تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

به نظر مي رسد ارايه ي شرحي درباره ي آنچه كه زين پس در اين وبلاگ خواهد آمد و اهدافي كه نگارنده در پي آن دست به اين كار برده است، امري ضروري باشد. با علم به اين ضرورت توضيح نكات زير را يادآور مي شوم:

1. محتواي وبلاگ هم چنانكه از عنوان آرشيوهاي موضوعي آن بر مي آيد‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، رو به سوي طرح مسائل پيش روي ما در زمينه هاي اجتماعي ، فرهنگي، سياسي و فلسفي دارد. من به اقتداي ارسطو «سياست» را دانش برين مي دانم و معتقدم كه طرح موضوعات مختلف زمانه از رويكرد سياسي، البته نه به معناي عام و سطحي ، و بر كشيدن و طرح آن درون يك منظومه ي فلسفي و واكاوي و نمايش ارتباط ميان عناصر گوناگون، توانايي بيشتري جهت طرح مسائل زمانه ي ما دارد چرا كه «وظيفه ي فلسفه، فهم آنچه هست است، زيرا آنچه هست يعني خرد. تا آنجا كه به فرد مربوط مي شود، هر فردي، در هر صورت فرزند زمان خويشتن است؛


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 20:26 | لینک  | 

صبح است انگار.ساعت 10:40.باید نوشت،وگرنه هدر میشود.چند وقت است روزها را از دریچه ی هم دید میزنم.ساعت آنجاست.تیک تاک اش گوشم را پر می کند.دارد حرف می زند،یعنی داد می زند.عکس ها نگاهم می کنند.یادگاری از گذشته ی پر عصمت،با آن حتمیت ناپیدای وحشت پشت کاغذهاو عکس ها.عقربک می رقصد و به زوال ام می برد.با اشیای اطرافم چفت  شده ام . کسی وارد می شود، هیچ به یادش نمی آورم.کیست؟یاچیست؟!

 

من اینجا هستم.آوازم را که دیشب خواندم،خفتم.آفتاب بالا می آید و کلافی دیگر را می بافد.دیگر چشم به دست هایش نمی دوزم.

 

ساعت!باز هم آنجاست ساعت!گولم می زند.10:50 است.دارد دروغ می گوید.یک بار از خودم پرسیدم:فرق امروز با دیروز یا فردا چیست؟هر سه دست به دست هم دادند و سه روز بردندم به کما.شدم مرده ی متحرک.

 

اشیاء،همین طور ثابت اند.مطمين ام.با دیروزکه اصلا فرقی نکرده اند!خب پس امروز چیست؟چه کسی گفت:« امروز»؟!ساعت دارد فریب می دهد:موذیانه ترین اشیاء!

 

از آدم ها نمی توان نوشت.هیچ اند.فرقی باهم ندارند.تنها چند نفرشان را می شناسم.چیزی برای نوشتن از آدمها پیدا نمی کنم.ازنا«بود»می نویسم.

همین مایه ی دردسر می شود.

 

باید منتظر بمانم.منتظر یک حادثه.یک اتفاق محکم وگذرا در مجرایی که ساعت حفر می کند.باید« امروز»دیگری را بگذرانم.باید فرق داشته باشد با روزهای  از سر گذرانده ام.آدم ها این را نمی فهمند.هی،حرف می زنند.صبح که می شود،می روند  با شوق یا نفرت  داخل  گورهای شان می خوابند.

 

اگر آن ساعت را ازآنجا بردارم، زمان می ایستد.همه  چیز فرق می کند.می چرخد و نگاهش نمی کنند.آن وقت تیک تاک ناله می کند.

 

می خواهم بروم، یعنی باید بروم،وگرنه این اشیا وعکس های صامت خفه ام می کنند.در آینه نگاه می کنم.متعجب می شوم.واقعا این «من»ام؟!دیده می شوم؟!اما هیچ شناخته نمی شوم.موضوع شناسایی داخل آینه است.  

 

شاید یکی از داخل آینه مرا دید می زند!این طوری با  خودم مواجه می شوم. وقتی مواجهه می کنم،درد می کشم.با تمامی وجودم.کف پایم رعشه می گیرد.پشت ساق پاهایم هم همین طور.جای خوشحالی دارد:قلب ام هنوز می تپد!

 

درد می آید.از پنجره، از آفتاب،از درون اشیاء. از من می پرسند: می توانستی نباشی؟جواب می دهم:«حالا که هستم!حسودی تان می شود»؟

باید جدی نگرفت.آدم ها را می گویم.این جوری هجوم می آورند.احمقانه است.

 

مرکب اندیشه های به گل افتاده، مرا به یونان برده است:هراکلیتوس، پروتاگوراس،امپدوکلس و که و که... . این هم تمام می شود.می شود به ترتیب حروف الفبا خواند و تمام کرد.و تمام شد.همه ی چیزهای بی مفهوم معنا می یابند،جان می گیرند.واژه ها ی بی مصداق.خط های راست بی هیچ علامت پیکان یا فلش.هر طرف که می خواهی برو.این طوری می شود که هر کسی وارد می شودو تو سخت غمگین می شوی.

 

میشد این لحظه را کش بدهم تا ور بیاید.لحظات غریبی هست.داخل خوشبختی نمی شودآن رافهمید.به چیزی مثل ساعت نیاز است تا فهمیدش.

 

آدم ها در هم می لولند.خب به من چه؟قلب من اینجاست،درون جسم سنگی خدشه خورده ای که این طرف و آن طرف می کشمش.مکر کسی جای من احساس می کند؟

 

من ویرژیل نیستم.بیاتریس هم نیستم.برزخ ام.نه حتی بهشت یا دوزخ! این طور به سراغ ام می آیند.کاش می شد این ها را یکی کرد.آن وقت یا بهشت می شدم یا دوزخ!

 

راستی این علامت «!»چیست؟جمله را بهت زده می کند.من بازی شان می دهم.می خندند،می گریند و تعجب می کنند.هر سه را به آنها می نوشانم.از من دریغ شده است.کسی این را باور نمی کند.

هنوز، می اندیشم که می شود کاری کرد.این را هم کسی باور نمی کند.این چیزها نگهم داشته اند.حس ماندن ام داده اند.می نویسم تا مگر باور کنم چیزی هست یا می تواند باشد.میان دو لحظه ی تهی می توان شاد بود؟خب، هر کسی یک جور شاد است.نا خواستگی و شاد خوارگی است.این از پوچی زندگی اش می کاهد.راستی «تنهایی» چه شکلی است؟یا چه مزه ای دارد؟رشحات حلقوم «تنهایی» است که روی کاغذ می ریزد.هیچ است،هیچ.این را خودم خوب می دانم.تنهایی نوعی «خودنشینی» است.خودکشی است .

دیگر خسته ام.اما این برایم زمانی می هراسیدم.اکنون هم. می خواهم بروم آن سوی ماجراها خاک را می بویم.زمانی خاک را در دست می فشردم و کیف می کردم. بعد که اشیاء با من قهر کردند،تبدیل به شبح شدم.با ارواح همنشین شدم.چه کسی گفت:«انتزاعی»؟!

 

آنجا چیزی نیست.کاغذها خالی می مانند.قراراست جاودانگی ام رابعد از من فریادبزنند.پس قراراست که بنویسم،حتی ازبال زدن آدم هاومگس ها.

.....

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 19:56 | لینک  | 

 زمانه،هرلحظه دست در تبدیل ما به مجسمه های دست ساخته دارد.این ساختن و به زیر کشیدن،به روشنی خس خس نفسهای مان اتفاق می افتد،…و خون جاری می شود، چرک  در می آید و« تهوع» آغاز می شود. خیلی ها  به این وضعیت خو می گیرند و تهوع  صادر می کنند .اما فرصت بس کوتاه است و زمان  بس غارتگر.زمان  با رندی هر چه بیشتر ما را به پرسش و مبارزه می طلبد، انسان مکث می کند،زمان پیش می تازد و شکست به پیشواز ما می آید.

 

آرامش حقیقی هرگز زاده نخواهد شد.نفس حرکت،یافتن و رنجبریست که در جستجوی آن عزیمتگاه نهایی، آرامش در ناآرامی و بی قراری را نصیب ما خواهد کرد.

آن هنگام ما از میان مجسمه ها کوچ خواهیم کرد و درختان و پرندگان برایمان آواز خواهند خواند.

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 4:18 | لینک  |