مرگ با دستان خويش، يكي يكي نخهاي نامريي كه ما را به زندگي مي آويزد را قطع مي كند وبهانه هاي دوست داشتني مان را براي ادامه ي نفس كشيدن از ما مي گيرد تا كم كم با غلبه بر هراس ازمرگ براي مردن آماده شويم. با مرگ خاطره هايي چون خسرو شكيبايي ما باور مي كنيم كه شبح مرگ همين نزديكي هاست وما را مي پايد.اما چه باك كه اين خاطره ها به جايي كوچ خواهند كرد كه باوجودشان پس از مرگ تنهايي راحس نخواهيم كرد ، بلكه حريصانه مرگ را دوست ترخواهيم داشت.
روابط میان مردم با مردم و مردم با حکومت ها را خصوصا در جوامعی مانند ایران به خاطر فربهی قدرت دولتی جز در نسبت با قدرت نمی توان فهمید.منظور من از قدرت دولتی، قوه ی مجریه به عنوان بازوی اجرایی قدرت نیست، بلکه تمامی مظاهر اعمال قدرت حکومتی و نهادها و موسسات نظامی، ایدئولوژیکی و حتی مالی را در نظر دارم.تبیین رابطه ی مردم ایران با حکومت ذیل مفهوم «شهروندی» امکان پذیر نیست یا در بسیاری جهات به خطا خواهد رفت. « شهروندی» مقدماتی دارد که با انتظارات یکسویه ی قدرت در ایران از افراد جامعه منافات دارد. انسان ها قبل از آن که رعیت یاشهروندحکومتی باشند، «انسان » هستند و فارغ از نحوه ی تفکر یا عقاید خاص شان محق و مهم هستند.تبعیت آنها از ارباب قدرت و قوانین نوشته و نانوشته شان معطوف به تمایل یا رضایت قبلی آنها نسبت به مشروعیت رژیم ها در صیانت از حقوق شان در برابر افرادی است که می توانند در آنها احساس ناخوشایند «ناامنی» ایجاد کنند.
در جامعه ی ایران انتظارات حکومت از تک تک افراد آنچنان فربه شده وافزایش تصاعدی می یابدکه جا برای تنفس آزادانه و خودمدارانه در زندگی شخصی تنگ تر و تنگ تر می شود.حتی رنگ لباس و نحوه ی آرایش ظاهری در نسبت مستقیم با قدرت تعریف می شود، زیرا در چنین جوامعی به غلط فرض می شودکه آزادی های اجتماعی به قدرت سیاسی ضربه زده و هرج و مرج را جانشین «امنیت» می کند. حتی مدل توسعه ی چینی که آزادی های اجتماعی را به بهای انسداد فضای سیاسی می پذیرفت، از محدوده ی انتخاب های رژیم کنار رفته و « کنترل دولتی» را سرلوحه ی وظایف خویش قرار می دهد.این چنین قدرت دولتی در تمامی مظاهرش، دست و پای خود را دراز کرده ودر هر گوشه تنگی چشمی حافظ ثبات موجود است. و این بزرگترین خبطی است که قدرت در ایران مرتکب می شود. زیرا «امنیت مکانیکی» را به کوچه ها ، خیابان ها، نهادها ، دانشگاه ها و موسسات فرهنگی تزریق کرده و درعوض احساس ناامنی رادر تمامی شکل های فیزیکی وروحی اش به درون انسان ها وبه ارواح آدمیان حواله می دهد.
اکنون انسان ها تحت نظارت یک قدرت پدرسالار همانند افراد نابالغی تربیت می شوند که خودبه تنهایی قادر به درک مصلحت امور خویشتن نیستند.این افراد نابالغ که قرار بوده است شهروندان آزاد امروزی باشند، اکنون به خاطر خصلت پویای اطلاعات و اخباررسمی و غیر رسمی که از مجرای غیرحکومتی به طرف آنها سرازیر می شود، با کهکشانی از انتخاب هایی مواجه می شودکه قبلا توانایی انتخاب به خاطر نوع نگاه ارباب قدرت از آنها گرفته شده است.این چنین می شود که هراس از مواجهه با دنیاهای بیگانه و متفاوت با دنیای همسان و یک شکل ما به صورت احساس ناامنی به مارو میآورد. آن چه برای حکومت مهم تر است ، آرامش ایستایی است که به ظاهر در بین طبقات مختلف ودر جلوی دیدگان ظاهری رژه می رود.در حالی که انسداد روحی و ذهنی رهاورد چنین «امن سازی مکانیکی» است، احساس سرخوردگی، محرومیت وحس بیگانگی با ساحت های دیگر زیستی از دیگر تبعات این دیدگاه است که البته باز هم بیکار ننشسته ومحصولات دیگر خود را مانند انواع بزهکاری های اجتماعی ، انواع خشونت های فردی ، خانوادگی ، جنسیتی، اعتیاد فراگیرو... به بار می آورد.
جامعه به مانند یک هولوگرام یا سیستم فراگیر به مانند یک کل یگانه عمل می کندکه دست گذاشتن بر یکی از ابعاد اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و غیره ی آن حتی اگر به ظاهرباعث پنهان کردن اختلال یا نارضایتی از امور شود، تأثیر خودرا دربعدی دیگر به زودی آشکار می کند.نمی توان همه چیز را فدای امنیت سیاسی و ایدئولوژیکی کرد وانتظار بروز بحران های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را نداشت.نگاه به حوزه ی تصمیم گیری به عنوان یک کل که قرار است تنها یک هدف را برآورده سازد، هنوز ازسیاستمداران پدرسالار ما ساخته نیست! فعلا ایشان درجزیره های دورافتاده ای ازیکدیگر به سر می برندونمیدانند امواجی که گاه و بیگاه آنها را می آزاردبه خاطرتصمیم های به ظاهر ساده ای است که هم قطاران آنها در حوزه های اختصاصی خود گرفته اند. چون دوره ی اشکانیان به پایان رسیده و حکومت ملوک الطوایفی دیگر آن قابلیت وکارکردهای قدیمی اش را ندارد، دنیای بیرون و خصوصا غرب نیز به ایران ما به مانند یک کل که دارای یک روح است نگاه می کندنه به عنوان جزایری جداازهم که آدم های شان همدیگر را نمی فهمند.
نتیجه ی چنین عملکردی این است که فرد ایرانی به همراه طیف وسیعی از احساس های ناخوشایندی به سر می برد که قدرت هرگونه تفکر و تصمیم درست بعدی را از او می گیرد.برای وی دور ازذهن نیست که هر لحظه وقوع جنگ یا حمله ی اتمی، قحطی، کمبود ارزاق، افزایش مالیات، کم شدن قدرت خرید، کاهش رفاه عمومی، ناامنی شغلی و بیکاری، فشار روانی برای قبول ایدئولوژی های حاکم، یکسات سازی روحی وحتی قالب سازی فیزیکی و ظاهری آدم ها را اتتظار بکشد وار شنیدن حمله ی ناگهانی یک یا گروهی از دشمنان قسم خورده دچار تعجب نشود، انتظار باریدن سنگ را از آسمان ببردو ظهور هیولای لویاتان از خشکی زمین های مملکت اش او رادچار هراس و حیرت نکند، چون در تمامی اوقات شبانه روزبه یاری نگاه خیرخواهانه، پدرسالارانه وامنیتی ارباب قدرت در ایران، تمامی توطئه های جهان آدم ها ،دنیای طبیعت و حیات وحش را به درون جان خویش مکیده و همانند رستم دستان به ستیز و جنگ هرروزه با دیوان سیاه و سپید از چین وماچین برخاسته است! اکنون دیگر نه نایی برای مبارزه و نه توانی برای اندیشیدن دارد.بروز بحث های بی پایان، عوامانه وزبان پریشانه ی سیاسی و اخیرا اقتصادی به عنوان رنگ ولعاب انواع نارضایتی ها در تمامی شئونات جامعه میان مردم و حاکمان ، نشانه ی آشکاری است که جامعه ی ایران به طرز باورنکردنی بد اداره می شود!!
درباره علل انحطاط فرهنگ و تمدن ایران زمین همواره مباحث مختلفی ذکر شده است.دراین میان ازمهم ترین دلایلی که موجبات تعطیل اندیشه وتهی شدن آن از خردورزی فلسفی را در گذر تاریخ فراهم آورد، یکی را غلبه ی روح تصوف، اشراقیگری و عرفان زاهدانه بر تأملات عقلانی وتوجه به ظواهر شریعت از منظر فقه بر دیگر قرائتهای ممکن از دین دانسته اند.در مقابل صوفیان وعارفان درویش مسلک عقل ستیزی که به گفته ی عبدالحسین زرین کوب تبدیل به متفکران قوم شده بودند، جریان مخالفی وجود داشت که توجه را از ظواهر شریعت به تامل عقلانی در آن فراتر برده و دیگران را از قشری اندیشی و تقلید عابدانه برحذر داشتند. بهای سنگینی که شیخ شهاب الدین سهروردی از بزرگترین نمایندگان این جریان اندیشگی با از دست دادن جان خود پرداخت ،تنها یک نمونه از دشمنی فقیهان و متشرعانی بود که با نزول وحی کار جهان را تمام شده می دیدند و دیگر نیازی به کاربرد عقل در تفسیر سنت و دین نمی دیدند.اینان دریکی دو سده ی اخیر به جمع نامیمون فقه و عرفان پرداخته ، آخرین ضربه کاری را بر پیکره ی عرفان عاقلانه ای که نمایندگانی چون شیخ اشراق،نجم الدین رازی، مولوی، شمس تبریزی وعده ی قلیل دیگری داشت، وارد آوردند.این چنین می شود که در دوران اخیر قشری ترین فقها نیز رسالاتی مشحون از غزلهای عارفانه نگاشته و از رخ معشوق ،خال لب، کمند زلف و زیبایی مغ بچگان عقل و هوش از دست داده اند!
من در اینجا فقط به جهت معرفی تفاوتهای نگاه عقلانی و اومانیستی عرفان خردورزانه ای که به کار این جهان می آید در مقابل عرفان زاهدانه و درویشانه ای که زهد وتسلیم در برابر مشیت نوشته و نانوشته را ارزش می شمارد، فقراتی از گفته های منسوب به شمس تبریزی را می آورم.تأمل در این سخنان عمق این تباین و پتانسیل عظیمی را که در ستیز با ظاهراندیشی، شخصیت پرستی وتقلید متعبدانه از انگاره ها و اسطوره های پیشینی در خود نهفته دارد، به خوبی نشان می دهد:
-عرصه ی سخن، بس تنگ است!عرصه ی معنا فراخ است! از سخن پیشتر آ ! تا فراخی بینی و عرصه بینی!
-هنوز ما، را «اهلیت گفت» نیست! کاشکی، «اهلیت شنودن»، بودی! «تمام - گفتن»، می باید، و«تمام – شنودن» ! بر دل ها مهراست، بر زبان ها، مهر است ، وبرگوش ها ،مهر است!
-ایام را مبارک باد از شما! مبارک شمایید! ایام ، می آید تا به شما مبارک شود!
-ائمه که باشد؟ مرا به ائمه چه کار؟
- ما خود ائمه ایم!
گفت:چنین مگو! تو ائمه ی دیگرانی.دیگران ائمه ی تو اند.
-همه را در خود بینی: از موسی و عیسی و ابراهیم ونوح وآدم وحوا و آسیه وخضر والیاس، و«فرعون» و«نمرود»!... تو عالم بیکرانی! جه جای زمین و آسمانها؟!
-خیا ل ها کم نیست: از خود خیال می انگیزی و حجاب خود می سازی، و بنا بر آن خیال، تفریح می کنی!...
-شمس خجندی برخاندان{پیامبر} می گریست.ما بر وی می گریستیم. – بر خاندان چه گرید؟!یکی به خدا پیوست، برو می گرید، بر خود نمی گرید؟! اگر از حال خود واقف بودی،بر خود گریستی!
- گفت دربان که تو کیستی؟گفتم:این مشکل است،{صبرکن}تا بیندیشم!... بعد از آن می گویم که: پیش از این روزگار، مردی بوده است بزرگ، نام او« آدم !» من از فرزندان اویم!...
- چون گفتنی باشد و همه ی عالم از ریش من درآویزد که مگر نگویم...، اگر چه بعد از هزار سال باشد، این سخن، بدان کس رسد که من، خواسته باشم!
- اگر بر عرش روی هیچ سود نباشد! و اگر بر بالای عرش روی، واگر زیر هفت طبقه ی زمین ،هیچ سود نباشد! در دل می باید که باز شود.
- ساقیان،رقاصان،نوازندگان وخوانندگان زن را خدا آفریده است!اگر بدند یا نیک اند، درایشان بنگریم!در کلیساها هم برویم! ایشان را بنگریم!
-قومی هستندکه پیش ایشان، این باشد که:همه ی کارهات حواله به« فردا» باد! یعنی، «امروز»چه شد؟«امروز» را برون کردند؟!چه گناهی کرده بود« امروز» ،که از حساب بماند؟!
اما نشانی از مرگ نیست
در جیغ زنجره
ماتسوئو باشو (۱۶۹۴- ۱۶۴۴)
در فیلم های علمی یا حتی در فیلم هایی از نوع جنگ ستارگان شاهد تصاویر سه بعدی از انسان یا موجودات دیگر بوده ایم که به کمک اشعه ی لیزردر مقابل ما ظاهر می شود.تکنولوژی در اینجا «جادوی حیرت آوری » را به کار برده است.این تصویر سه بعدی جلوی ما ظاهر می شود، تا جایی که به نظر می رسد حقیقی است اما چون دست خود را به طرف آن دراز می کنیم، دست ما در آن فرو رفته و پی به نا واقعی بودن آن می بریم. ما می توانیم حول این تمثال سه بعدی پرسه بزنیم و آن را از جهات مختلف بازبینی کنیم، اما چون بخواهیم به درون آن نفوذ کنیم تلاش ما متوقف می شود. ما با پدیده ای مجازی روبرو شده ایم که سخت واقعی جلوه می کند.این تصاویر ، تصاویر «هولوگرافیک» هستند.
برخی دانشمندان معتقدند که جهان ما همچون یک هولوگرام بسیار عظیم است ؛یعنی «توهمی باشکوه» که واقعی تر از آن تصویر سه بعدی فیلم جنگ ستارگان نیست.شواهد و دلایلی در کار است که دنیای آشنایی که ما می شنا سیم ، تنها بازتاب ناواقعی و مشجع گونه ی سطحی از واقعیت عمیق تری است که فعلا از ما بسیار دور است.این دنیای آشنا شامل تمامی شکل های واقعیت از درختان، سنگها ،رودخانه ها ، شهاب سنگها ، کهکشانها و حتی امور ذهنی ، روانی و عقیدتی است. اگر جهان ما جهان ایده ها ست، این ایده ها تا زمانی زنده هستند که به کار توجیه وقایعی که برای ما پرسش یرانگیزند، بیایند. ایده ی «دموکریتوس » درباره ی اتم در زمانهای اخیر به طرح یا « مدل کشمشی » تبدیل می شود که معتقد بود الکترونها و پروتون ها به صورت یک در میان در کنار هم قرار گرفته اند و همدیگر را از نظر الکتریکی خنثی می کنند. این نظریه تا آنجا که برای توجیه برخی پدیده های اتمی کارا بود، دوام یافت تا اینکه با توجه به پرسش هاب جدید،« مدل سیاره ای اتم» شکل گرفت که طبق آن پروتون ها در مرکز هسته متمرکزند و الکترونها همچون سیاره های منظومه شمسی به دور هسته در مسیرهای مشخص همچون جاده در حرکتند. با تکامل علم فیزیک و شیمی ، پدیده های اتمی پیچیده تری مورد بررسی قرار گرفتند و به دنبال آن تناقض ها و چالشهای جدیدی مطرح شدند که مدل سیاره ای اتم جوابگوی آنها نبود.به خصوص که دعواها بر سر ماهیت الکترون و اینکه آیا به صورت ذره یا موج در فضا حرکت می کند به نتیجه نرسید.
به نظر می رسید که بار دیگرانسان به زمانهای بسیاردور رجعت نموده ، بازگشتی به تعمقات و پرسشهای مطرح شده در باب ماهیت « ماده سازنده ی جهان» توسط فیلسوفان طبیعی یونان کرده است.گویی بشر می بایست تا دوباره این سوال را از خود بپرسد و اگر به پاسخ جدیدی می رسید باید در تمامی شکل های آگاهی خود که با توجه به پندار قبلی خود سازمان بخشیده بود تجدید نظر می کرد.
ادامه متن
۱.راستش اجازه می خواهم هر از چند گاهی هم به صورت شهودی بتوانم بنویسم. اخیرا زیاد از خودم می پرسم که هدف از تلاشهای هر روزه ی انسانی چیست؟ چرا کتاب می خوانیم و در پی هر سئوالی به هر کجا سرک می کشیم؟ چرا اینقدر در پی ساختن مفاهیمی هستیم که حتی چه بسا به خودی خود اهمیتی نداشته باشند یا ما به ازای خارجی نداشته باشند؟ یا به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی می پردازیم وچرا اینقدر حرص تغییر جهان را داریم؟
۲.کارل پوپردر جایی می گوید: «آنچه به راستی وجود دارد، انسان است با رنجها و شادمانیهایش.من به این معنا فرد گرایی بودم که برایم روشن بود این یکایک افرادند که باید میانشان عدالت پدید آید. مفاهیمی مانند انسانیت یا حتی طبقه، انتزاعاتی هستند که گاه می توانند بسیار خطرناک شوند،…بدین افراد چه می توان گفت که حاضرند برای آسودگی انسانیتی انتزاعی ،افراد ملموس را قربانی کنند؟».
۴. افلاطون و شاگرد خلف اوارسطو به مانند بسیاری فیلسوفان یونان غایت «سیاست» را تنظیم روابط آدمیانِ هر جامعه از طریق رشد و پرورش فضیلتها یی چون شجاعت، دوستی، خویشتن داری و…دانسته اند.
قبل از نتیجه گیری از این مقدمه نا خود آگاه به یاد ماجرایی واقعی می افتم که دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی نویسنده کتبی چون « خط سوم » در مقدمه کتابی از خود به آن پرداخته اند.ایشان ماجرایی مربوط به خود را تعریف می کند که درسالن سینمایی که در حال نمایش زندگی مصیبت وار کودکی خیابانی بوده مردی از میان تماشاگران به شدت تحت تأثیر احساسات قرار گرفته و با صدای بلند می گریسته است. اما بشنوید ادامه ی ماجرا را که همین مرد پس از پایان فیلم در بیرون از سالن سینما وقتی با اصرار های مکرر کودکی خیابانی برای خریدن آدامس از وی مواجه می شود، او را به باد مشت و لگد می گیرد تا جایی که همسر وی کودک را از دست وی نجات می دهد.شما خود میان رفتار این مرد داخل سینما و بیرون ازسینما که تعدادشان میان ما کم هم نیستند، برای کدام یک اصالت قائل می شوید؟
اما به عنوان نتیجه گیری از این مقدمه می خواهم مطلبی را طرح کنم : به نظر می رسد ما بسیاری مواقع هدف اصلی یا آغازین فعالیتهای ذهنی و پراتیگ خود را در حوزه ی سیاست ،فرهنگ و اجتماع به فراموشی می سپاریم تا جایی که شانه هایمان زیر بار مفاهیمی خرد می شوند که بیش و پیش از همه، خود خالق آنها بوده ایم .در این بین با بندگی در مقابل مفاهیم خود ساخته ، هر روز انسانی مقابل ما به زانو می افتد و ما تنها نظاره گر این مراسم مدرن قربانی کردن هستیم که تنها به کار شکوه بخشیدن به این آیینها می آید.
هویت دوگانه ما و تحمیل مفاهیم مدرن همچون آزادی ، حقوق بشر، برابری وغیره بر وجدان معذب تاریخی ما که رهاورد آشنایی حسی ما با غرب بوده است ،باعث شده تا در سطح حسیات و عواطف متوقف مانده و این ارزشها را در صورتی که به آنها ایمان داریم درونی نکنیم. به همین خاطر هر لحظه ممکن است کودکی را تازیانه بزنیم ، به انسانی رنج وارد آوریم، چراغ قرمزی را رد کنیم و در دل به داستان زایش و تحول قانون بخندیم. آری، به یاری شعبده و افسون تجدد مأبانه است که در مقابل دریچه ی« شهر فرنگ» یا در سالن سینمای مفاهیم ، به یکباره دلمان برای بشریت می سوزد و پس از پایان نوای خوش آهنگ موسیقی که به یاری افسون، این مار خوش خط و خال را احضار کرده است ، دوباره با سر در سرزمینهای شرقی فرود می آییم.
من باور دارم که هدف از تمامی فعالیتها و تلاشهای بشری کاستن از شدت مرارت انسانها از رهگذر« دانایی» است تا انسانها فراموش نکنند که در عصر حاضر بیش از هر زمان دیگری نیازمند پرورش روح « نیکوکاری » در میان خود هستند تا بهشتی را که نا امیدانه به آسمانها وبه ابدیت حواله داده اند ،در همین زمین و روی خاک سرد بنا کنیم، چرا که شانه های آسمان تحمل چنین بنای سترگی را ندارد!
«این نیست که جهان نمودها بر خطاست،این نیست که در آنجااشیا،همه در یک سطح از واقعیت نیستند،بلکه این است که اگر با نظام هولوگرافیک به جهان نفوذ کنید و بدان بنگرید،به دیدگاهی متفاوت خواهید رسید،یعنی به واقعیتی متفاوت.و اینکه آن واقعیت می تواند چیزهایی را تبیین کندکه تاکنون از نظر علمی تبیین ناپذیر بوده اند.»
ما جهان اطرافمان را آن طور که می بینیم می فهمیم یا تفسیر می کنیم.جهان ما جهان ایده هاست.ایده هایی که ما با تلاش برای درک کیفیت هستی می سازیم و همچنین ایده هایی که کتابها، رسانه ها ،تصاویر اطراف و جامعه همچون یک کلی در ما ایجاد می کنند.این ایده ها حتی در جنبه ی ناخودآگاهی شان کنترل اعمال ، ورفتارو به خصوص تکانه های ذهنی ما را در بر می گیرند.در اینجا منظور من از این تصاویر ذهنی یا "پیش ذهنی" ایدئولوژیهای عقیدتی و سیاسی نیستند،بلکه توجه من درباره ی نحوه ی« فرایند شناخت» است؛نوعی شناختِ« شناخت» یا نحوه ایکه مغز به عنوان حلقه ی اتصال ما با دنیاهای دیگرو ساحتهای دیگرِ زیستی به کار میبرد.
اما فایده این پزوهش چیست؟ پاسخ من این است که ما اگر بتوانیم از رویه های شناخت به لایه های زیرین و پنهانی آن فراتر برویم با شعبده ی نظم شگفت انگیزی مواجه خواهیم شدکه کمترین حاصل آن تغییر دیدگاهمان درباره انسان،کیهان و هستی است.این « وادی پنهان» همواره ما را به سوی خود می خواند.نفوذ به جهان از طریق« تفکر هولوگرافیک »که هدف من در این سلسله بحثها خواهد بود ،گویی ما را همچون آلیس در سرزمین عجایب با حقایقی روبرو خواهد کرد که پیشتر از آن نمی دانستیم و در بند آگاهی ای بودیم که در دیواره ها متوقف می ماند. قبل از نزدیک شدن به چنین دیدگاهی ،ما از نتایج شاخه ی «فیزیک نظری جدید» و کوانتوم در حوزه هایی که منظور ماست، بهره خواهیم گرفت.به نظر می رسد در دوران اخیر تفسیر نتایج آزمایشگاهی به تعابیر فلسفی، بسیار نزدیک شده است و ما از یک جا به بعد ناگزیر به دخالت دادن «ذهن» در نتیجه گیری از فرایندهای آزمایشگاهی هستیم.درست بودن این دیدگاه چیزی نیست که به سادگی بتوان آنرا رد کرد یا پذیرفت.به هرحال جرقه تلاش برای فهم چنین منظرگاهی در اینجا زده خواهد شد.
مایکل تالبوت نویسنده ی کتاب«جهان هولوگرافیک»که با ترجمه ی «داریوش مهرجویی »در ایران چاپ شده است،می نویسد:«هرگاه بر ترس خود از آب فایق شدید،شنا کردن در جریان اندیشه های غریب و دلفریب فیزیک کوانتوم را بسی بیش از آنچه می پنداشتید آسان خواهید یافت.و نیز به گمانم خواهید دید که تأمل و تعمق بر پاره ای اندیشه ها ،ممکن است بینش شما را نسبت به جهان نیز تغییر دهد.»
من که خود در این طریق همچون کودکی در حال آموختنم تنها ارائه گر اندیشه هایی هستم که این پیشگامان آنها را درنوردیده اند و نه بیش از آن. در این میان امیدوارم مباحثات آینده ،مفید افتد و توجه شما را برانگیزد.
پس ازتاخیری که در ارایه ی مطالب ونقطه نظرات در این وبلاگ پیش آمد، تصمیم گرفتم این رخوت را که از بهمن ماه سرد سال پیش شروع شد، به همان زمستان گذشته بسپارم وفعلا همنوا باجان طبیعت و سروش روح انگیز بهار،در فضایی جدید، گفتمان نویی ارایه دهم.در این راه به نامگذاری وبلاگ در حوزه ی اندیشه، فلسفه و اجتماعیات وفادار خواهم بود. رویکردی نیز به فلسفه ی علم واز آن مقدم ترفیزیک نظری و تاثیر آن در دیدگاه های فلسفی وپارادایم های کنونی خواهم داشت. فلسفه و علم وامدار یکدیگرند، هر چندهنوز روش فلسفی ازآن شیوه ی "اندیشیدن علمی"فاصله ی زیادی دارد.اما همه می دانیم که با تأسیس فیزیک جدید درقرن 19و تغییر رویکردها به حوزه ی علم، تأ ثیرآن در حوزه ی اندیشه و فلسفه به زودی ظاهر شد. اکنون با ظهور آخرین دستاوردهای فیزیک نظری در حوزه ی کوانتوم به نظر می رسد که این شاخه از علوم به همراه دیگر شاخه های علم حمل بخشی ازبار سنگین پاسخگویی یا گمانه زنی فلسفه را دریافتن پرسشهای بنیادین "هستی شناسی" و "انسان شناسی"و در یک کلام آرام کردن روح عصیان و عصیان روح انسانهایی را بر عهده گرفته که بیش از پیش سرنوشت شان به هم بسته شده و فزونی رنج زیستن آزارشان می دهد.
انسداد چاک راههای ذهن وسعی در توقف زمان و مکان و خصلت ایستا بخشیدن به آن، کاری نه مطلوب و نه ممکن است، تنها پروردن خیال خام ساده دلانه ای است که نتیجه ای جز تصلب مغز، توقف گفتگو وخردورزی نخواهد داشت. نیزمعتقدم که مسأ له ی اصلی و مبتلابه جامه ی ما«انسان» است.من این مفهوم را دارای جایگاهی فراتر از نژاد، قومیت وجنسیت می دانم .در این میان ظهور ایديولوژیهای متنوع غربی در جامه ی ما، باعث شده است تا مفاهیم اساسی دنیای مدرن مانند، آزادی فردی ،حقوق بشر، تساوی نوع بشر وغیره را صرفا از این منظر ببینیم ودر این راه حتی از واضعان این نظریات پیشی گرفته ایم.ظهور این ایديولوژیها در لباس ایسم های جوراجور،به مانعی در برابر حرکت به خاستگاه هایی تبدیل شده است که اندیشیدن از آنجاها آغازیدن یافته است.آن اشتیاق فلسفی که در پی برکشیدن مفاهیم به جایگاه مثالی و سپس تزریق دوباره ی آن به بطن اجتماع است، اکنون جای خود رابه مرامهای متنوع، از نحله های عرفانی خودسازی و تزکیه ی نفس گرفته تا ایدیولوژیهای مارکسیستی(از نوع سیاسی) ، فمنیستی (آنچه اخیرا میان زنان نواندیش مان باب شده است)وغیره بخشیده است .
آری، توجه ما از سرچشمه های نور کمرنگی از حقیقت که به مدد تلاشهای روح غربی و از مجرای برخورد با دنیای جدید حاصل شده است به تلأ لو بازتاب امواج منکسری معطوف شده است که نه از دنیای واقعیت که از پشت آینه می تابد.
«خود انتقادی» پیش شرط خودآگاهی و دانایی است.دانایی مرادف تواضع است،تواضعی به مثابه برخورد متسامح و روشن بینانه نسبت به نتایج نظرات و عقاید مردمی که کاستن از رنج ها و مرارت های ایشان تمامی هدف ماست،« فلسفیدن» جز این به مانند عبادت در صومعه تنها تندخویی و درشتگویی نصیبمان خواهد کرد.
سیاوش پسر کاووس پسر کیقباد بود.کاووس پادشاه ایران بود.او سیاوش را در کودکی به رستم دستان که جهان پهلوان بود سپرد تا آیین آزادگی و جنگ و شکارو شراب را به وی بیاموزد.رستم پس از هفت سال سیاوش را که در رزم و بزم سرآمد همه شده بود به درگاه کاووس باز آورد.
کاووس زنی داشت سودابه نام دختر پادشاه هاماوران.این سودابه شیفته و بی قرار سیاوش شد.آخر در جهان خوبروی تر از سیاوش نبود.اما سیاوش عشق شاه بانو را نپذیرفت.او مظهر کمال بود.چون سودابه ناکام شد از ترس رسوایی به شاهزاده تهمت زدکه می خواست با من که نامادری اویم درآمیزد.البته سیاوش به این دروغ گردن ننهاد.
کاووس بیخبر و فریفته ی سودابه بود،هر چند می دانست سیاوش گناهی ندارد ولی نمی دانست چه کند.سرانجام به اصرار زن پذیرفت که سیاوش برای اثبات بی گناهی خود بنا به آیین از آتش بگذرد.زیرا آتش در پاکان نمی گیرد.
سیاوش پذیرفت ودر انبوه آتش رفت و بی زیان از سوی دیگر در آمد.گناه سودابه مسلم شد.سیاوش میانجی شد تا پدراز خون اوبگذرد وکاووس گذشت.
در این میان افراسیاب پادشاه توران به ایران تاخت.سیاوش می خواست از پدر و سودابه دور باشد،پس از پدر خواست تا به جنگ برود.سیاوش به سرکردگی سپاه بلخ را گرفت و تورانیان گریختند.سپس از پادشاه خواست تا به توران بتازد،ولی پدر به او گفت بمان تا افراسیاب خود بیاید.
افراسیاب خوابی هولناک دید وپیمان صلح بست و برای ضمانت پیمان صد تن از کسان خود را گروگان داد.
اما کاووس هوسی دیگر کرد واز سیاوش خواست که گروگانها را بفرست تا بکشم وخود به سرزمین توران بتاز و پیمان را بشکن.
سیاوش نپذیرفت و چون امکان بازگشتش به ایران محال بود از افراسیاب راهی خواست تا از توران بگذرد اما به راهنمایی وزیر خردمند و خوبدل افراسیاب به نام پیران،سیاوش در توران ماند.
افراسیاب پدروار سیاوش را دوست داشت و دختر خود فرنگیس و سرزمینی را به وی داد. سیاوش شهریاری کامروا بود.
افراسیاب برادری داشت گرسیوز نام که مردی حسود بود.کم کم افراسیاب و سیاوش را به هم بدبین کرد. آخر افراسیاب سیاوش را کشت ولی با وساطت پیران از خون فرنگیس گذشت. پس از چندی کیخسرو از فرنگیس زاد.پیران کیخسرو را به شبانان سپرد تا از گزند افراسیاب دور ماند.
ادامه متن
آیینه ی روشن هنرمندان جوان ما ازغبار گذشته ها زنگار گرفته.پس شگفت نیست اگر بشنویم که درآغوش فراموشی افیون والکل پناه می برند.شعر زیرگلایه ی مادری از فرزند خویش است ولی این شکوه تنها کوه ی یک مادر نیست!بلکه شکوه ی همه ی مادرهاو پدرهاست که چشم به راه هنر درخشان فرزندان خویش نشسته اند.
من در این شعر«خود» رانمونه ی آن دسته ازهنرمندان قرار داده ام تا شايبه ی تهمت بر کسی نرود.
« مقدمه ازنصرت رحمانی»
تریاک
- نصرت چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می کشی!
گمگشته ای به پهنه ی تاریک زندگی
- نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
- نصرت تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست، در ره بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که، شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که، ای...دریغ
با این همه هنر تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست، دست، به دیوار می کشی
ازخواب می جهد پدرت، آه ...می کشد!
نجواکنان به ناله سرایدکه:« این جوان
گردونه ی امید به بیراه می کشد! »
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
- «آمد دوباره شاعر بدنام شهر ما!»
- مادر!...بس است...
وای...
فراموش کن مرا.
باید که گفت :شاعر ناکام شهر ما!
مادر به تنگ آمدم از دست ناکسان
دست از سرم بدار، ندانی که چه می کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کی به گفته درآید که می کشم؟
- نصرت! ازآن مردم خویشی، نه مال خود
- زنهار! تیرگی نزند راه نام تو
هر گوش منتظر به سرود تو مانده است!
«نصرت»شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
بهمن 1333-تهران