک، چشم در چشم رقیبمان خیره شویم یا حتی دستی ازآستین زنی نا محرم به نشانه ی احترام به سوی ما درازشود و اوضاع داخلی گرفتار طوفان گردد...
روزگاری مغان زردشتی مان مایه ی فخر افلاطون بودندکه جز طایفه ی خود دیگران را بربر می نامیدند و علم پزشکی شیخ الرییس مان ابن سینا ششصد سال تمام میان طایفه غربیان تدریس می شدو اینک به پاداش آن به هزار غمزه  واکسن و دارو در اختیار درمان دردمندان مان قرار می دهند.
آنگاه که عربها ی بیابان گرد، میهن را به تاخت اسبان شان به سلطه خود درآوردند، اسیران خوش پوش ما را در میادین دیارشان به نمایش خلق ژنده پوش شان گذاشتندکه« آی مردم ، مردمان شهر نشین که می گویند،هم اینان اند». و نویسنده عرب زبا ن شان نوشت که ایرانیان در کنار دجله چون چهره ی سربازان پشمینه پوش  عرب را دیدند که از آب گذشتند،از ترس بگریختند که« طایفه ی جنیان آمدند! »


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 17:40 | لینک  |