تبليغاتX
وبلاگ حمید مهرآذر
اندیشۀ سیاسی، فلسفۀ محض، تاریخ، مباحث جامعه شناختی/جستارهای ادبی و فلسفی

"امروزه، اصلاح طلبی را عین اعتدال و اعتدال را به بهانه رعایت مصالح، با مماشات با بسیاری از نمودهای تباهی یکی می دانند؛ غافل از اینکه اصلاح طلبی راستین و پیگیر جز با شناخت ریشه های تباهی و از میان بردن آنها امکان پذیر نمی باشد. اعتدال اصلاح طلبانه مماشات نیست، عدم مماشات اصلاح طلبانه با افراط های تبهکارانی است که کوشش می کنند راه اصلاحات را مسدود کنند."                                                               مکتب تبریز - سیدجواد طباطبایی

پیشگفتار 

اکنون بیش از یک دهه است که درباره ی اصلاحات واصلاح طلبی درایران دوره ی جمهوری اسلامی سخن می رود، اما هنوز به نظر نمی رسدکه ازطرف داعیه داران اصلاحات، تعریف روشن ونظام مندی ازروش های عمل اصلاحی وهدف اصلاح ارائه شده باشد وآنجا نیز که اهداف خاصی درقالب یک سری مفاهیم ازطرف افراد یا گروه هایی معرفی شده است، اراده ای جهت دست یافتن به آن اهداف درکار نبوده است. من براین باورم که تبیین وضعیت اجتماعی وسیاسی که جامعه ی ایران رادرشکل یک بحران فراگیردرخود رو برده است، لزوما ازمجرای مباحثات صرفا سیاسی ممکن نخواهد بود، بلکه تلاش درجهت ترجمه برآیند حوادث، اتفاقات وبحران های جاری به تئوریهایی درقالب اندیشه ی نظام مند می باشدکه می تواند ازصورت ظاهر امر واقع فراتر رفته وتوان تحلیل زنده ی حوادث تاریخی را به دست دهد.از این رو«هر بحرانی، بحران در بنیادهاست، یعنی بنیادهای تفکر».کژی وناراستی واقعیت های موجود، انعکاسی از واژگونی ساختار اندیشه درحوزه هایی ازتفکر است که حوادث بزرگ وکوچک تاریخی را سبب ساز می شوند.

 ازاهداف من در این جابررسی وضعیت، شرایط وچگونگی عمل اصلاحی نزد به اصطلاح اصلاح طلبانی است که که دردهه اخیر با ارائه ی گفتمان خود توانستند کشمکش نسبتا شدیدی درلایه های قدرت ودرساختار حاکمیت یکدست ایران ایجاد کرده ومرز بندی وآرایش دوباره ی نیروهای اجتماعی وسیاسی راباعث شوند. امابرای آنکه به روش خود که بازیابی حوادث وترجمه آنهادرون یک نظام اندیشگی درحدود توان خود می باشد وفادار باشم، سعی خواهم کردتا از ظاهر مناقشاتی که در این یک دهه ی اخیرصرفا بیانی از تمایل شدیدافراد وگروه ها در کسب قدرت سیاسی برای پیشبرد اهداف خاص شان بوده است فراتر روم وباتکیه بر سنت اصلاح طلبی پیش رو که نزد اولین اصلاح طلبان ایرانی یا به تعبیر مجتبی مینوی« اولین کاروان معرفت» دردوره ای پیش از به ثمررسیدن اتقلاب مشروطه پایه ریزی شد، صحت وسقم گفتمان به اصطلاح اصلاح طلبی رانزد داعیه داران کنونی آن روشن سازم. من دراینجا نه درصدد تسویه حساب سیاسی با مدعیان اصلاح طلبی که کار ساده لوحانه ای است، بلکه درپی معرفی« سنت اصلاح طلبی» نزد مردان بزرگی همچون میرزا ابوالقاسم قائم مقام، عباس میرزا ولیعهد، میرزا تقی خان امیرکبیر، میرزا محمدحسن خان مجدالملک، میرزا علی خان امین الدوله ودیگرانی هستم که در بیش از نیم قرن قبل از ظهور مطالبات جدید مردم ایران طی انقلاب مشروطه، به آگاهی ژرفی از بحران های اجتماعی- سیاسی و خصوصیات حاکمیت استبدادی و واپسگرای آن دست یافتند که از حیث استواری واستحکام مبانی اندیشگی واراده ی بر تغییر واصلاح فرسنگ ها با آنچه این روزها مدعیان امروزی اصلاح طلبی درعهد جمهوری اسلامی عافیت طلبانه اعلام می دارند، فاصله دارد.

 بررسی دقایق تلاشهایی که این اولین اصلاح طلبان راستین برای نجات ایران ازغرقاب فنایی که به آن گرفتار بودانجام دادندو دراین راه تنی جان خودازدست داده وتنی دیگر نزد غوغاییان ومخالفان تجدد وانتظام امور نام خود را به طرد و وهن آلودندو به بهای تأمین« مصالح عالیه ی» ایران، ننگ خریدند، نتایج بسیار مهمی برای درک بهتر آینده ی پروژه ی اصلاحات اساسی درکشور دارد تا با تکیه بر سنتی که دیگران دست در آفریدن آن داشته اند، از راه بردن درتاریکی وحرکت در خلأ پرهیز کنیم. پرسشی که فعلا پیش می کشم این است که چرا باوجود پیشروان اصلاح طلبی که توانستند برای اولین بار ایران زمین را در«آستانه ی ورود» به دوران جدید تاریخ ایران قرار دهند، هیچ مقوله ومفاهیم خاصی دراین باره که می تواند حداقل موتور محرک برای پای گذاشتن آگاهانه در طریق صعب وسخت« تغییر واصلاح» باشد از طرف مدعیان امروزی مطرح نمی شود؟

 صداقت وشجاعت دو پیش شرط اساسی اصلاح طلبی است که اصلاح طلبان وطنی فاقد آن هستند. این دو شرط درکنارآگاهی ژرف ازمبنای تجدد وسنت می تواند درگشودن گره ها ورفع موانع تأسیس بنای تجدد در سرزمین ایران که از بی صداقتی ، محافظه کاری، مصلحت اندیشی، قانون گریزی و انحطاط اخلاقی رنج می برد، بسیار کارگشا باشد .در این یک دهه، اصلاح طلبی نه یک هدف آرمانی، بلکه تنها یک شعار و نه یک روش برای رسیدن به آرمان های ازپیش اعلام شده، بلکه تنها ابزاری جهت کسب قدرت سیاسی برای اعمال نظر شخصی یا حداکثر گروهی وحزبی بوده است. بر این اساس «اصلاح طلبی» که خود مولود شرایط ویژه ی انحصار واستبداد حکومتی در دو دهه ی  پس از انقلاب 57 به بهانه ی پاسداری از ارزش های انقلابی ومقابله با توطئه های ضد انقلابیون که گویی در هر لباسی آماده ی تاراج«ثمره ی انقلاب » بودند، ار طرف اصلاح طلبان به نحوی معرفی شد که گویی آنها ایجاد کننده ی فضای ظاهرا جدید پس از دوم خرداد 76 بودند واز این لحاظ منت زیادی بر سر مردم دارند.این فضا در واقع ناشی از شوک حاکمیت و زایش عرصه ای از میدان نقد درباره ی موضوعاتی بود که قبلا تابو محسوب می شدند. اما جنبه ی طنزگونه ی ماجرا این بود که این اصلاح طلبان همان نیروهای مکتبی قبلی بودند که در تمامی دهه ی اول انقلاب تاپیش از مرگ آیه الله خمینی، خود پاسدارسفت وسخت ارزش ها، برخوردقاطع وانقلابی بامعترضان وناراضیان وپرچمدارمبارزه با امپریالیسم ودر رأس آن آمریکا بودند ونیز خود موجد بسیاری ازتحدیدها ومحدودیت ها برای آزادی بیان وفعالیت های سیاسی بودند ، اکنون به منتقدان وضعیتی تبدیل شده بودند که بیش از همه خود در ایجاد آن سهم داشته اند، اما رندانه دامنه انتقاد خود را تنها به دوره ای تسری می دهندکه دهه ی اول عمر جمهوری اسلامی رادربر نمی گیرد!

ریشه های انتقاد این گروه به شیوه های اداره ی امور کشور، بیشتر ناشی ازدور ماندن ازمناصب قدرت بودتا درک وشناخت اهداف اصلاح طلبانه ای که نه مختص این یک دهه، بلکه هدف غایی تمامی تلاش ها  ومبارزات متجددانه دربیش از یک قرن اخیر است که نقطه ی اوج آن انقلاب مشروطه می باشد.

 اصلاح طلبان راستین  با درک وشناخت بنیادین نسبت به مقوله « فکر اصلاح» باتکیه بر سنت اصلاح طلبی پیشرو که نمایندگان بزرگی چون میرزا ابوالقاسم قائم مقام ومیرزاتقی خان امیرکبیر وحتی نماینده ی بزرگی دردرون قدرت سیاسی قاجار چون عباس میرزا ولیعهد دارد، باید به سه پرسش اساسی به روشنی پاسخ داده یا حداقل درباره ی آن به درستی اندیشیده باشند.اول اینکه موضوع یا ابژه ی اصلاح چیست و ایشان در پی اصلاح یا تغییر مناسبات در چه زمینه هایی هستند؟ ثانیا به چه دلیل موضوع یا ابژه ی «تغییر» که جایگزین بهتری نسبت به واژه ی کلی «اصلاح »است، به اصلاح نیازمند است؟ ودست آخر اینکه اصلاح طلبان یا خواستاران تغییر، چگونه، با چه ابزاری وبا تکیه برکدام روش در راه رسیدن به آرمان های خود که قطعا از حوزه ی منافع شخصی وخصوصی افراد وگروه ها خارج بوده وبه مصالح ملی درحوزه ی عمومی برمی گردد، قدم خواهند گذاشت؟

 تجربه اثبات کرده است که هیچ حکومت توتالیتر یا اقتدارگرا به میل خود تن به تغییرات مسالمت آمیز نخواهد داد.بلکه آنجا که دامنه ی اصلاحات با مرزهای نظام موجود وخطوط قرمز تولید وتوزیع قدرت وخصوصا ایدئولوژی آن رژیم برخورد کند به صورت قهری شروع به حفاظت از این مرزها خواهد کرد. در این هنگام واکنش بعدی اصلاح طلبان بسیار مهم است که سره را از ناسره جدا خواهد کرد.نکته ی اساسی دین است که اصلاح طلبانی که از تغییرات مسالمت آمیز وآرامش اصلاح طلبانه سخن می رانند، ساده لوحانی هستند که با نفی خشونت،حرمت خشونت کنندگان را پاس می دارندو در واقع با نفی خشونت، خود وپیروان راستین خود را قربانی خشونت خواهند کرد.درباره ی این شیربی یال و دم و اشکم چه می توان گفت که وقتی خود در سالهای تصاحب قوه ی مجریه ومقننه که با شعار دموکراسی، برابری وتسامح به دست آمده بود، ازناکارآمدی روش های آرامش طلبانه وعافیت جویانه سخن راندند ، باز هم با ادامه ی روش های پیشین که حتی خود نیز دیگربدان اعتقاد نداشتند، بر خشونتی که بر روشنفکران، دانشجویان وروزنامه نگاران وارد می آمد مهر تأیید زدند.

 برای اینکه از بحث اصلی دور نمانم بار دیگر تأکید می کنم که بحث از ضعف ها، بی صداقتی هاودروغ بافی های اصلاح طلبان ناواقعی امروزازمجرای مباحثات سیاسی، درافتادن دردام لفاظی های متقابل میان دوگروه رقیب درکسب قدرت می باشد. لفاظی هایی بدون توجه به بنیادهای بحران فراگیر ی که درشکل « عدم مشروعیت رژیم سیاسی» خودرا می نمایاند، اما از طرف مدعیان دور مانده از قدرت که  زمانی خود خواهان خروج ازحاکمیت بودند به صورت غلبه ی فریبکارانه ی « گفتمان اصلاح طلبی»  به مردم حقنه می شود. آنجا نیز که مکاشفات ادیبانه به کار تحلیل نیم بند وقایع و اتفاقات جاری که ارزش ذاتی چندانی ندارند می آید، بررسی آنچه در دورانی موسوم به اصلاحات در8 سال از عمر جمهوری اسلامی ایران گذشت ، حتی ارزش تتبع ادبی را نیز ندارد. اگر بتوان آنچه را که درسطح جامعه وکشور می گذرد ونهادهایی را که هرکدام نمایندگی بخشی از عقاید وایدئولوژیها رابرعهده دارد، نمادی ازتضاد وباژگونی« سازمان اندیشه» درحوزه های انتزاعی تفکر دانست که با سیطره ی ناخودآگاهی آن همچون ناخودآگاه جامعه ریشه در سنت درازدامن اندیشیدن ایرانی تا کنون دارد، اندیشیدنی که پای درگل سنت متصلب وناکارآمدی داردکه به کلی از واقعیات سیاسی- اجتماعی بیگانه است، آنگاه می توان انحطاطی را که درشئون مختلف درگیرآن هستیم را ترجمه به «بحران در تفکر و آگاهی» کنیم.

 ساده اندیشان عدم موفقیت پروژه اصلاحات رادر دوران جمهوری اسلامی درممانعت مخالفان وحتی صرف بی صداقتی اصلاح طلبان خواهند دید، اما توجه به رئوس گفتاری که در پی خواهد آمد، می تواند تا حدی درمعرفی وجدان معذب ایرانی ووضعیتی  که سده ها پس از حمله مغول ها گرفتار درآنیم معرفی کند. هرنوع کوشش متجددانه درتأسیس بنای تجدد به یک مفهوم چیزی جز تلاش برای بهتر زیستن انسان های این جامعه  در کنار هم نمی باشد.در این راه آنچه به این کار می آید ستودنی، ارزشمند وقابل تأمل وگرنه شایسته ی دور ریختن وزدودن زنگارهای اندیشه می باشد.

گفتاری که در پی خواهد آمد گامی هرچند کوچک درای راستا می باشد.قبل از آن قدردان تتبعات وپژوهشهای فیلسوف سیاسی معاصر دکتر جواد طباطبایی هستم که با  نتایج تلاشها وتحقیقات نظام مند خود راهی برای برون رفت از بحران مقابل روح ایرانی گشوده است.

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 12:41 | لینک  | 

 

  «نه کسی می آید،نه کسی می رود،هیچ خبری نیست.وحشتناک است.»

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 12:55 | لینک  | 

رهاورد دیدار چندروز پیش من بایکی ازدوستان قدیم جمله ای از استاد مصطفی ملکیان بودکه به نقل از ایشان مطرح کرد.استاد ملکیان درتوصیف انسان خوشبخت سه مشخصه ذکر کرده بودند که به نظر من قابل تامل می باشد. ازنظر وی "انسان خوشبخت" :

۱.شاد است.

۲.امیدواراست.

۳.عاشق است.

دوست ما هم به طورکلی انسان خوشبخت را انسان شادی معرفی میکردند. البته با سه نوع شادی:

۱.شادی بر لب

۲.شادی درمغز

۳.شادی در قلب

که اگردقت کنیم منطبق بر همان سه مشخصه ی بالاست. در نظر من هرانسانی باید به تعریف ویژه ی خود ازانسان خوشبخت دست یابد تا تمامی فعالیت های وی معنادار والبته شادی آورباشد. اینکه بتوان این سئوال را تعلیق به آینده ی نامعلوم کرد، نوعی گریز از الزامات تن دادن به تبعات این پاسخ است که به آنارشیسم رفتاری می انجامد. این تعریف به منزله ی نظرگاهی است که نحوه ی نگاه ما به دنیای اطراف  و خصوصیت رفتاری مان راتوجیه میکند. وقتی این را دانستیم،  احتمالا از نوع نگرش انسان ها به زندگی که در نظرمابعضا غیرقابل توجیه می باشد، حیرت زده نخواهیم شد.

اکنون می توانم این پرسش را برای شما نیز مطرح کنم که تا چه حد به تعریف ویژه ی خود از انسان خوشبخت دست یافته اید؟

درانتها نیزجمله ای را به نقل از" شمس تبریزی" از مجموعی مقالات ایشان می آورم که بی ارتباط با بحث بالا نیست:

"اعتقاد"و"عشق" ترس را ازبین می برد و انسان را دلیر می کند.

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 11:47 | لینک  | 

روزهایم از پی هم می آیند و می روند.نمی دانم آیا ماجراهایی داشته ام یا نه؟ خیلی وقت است که روزها را به ترتیب می شمارم و ارزیابی شان می کنم. روزها هم مراارزیابی می کنند. سرسختی واستحکام مرابا ضربات کوچک ترین تازیانه ها، رعشه های زمان می سنجندو حیرت زده می شوند. می توانم خودم را فریب بدهم و میان روزها تفاوت قائل شوم، ارزش گذاری کنم:فلان روز شاد بوده ام یاناشاد.تنها بوده ام یا نه همراه کسی یا جمعی بوده ام، به چه چیزی می اندیشیده ام ودنیای بیرون ام راچطور می پاییده ام، با تهوعی که گرفتارم اش چه می کرده ام؟ واین قبیل سؤالات ....

 
تمامی ماجراها ره به یکجا می برند. دسته جمعی سان می روند، ازجلوی ما می گذرند، به فکر کوچک و حقیر ما می خندند وچهره ی رنگ پریده و حال نزار مارا به مسخره می گیرند. امروز من داشت از دستم می گریخت.من نشئه ی لحظات گذرنده ام در مجرای "اکنون". دوست دارم لمس شان کنم.دل خندیدن شان را ندارم. باید نوشت وگرنه اثری از "امروز"ام بر جای نخواهد ماند. چیزی که نوشته می شود، قطعا نه با امروز ونه با روزهای دیگر نمی خواند. اما این اصلا مهم نیست. " امروز" دقیقا ان طور جان می گیرد ونقش بازی می کندکه من آن را می بینم و نقل اش می کنم. وجود واقعی اش تنها برای خودش باقی می ماند.جنبه ی خیالی اش را من به سطح می کشم وبه آن واقعیت می بخشم: جان می دهم.
 
چند وقت است «زمان » را می دزدم ودور می اندازمش.حتی از ظهور محو و مه آلود زمان لغزان و پیش رونده، به شدت وحشت می کنم .گذرا بودن اش را ستایش می کنم: تنها همین مانده است. لحظاتی که مطلوب نیستند، باید ازسر گذرانده شوند، نباید هیچ مکثی بکنند وگرنه نابود کننده اند. من از غروب 4 آبان یا هرروز دیگر چیزی نمی فهمم. فعلا تنها مخزنی بوده است که همه ی چیزهای گذشته ام را به درون آن ریخته ام.درواقع به درون آن هل داده شده ام.همین آزارم می دهد، کفرم را درمی آورد.هیچ زورم نمی رسد این از پادرافتادگی را از سرم باز کنم.
 
 روزهای تنهایی روزهای غریبی هستند.البته "تنهایی" همه چیز را نمی رساند. "عزلت" واژه ی خیلی بهتری است. نوعی انزواست. درون این فضا حتی حوادث وماجراها هم به انسان هیچ توجهی نمی کنند. آدم درون خودش کز می کند، چمباتمه می نشیند و همه چیز را یا هیچ چیز را رج می زند:دید می زند، اما ارزیابی نمی کند، نمره نمی دهد، به کسی یا چیزی فکر نمی کند، شاد یا غمگین نمی شود.خنثی است .از دید دیگران مجنون می نماید.او لحظات غریبی را وبه همین دلیل آرام بخشی را نوش خوار می کند وهستی اش، واقعی تر می شود. حتی لذت هم برای او زهر است ودرد آور. باعث دل آشوبه اش می شود. عزلت، آرام اش می کند.ناواقعی جلوه می کند، اما بسیار واقعی است. این آدم ها دراقلیت اند وبه همین خاطر مجنون جلوه می کنند.
 

 عرق از سرو رویم می ریزد، اما جلوی نوشتن ام را نمی تواند بگیرد. می توانم دراین لحظه وتنها این لحظه شادکامی را احساس کنم،درآغوش اش بگیرم، حتی اگر از حل ناشونده ترین یا سخیف ترین گره های زندگی بنویسم. اکنون شادم چون این ماجراها نوشته می شوند. "من" با کاغذ تنها مواجه هستم، توسط یک خودکار. مانند کلنگ دستم می گیرم اش و شکل های دوست داشتنی ام را روی این اوراق سفید بی خط حفر می کنم.شکل ها تبدیل به شیاطین بازیگوش من می شوند ومن به تمامی فقط این شیاطین را می پرستم. تنها چیزی که این جمع رندو خوش طبع را به هم می پیوندد، احساس "تهوع" مشترک شان است.

 

حوادث وقصه ها مارا اسیر می کنند، در قالب خانه ها ،کوچه وخیابان، بزرگراه ها، لامپ های نئون، دخمه ها والبته آدم ها. احساس می کنیم چیزی از درون می آیدو وبه چالش می گیردمان. خوشحال یا غمگین می شویم. عقربک می رقصد ولحظات به ظاهر دیگری تجربه می شوند. احساس ها تغییر می کنند. بایک ارزیابی ساده می توان به پوچی این لحظات گذرای گل مانندپی برد. «تهوع» ازبیرون می آید.از آدم ها ، از ماجراها وداستان های انسانی با صفت کوری شان وما را در بر می گیرند. با بعضی وجودها نمی خواند، آن وقت حس می کنیم "تهوع" می آید. درعوض با بعضی چفت می شود.خوب باآن کیف می کنند. لبخند می زنند، دچار عشق یا نفرت می شوند: تهوع صادر می کنند.

 

 


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 20:23 | لینک  | 

«اپیدمی روشنفکری، نام بیماری همه گیری است که من در اینجا قصد معرفی آن دارم.همچنان که از نام آن بر می آید این بیماری تنها در دسته ی خاصی از آدمها در می گیرد. اما مرا با طایفه ی بزرگان و ریش سفیدان کاری نیست که به هر حال خوب یا بد اثر خود بر پیشانی این جامعه و مردمانش گذاشته اند و لابد احترامشان بر ما واجب! اما دسته ی دیگر ازجوانان این مرزوبوم، چون این فضا را مطلوب خاطر نیافتند، در پی تعریف دیگری از مفهوم انسان و هستی اش بر آمدند.اینان جوانانی هستند که خود را به خاطر آشنایی با حوزه های جدید هستی شناسی بر موضی برتر از پیشینیان و جایگاهی فراتر از روشنفکران موجه امروزی می نشانند که متهم به کج روی، کند روی و محافظه کاری اند.اینان وضعیت حال حاضر جامعه ی ایرانی را که بوی الرحمان از تمامی ارکان آن بلند شده است، به خاطر تنفس این روشنفکران سابقه دار و البته به زعم این نوگلان روشنفکری، زوار در رفته ای می دانند که سوار بردرازگوش زارو نحیف «اخلاقیگری» جلوی سبقت گرفتن مرکب چابک ایشان را گرفته اند. از نظر ایشان «اخلاق» مهر ننگینی است که بر پیشانی تمامی موجودات عالم جز روشنفکران امروزی که اینان نمایندگان آنهایند، فرود آمده است.چون به مجلس بحث و فلسفه ی ایشان وارد شوی، از شنیدن عبارات غریب و اسامی نامأنوسی که بر زبان می رانند، سخت متحیر شده صد البته افسوس می خوری که جهت غواصی در دریای دانش بی منتهای اینان با خود لوازم و ادوات مخصوص همراه نیاورده ای. در این بین اگر کلمه ای بر زبان رانی یا خیال مشوشی بر مخیله ات گذر کند ، با داغ و درفش افلاطونیان و نو افلاطونیان و ارسطو و نیچه و مارکس و هگل وهایدگرو ویتگشتاین به نبردت برخاسته و از ارواح تمامی فیلسوفان وشاعران و متشاعران مرده و زنده مدد خواهند گرفت تا مجبورت کنند لباس نداشته بر بدن لخت و عورشان را همچون برد یمانی بستایی تا لکه ننگ واپس زدگی و سنت پرستی بر آستینت ننشانند!»

 

در این این میان آنچه تأسف مرا بر می انگیزد این است که آیا به راستی اینان جانشینان خلف اندیشمندانی خواهند بود که ذره ذره ی اندیشه های شان را مانند مصالح یک بنا ی عظیم همچون مسیح با صلیبی بر دوش به تنهایی حمل کرده اند و هیچ داعیه درستی بلاشک مدعیات شان را نداشته اند؟ آیا از خود پرسیده ایم که چگونه درون نخوت حاصل از خواندن چند کتاب و مقاله ی نیم بند می توان داعیه ی روشنگری داشت؟ چگونه است که از میان خیل موجود اندیشه ها و حوزه هایی از تفکر که خواندن شان قطعا وقت زیادی گرفته و حوصله ی فراخی می طلبد ، تنها به مرور گذرای ایدئولوژیهایی می پردازیم که به سرعت نام مان را بر سر زبانها اندازد تا مگر به خیال خود سهمی در تغییر جهان داشته باشیم که فعلا تنها ما و قبیله ی معدود ما سر از چند وچون امور مهمی که باید به سرانجام برسد، درآورده است؟

 

من بسی متحیر می شوم که جوانان پرانرژی وآرمانگرایی که به راستی وظیفه ی حل پیچیده ترین معادلات حاکم بر سرنوشت مردم ایران زمین از گذشته تا حال رابر عهده دارند، تکلیف خود راچگونه با وجدان پاره پاره و معذب ایرانی که از انشقاق های مختلفی رنج می برد ،روشن کرده اند؟ در این میان پارادوکس های سنت و مدرنیته، تسامح و تعصب، روشنگری و دگماتیسم و حتی پارادوکس های جنسیتی چه پرسشهایی می تواند در ذهن ما برانگیزد؟به هر حال در وضعیت بغرنجی بسر می بریم.مایی که خود به یاری تمدن غربی به حقوق جدیدمان آشنا شده ایم و ایشان را متهم به کجروی و فساد در تفکر و اخلاق می کنیم، اکنون پرگویی ، زبان پریشی و افسارگسیختگی عواطف و شهواتمان را نشانه ی روشنفکری دانسته و دیگران را هم به آن فرا می خوانیم. من قصد محکوم کردن حتی لجام گسیخته ترین احساسات و شهوات را البته در دنیای خصوصی آدم ها ندارم ، اما وقتی خارج از این حریم خصوصی با رنگ و لعاب فلسفی به اطرافیان خود آسیب می زنیم و اخلاق جمعی را به منزله ی جرثومه ی آخرین واپس نگریها به استهزاء و نیشخند می گیریم ، تمامی ثمره ی تلاشهای احتمالی مان را به باد گره می زنیم.

 

من در پی ایراد موعظه ی اخلاقی نیستم که آن کار فقیهان و کشیشان است، اما دامان حقیقت را می بینم که ازدروغ وتزویر و ژست های روشنفکرانه آلوده شده است. براین اساس انسان هایی را که هنوزاز نظر آگاهی به دنیای سنت تعلق دارندبر موضعی برتر ازدسته ی خاصی از روشنفکران واتتلکتوئلهای امروزی می نشانم.زیرا درارتباط باسنتی ها می دانی از چه سخن می رانند وحتی اندیشه های ی واپس نگرانه احتمالی شان از کجا ناشی می شود، لذا می دانی با چگونه آدمی طرف هستی. اما درمواجهه با یکی ازاین نمونه هایی که از هر فیلسوفی مقاله ای خوانده یا از هر شاعری شعری خوانده وبه خیال خود مسئولیت تغییر معادلات جهان تنها به عهده ی اندیشه نحیف وی گذارده شده است درمی مانی با چگونه موجودی طرف هستی که برای هر کلمه ات کلی حرف دارد که ازدرمخالفت درآمده باشد چون مخالفت کردن نشانه انتقاد و انتقاد جوهر روشنفکریست!

 

من باز هم در صدد آن نیستم که مبارزان راه آزادی را سرزنش کنم که چرا ازاهداف آزادیخواهانه و آرمانهای دموكراسي خواهانه ي خويش به آزادی جنسی رسیده اند چراکه ملاک حقیقت تنها خود ما وایمان به اعتقادات مان است ، اما درهراسم از کسانی که برای اینکه خود را متعلق به قبیله روشنفکران نشان دهند ، ژست می گیرند وچیزی را می گویند که به آن اعتقادی ندارند وفشار شهوت و ارضای خوسته های جنسی شان را نشانه فوران اندیشه وسنگینی مسئولیت روشنگری شان می دانند.نفس هیچ یک ازاعمال ما نمی تواند مارامحکوم کند، اما دروغ وتزویر زود تشت مارااز بام برخواهد افکند.

 

فعلا که ازنظراین متفکران مدرن و امروزی،تشتت فکری ،ناآرامی وبی قراری وتنبلی،نگاه بدبینانه به همه چیزوهمه کس،ناسزاگویی،دودکردن سیگار وتماشای رقص دود و انتقاد از نافهمی دیگران از درک درونیات واحساسهای لطیف شان که همیشه وسوسه ی انزوا،خودنشینی و خودکشی را درذهن ایشان ایجادکرده است، نشانه ی روشنفکری وحالات خاصی ازموقعیت هستی شناسانه شان بوده وبقیه به کلی ازعداد موجودات ذی شعور خارج اند.حالا چرا این فرد قادر است همه چیزو همه کس را به سخره بگیرد وبه هرمفهومی ریشخند بزند وتلاش ها وخون دل خوردن های تمامی هنرمندان،اندیشمندان وقافیه پردازان رنج انسانی درجامعه ی نخبه کش ایران توجهش راجلب نکند؟ جواب معلوم است.چون در عصرمدرنیته وپسامدرنیته به سر می بریم وآزادیم. آزادیم تا هرهذیانی را به مثابه یک اندیشه ناب ونشانه ای از روح مستقل ودردکشیده ی مان معرفی کنیم وپویندگان باثبات قدم راکه به هرراهی می روند اما حداقل به روش خود و طریقی که می پویند ایمان دارند، بالعنت عقب ماندگی وواپس زدگی وسنت پرستی مواجه کنیم.من تصور می کنم این شجاعان راه آزادی که هرکسی راکه سیاسی نیست ،احمق فرض می کنند وهرکسی راکه باشنیدن نصایح وراه حلهای سهل الوصول شان دست به انقلاب واسلحه نمی برد ترسو وبزدل به شمار می آورند، اگر یک شب وفقط یک شب بازندان ياهرسختي ديگري روبروشوند وشام یاسیگارشان دیر شود به هزار کارنکرده نیز اعتراف می کنند ومطمئن باشید آن را تاکتیکی برای مقابله بادشمن معرفی خواهند کرد.

 

من دراین میان تنها به یک چیز باور دارم وآن هم این است که ایمان به همراه خدایان دردوران جدید به مغاک گذشته فرورفت اما نه برای اینکه ایمان به دروغ رادرمابپرورد که موفق نیز شده است و نتیجه این شده است که بی صداقتی ودروغ بافی واندیشه های سرخوشانه ودودناک بروجدان لاغرونحیف ما سنگینی می کند.آری انسان ها همه باهم برابرند، اما کسانی که به آنچه می گویند وعمل می کنند ایمان دارند باکسانی که درعصر عقلانیت و مرگ خدایان تنها به چیزی عمل می کنند که ایمان ندارند یکسان نیستند.

 

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 21:1 | لینک  | 

سیف الدین فرغانی را می شناسید؟ او شاعربزرگ وفراموش شده ی قرن هفتم ایران زمین است که با وجود عظمت مقام، نامش در هیچ تذکره ای نیامده است.چهار دهه پیش دیوانش را ازمیان کتابهای کهنه ی موجود درترکیه پس از هفت قرن یافتند.سیف الدین فرغانی ازدوستان ومعاصران سعدی بوده،شاعری است صوفی مشرب وآزاده که دردیوان خود گوینده ی حوادث تلخ وناخوشایند قرن هفتم هجری است که اوج آن حمله ی وحشیانه ی مغولها بود.حمله ای که تمامی دارایی ایران زمین راکه پس از حمله اعراب بدوی برای ایرانیان باقی مانده بود به باد فنا داد وقرون وسطای ایرانی را سبب گشت. وی برخلاف سعدی که دراوج نامرادی ،تلخی زمانه وهجوم بیگانه ازسبزی و عشق و بهار وفروردین می سرود، حماسه ای از خشم وخروش روح زمانه ی خود سروده است که انگار هنوز از پس قرن ها زبان حال ماست.شعر زیر را که نمونه ی شگفت انگیز روح تعهد والتزام شاعر آزادیخواه ایرانی است به شما دوستان نستوه و مقاوم تقدیم می کنم:

 

هم مرگ برجهان شما نیزبگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت- ازپی آن تا کندخراب –

بردولت آشیان شما نیزبگذرد

بادخزان نکبت ایام ناگهان

برباغ و بوستان شما نیزبگذرد

آب اجل- که هست گلوگیر خاص وعام-

برحلق وبردهان شما نیزبگذرد

ای تیغتان، چونیزه، برای ستم دراز!

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون دادعادلان- بجهان در- بقا نکرد

 بیداد ظالمان شما نیزبگذرد

درمملکت چوغرش شیران گذشت ورفت

این عوعو سگان شمانیزبگذرد

آنکس که اسب داشت، غبارش فرونشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی- که درزمانه بسی شمعها بکشت-

هم برچراغدان شما نیزبگذرد

زین کاوانسرای بسی کاروان شدند

ناچارکاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخربه طالع مسعود خویشتن!

تاثیراختران شما نیزبگذرد.

این نوبت از«کسان» شما به «ناکسان» رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش ازدو روز بود ازآن دگر کسان

بعد از دو روز ازآن شما نیز بگذرد

 

برتیرجورتان به تحمل سپر کنیم

تاسختی کمان شما نیز بگذرد

 درباغ دولت دگران بود مدتی

این گل، زگلستان شما نیز بگذرد

آبیست ایستاده، درین خانه، جاه ومال

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع!

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقامات حکم اوست

هم برپیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان!خواهم که به نیکی دعای« سیف»،

یک روز برزبان شما نیز بگذرد.

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:34 | لینک  | 

زندان جایی است که افراد ناهنجار، مخل نظم و امنیت عمومی وبزهکاررادرآن دور ازمردمان دیگر گرد می آورندتا دیگران از شرآنها درامان باشند.این افراد به عنوان نمادهای زشتی وپلشتی که وجودشان وجدان جامعه را می آزارد، در یک چهاردیواری ودرکنار یکدیگرتوسط نگاهبانان نظم وامنیت عمومی وقوه ی داوری قاضیانی که نماداراده ی ضد شرانسان هاست، گرد می آیندتا شر با شر وزشتی بازشتی کنار هم زیسته ودر بیرون این حصار،اراده های به ظاهر آزاد و وجدان های بی گناه دور ازاین پلشتی ها با خیال آسوده باهم به سر برند.زندان تنها یک مکان نیست،بلکه یک سمبل یا نماد است، سمبلی ازجامعه ای که با زندانی کردن آدمیان ودر واقع محبوس کردن اراده ی آنها دریک قطعه چهاردیواری می خواهد با صدای بلند وشمرده اعلام کندکه از زشتی ها بیزار است و وجودزشتکاران را به مثابه زباله هایی که سیمای زندگی روزمره را می آلایند، برنمی تابد.

حافظان نظم با زندانی کردن انسان ها می خواهند با تکیه بر وجدان شخصی خود و وجدان جمعی جامعه (اگر ممکن باشد) به زندانی بگویندکه جامعه (یعنی ما) از رفتاری که درپیش گرفته است رضایت نداردو او می باید با قدم زدن در سلول های تنگ وتاریک نقاب به چهره زده وآداب رایج میان مردم را تمرین کند. آزاذی در فضای بیرون لازمه اش مقدار معتنابهی "ریاکاری" است، چیزی که ازآن به" ادب" و"تمکین" یاد می شود. کاری را که رسولان آسمانی ، واعظان زمینی که سرشان درآسمان است و ماموران حفظ نظم وتمکین نتوانستند در حق این افراد ناهنجار، حقیر، طرد شده ومورد لعن واقع شده برای سربه راهی شان به انجام رسانند، اکنون چهارسوی دیوارهای سلول با معجونی از خشم وشلاق به خوبی انجام می دهد! اینجا دیگرآجرها ودیوارهای سیمانی نصایح وراهنمایی هایی ارائه می دهد که هیچ کشیش یا روحانی مقدسی نیز قادر یه چنین فصاحت و بلاغتی نیست.

زندان اولین وساده ترین راه دور کردن نفرین شدگان جامعه است که البته شگردی برخاسته از حس غریزی انسان در دور کردن خود از محلی است که بوی خطر از آنجا شامه اش را می آزارد. زندان جمعه بازار اراده های ناهمگون و متضاد آدمیان است از بی گناه ترین آنها گرفته تا دهشت انگیزترین شان. آدمیان هر قدر هم در طول تاریخ چهره عوض کرده باشند ، شکل های ظهور شر از آنها در قالب انجام یک قتل ، ایجادصدمه ، دزدی و... همواره از بدوی ترین انسان ها تا امروزی ترین شان فرق چندانی نکرده است. اما یک نوع مهم صدور شر و فتنه را که به نظر حافظان نظم ودایه گان جامعه خطرناک ترین !نیز است، فراموش نکنیم و آن هم ظهور شر وپلشتی روی کاغذ ودر قالب یک کتاب یا صدور کلام در هوای آزاد واز طریق برخورد مکانیکی مولکول های هوا ست، آنجا که کلام فتنه انگیز مادامی که در فضا توسط گوینده جاری می شود، همچون سم فضا را آلوده کرده و زهر را از طریق گوش ها به مغز و قوای روحی منتقل می کند. خب انتظار داریدنگاهبانان نظم و نمایندگان وجدان عمومی جامعه در برابر این نوع خطرناک فتنه انگیزی وتکثیر نوع دیگری از آگاهی که در نظر ایشان به جهالت شبیه است ، مرتکب خیانت شده وسکوت پیشه کنند؟

 

قاضی به عنوان فردی انسانی از جنس همان انسان هایی که به خاطر غلیان غریزه و شور یا جوشش غیر عادی اندیشه دچار خبط و گناه شده و محتاج زندان به عنوان کفاره ی پاکی نفس ، برای صدور حکم قتل یا تبعید وزندان، باید لحظه ای در قامت یک موجود غیرانسانی تمامی غرایز واحساسات مشترک خود را با متهمین و دیگر انسان ها به کناری گذاشته ودر کسوت یک مجسمه ی مفرغی خالی از هرگونه شعور ، غریزه واحساس رأی به محکومیت انسانی بدهد که طبق تقدیر یا تصادف جای آنها به سادگی به عنوان حاکم یا محکوم می توانست وارونه باشد.

 

اگر انسانی به خاطر "عشق" مرتکب قتل یا جرح شده قاضی باید عنصر عشق را درخود به قتل رسانده واز جایگاه موجودی که هیچ گاه عاشق نبوده یا اگر عاشق است با قتل معشوق در ذهن خویش رأی صادر کند، یعنی خود را محکوم کند. اگر انسانی به علت گرسنگی یا احتیاج دست به دزدی زده ، قاضی محکمه میباید با سرقت احساس نیاز خویشتن برای زنده ماندن و نفس کشیدن و با فراموشی احتیاجات بدیهی خود ، در جایگاه مترسکی که همواره با بلند کردن دست ها مواظب کلاغ های دزد است اما دردل همیشه چشم به خوردن محصولات مزرعه دارد، این موجودات مزاحم و کلاغ های ساه وجدان مزرعه را از محصول تلاش دیگر افراد دور سازد. قاضی یا حاکم شرع و عرف هیچ گاه نمی تواند خود را در کسوت متهم یا محکوم بنشاند زیرا در این صورت به انسان دارای جوششی از احساس هایی خواهد شد که او را از شکل مجسمه ی مفرغی به انسان دارای گوشت و پوست و حساسی تبدیل خواهد کرد که از تعدد احکام صادره و محتوای آنها که تماما مناسب پیکره های فلزی است دچار سرگشتگی وسرگیجه خواهد شد. قاضیان و داوران جامعه ی ناهماهنگ ،نامأنوس،گرسنه وتحقیر شده ی امروزی ما خود زندانیان زندانی هستند که در آن از عواطف انسانی وشفقت خبری نیست، مگر به عنوان یک زایده ی تحقیرکننده ی روح محکوم.

 این پیکره های فلزی فراموش کرده اند که هیچ قاتل یا جنایتکاری با خواندن یک کتاب دست به اسلحه نبرده است واصولا ازلمس یک ورق کاغذ احساس چندش انگیزی به وی دست می داده است وحتی اکنون نیز رای صادره روی برگه حکم را هم به صورت شفاهی برایش می خوانند.

نویسندگان کتاب های به زعم ایشان شرانگیزوتباهی آور، در صددند تا تخاصم دنیای واقعی و خشونت با انسان ها رااز طریق کلمات به روی کاغذها و درون کتاب ها جاری کنندتا اندیشه بد را اندیشه ی خوب وقوه ی شرراقوه ی خیر ونیکی پاسخ گوید.

زندان ها برچیده نخوهند شد، بلکه تنها می توان از رهگذر آزادی اندیشه و بیان اندیشه به موقعیت دلپذیرتری دست یافت تا هرلحظه ازقدرت تهدیدکنندگی وداموکلسانه ی آن کاست وانتظار اصلاح انسان ها رااز دیوارها وسیم خاردارهای زندان هر چه بیشتر به عهده ی وجدان های آگاه واحساس همبستگی میان انسان ها گذاشت.برقراری امکان تضارب وتعامل اندیشه ها در نهایت منجر به ظهور انسان هایی خواهد شد که با آکاهی نسبت به موقعیت رنجبار بودن ، همدیگررا کمتر خواهند آزرد. انتظار چنین چیزی از جامعه ی ایران داشتن مانند انتظار روییدن سوسن از میان خاکهای داغ بیابان های بایر ایران است! 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 13:58 | لینک  | 

مرگ با دستان خويش، يكي يكي نخهاي نامريي كه ما را به زندگي مي آويزد را قطع مي كند وبهانه هاي دوست داشتني مان را براي ادامه ي نفس كشيدن از ما مي گيرد تا كم كم با غلبه بر هراس ازمرگ براي مردن آماده شويم. با مرگ  خاطره هايي چون خسرو شكيبايي ما باور مي كنيم كه شبح مرگ همين نزديكي هاست وما را مي پايد.اما چه باك كه اين خاطره ها به جايي كوچ خواهند كرد كه باوجودشان پس از مرگ تنهايي راحس نخواهيم كرد ، بلكه حريصانه مرگ را دوست ترخواهيم داشت.

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 22:36 | لینک  | 

روابط میان مردم با مردم و مردم با حکومت ها را خصوصا در جوامعی مانند ایران به خاطر فربهی قدرت دولتی جز در نسبت با قدرت نمی توان فهمید.منظور من از قدرت دولتی، قوه ی مجریه به عنوان بازوی اجرایی قدرت نیست، بلکه تمامی مظاهر اعمال قدرت حکومتی و نهادها و موسسات نظامی، ایدئولوژیکی و حتی مالی را در نظر دارم.تبیین رابطه ی مردم ایران با حکومت ذیل مفهوم «شهروندی» امکان پذیر نیست یا در بسیاری جهات به خطا خواهد رفت. « شهروندی» مقدماتی دارد که با انتظارات یکسویه ی قدرت در ایران از افراد جامعه منافات دارد. انسان ها قبل از آن که رعیت یاشهروندحکومتی باشند، «انسان » هستند و فارغ از نحوه ی تفکر یا عقاید خاص شان محق و مهم هستند.تبعیت آنها از ارباب قدرت و قوانین نوشته و نانوشته شان معطوف به تمایل یا رضایت قبلی آنها نسبت به مشروعیت رژیم ها در صیانت از حقوق شان در برابر افرادی است که می توانند در آنها احساس ناخوشایند «ناامنی» ایجاد کنند.

 

در جامعه ی ایران انتظارات حکومت از تک تک افراد آنچنان فربه شده وافزایش تصاعدی می یابدکه جا برای تنفس آزادانه و خودمدارانه در زندگی شخصی تنگ تر و تنگ تر می شود.حتی رنگ لباس و نحوه ی آرایش ظاهری در نسبت مستقیم با قدرت تعریف می شود، زیرا در چنین جوامعی به غلط فرض می شودکه آزادی های اجتماعی به قدرت سیاسی ضربه زده و هرج و مرج را جانشین «امنیت» می کند. حتی مدل توسعه ی چینی که آزادی های اجتماعی را به بهای انسداد فضای سیاسی می پذیرفت، از محدوده ی انتخاب های رژیم کنار رفته و « کنترل دولتی» را سرلوحه ی وظایف خویش قرار می دهد.این چنین قدرت دولتی در تمامی مظاهرش، دست و پای خود را دراز کرده ودر هر گوشه تنگی چشمی حافظ ثبات موجود است. و این بزرگترین خبطی است که قدرت در ایران مرتکب می شود. زیرا «امنیت مکانیکی» را به کوچه ها ، خیابان ها، نهادها ، دانشگاه ها و موسسات فرهنگی تزریق کرده و درعوض احساس ناامنی رادر تمامی شکل های فیزیکی وروحی اش به درون انسان ها وبه ارواح آدمیان حواله می دهد.

 

اکنون انسان ها تحت نظارت یک قدرت پدرسالار همانند افراد نابالغی تربیت می شوند که خودبه تنهایی قادر به درک مصلحت امور خویشتن نیستند.این افراد نابالغ که قرار بوده است شهروندان آزاد امروزی باشند، اکنون به خاطر خصلت پویای اطلاعات و اخباررسمی و غیر رسمی که از مجرای غیرحکومتی به طرف آنها سرازیر می شود، با کهکشانی از انتخاب هایی مواجه می شودکه قبلا توانایی انتخاب به خاطر نوع نگاه ارباب قدرت از آنها گرفته شده است.این چنین می شود که هراس از مواجهه با دنیاهای بیگانه و متفاوت با دنیای همسان و یک شکل ما به صورت احساس ناامنی به مارو میآورد. آن چه برای حکومت مهم تر است ، آرامش ایستایی است که به ظاهر در بین طبقات مختلف ودر جلوی دیدگان ظاهری رژه می رود.در حالی که انسداد روحی و ذهنی رهاورد چنین «امن سازی مکانیکی» است، احساس سرخوردگی، محرومیت وحس بیگانگی با ساحت های دیگر زیستی از دیگر تبعات این دیدگاه است که البته باز هم بیکار ننشسته ومحصولات دیگر خود را مانند انواع بزهکاری های اجتماعی ، انواع خشونت های فردی ، خانوادگی ، جنسیتی، اعتیاد فراگیرو... به بار می آورد.

جامعه به مانند یک هولوگرام یا سیستم فراگیر به مانند یک کل یگانه عمل می کندکه دست گذاشتن بر یکی از ابعاد اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و غیره ی آن حتی اگر به ظاهرباعث پنهان کردن اختلال یا نارضایتی از امور شود، تأثیر خودرا دربعدی دیگر به زودی آشکار می کند.نمی توان همه چیز را فدای امنیت سیاسی و ایدئولوژیکی کرد وانتظار بروز بحران های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را نداشت.نگاه به حوزه ی تصمیم گیری به عنوان یک کل که قرار است تنها یک هدف را برآورده سازد، هنوز ازسیاستمداران پدرسالار ما ساخته نیست! فعلا ایشان درجزیره های دورافتاده ای ازیکدیگر به سر می برندونمیدانند امواجی که گاه و بیگاه آنها را می آزاردبه خاطرتصمیم های به ظاهر ساده ای است که هم قطاران آنها در حوزه های اختصاصی خود گرفته اند. چون دوره ی اشکانیان به پایان رسیده و حکومت ملوک الطوایفی دیگر آن قابلیت وکارکردهای قدیمی اش را ندارد، دنیای بیرون و خصوصا غرب نیز به ایران ما به مانند یک کل که دارای یک روح است نگاه می کندنه به عنوان جزایری جداازهم که آدم های شان همدیگر را نمی فهمند.

 

نتیجه ی چنین عملکردی این است که فرد ایرانی به همراه طیف وسیعی از احساس های ناخوشایندی به سر می برد که قدرت هرگونه تفکر و تصمیم درست بعدی را از او می گیرد.برای وی دور ازذهن نیست که هر لحظه وقوع جنگ یا حمله ی اتمی، قحطی، کمبود ارزاق، افزایش مالیات، کم شدن قدرت خرید، کاهش رفاه عمومی، ناامنی شغلی و بیکاری، فشار روانی برای قبول ایدئولوژی های حاکم، یکسات سازی روحی وحتی قالب سازی فیزیکی و ظاهری آدم ها را اتتظار بکشد وار شنیدن حمله ی ناگهانی یک یا گروهی از دشمنان قسم خورده دچار تعجب نشود، انتظار باریدن سنگ را از آسمان ببردو ظهور هیولای لویاتان از خشکی زمین های مملکت اش او رادچار هراس و حیرت نکند، چون در تمامی اوقات شبانه روزبه یاری نگاه خیرخواهانه، پدرسالارانه وامنیتی ارباب قدرت در ایران، تمامی توطئه های جهان آدم ها ،دنیای طبیعت و حیات وحش را به درون جان خویش مکیده و همانند رستم دستان به ستیز و جنگ هرروزه با دیوان سیاه و سپید از چین وماچین برخاسته است! اکنون دیگر نه نایی برای مبارزه و نه توانی برای اندیشیدن دارد.بروز بحث های بی پایان، عوامانه وزبان پریشانه ی سیاسی و اخیرا اقتصادی به عنوان رنگ ولعاب انواع نارضایتی ها  در تمامی شئونات جامعه میان مردم و حاکمان ، نشانه ی آشکاری است که جامعه ی ایران به طرز باورنکردنی بد اداره می شود!!

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 20:38 | لینک  | 

درباره علل انحطاط فرهنگ و تمدن ایران زمین همواره مباحث مختلفی ذکر شده است.دراین میان ازمهم ترین دلایلی که موجبات تعطیل اندیشه وتهی شدن آن از خردورزی فلسفی را در گذر تاریخ فراهم آورد، یکی را غلبه ی روح تصوف، اشراقیگری و عرفان زاهدانه بر تأملات عقلانی وتوجه به ظواهر شریعت از منظر فقه بر دیگر قرائتهای ممکن از دین دانسته اند.در مقابل صوفیان وعارفان درویش مسلک عقل ستیزی که به گفته ی عبدالحسین زرین کوب تبدیل به متفکران قوم شده بودند، جریان مخالفی وجود داشت که توجه را از ظواهر شریعت به تامل عقلانی در آن فراتر برده و دیگران را از قشری اندیشی و تقلید عابدانه برحذر داشتند. بهای سنگینی که شیخ شهاب الدین سهروردی از بزرگترین نمایندگان این جریان اندیشگی با از دست دادن جان خود پرداخت ،تنها یک نمونه از دشمنی فقیهان و متشرعانی بود که با نزول وحی کار جهان را تمام شده می دیدند و دیگر نیازی به کاربرد عقل در تفسیر سنت و دین نمی دیدند.اینان دریکی دو سده ی اخیر به جمع نامیمون فقه و عرفان پرداخته ، آخرین ضربه کاری را بر پیکره ی عرفان عاقلانه ای که نمایندگانی  چون شیخ اشراق،نجم الدین رازی، مولوی،  شمس تبریزی وعده ی قلیل دیگری داشت، وارد آوردند.این چنین می شود که در دوران اخیر قشری ترین فقها نیز رسالاتی مشحون از غزلهای عارفانه نگاشته و از رخ معشوق ،خال لب، کمند زلف و زیبایی مغ بچگان عقل و هوش از دست داده اند!

من در اینجا فقط به جهت معرفی تفاوتهای نگاه عقلانی و اومانیستی عرفان خردورزانه ای که به کار این جهان می آید در مقابل عرفان زاهدانه و درویشانه ای که زهد وتسلیم در برابر مشیت نوشته و نانوشته را ارزش می شمارد، فقراتی از گفته های منسوب به شمس تبریزی را می آورم. تأمل در این سخنان عمق این تباین و پتانسیل عظیمی را که در ستیز با ظاهراندیشی، شخصیت پرستی وتقلید متعبدانه از انگاره ها و اسطوره های پیشینی در خود نهفته دارد، به خوبی نشان می دهد:

 

-عرصه ی سخن، بس تنگ است!عرصه ی معنا فراخ است! از سخن پیشتر آ ! تا فراخی بینی و عرصه بینی!

 

-هنوز ما، را «اهلیت گفت» نیست! کاشکی، «اهلیت شنودن»، بودی! «تمام - گفتن»، می باید، و«تمام – شنودن» ! بر دل ها مهراست، بر زبان ها، مهر است ، وبرگوش ها ،مهر است!

 

-ایام را مبارک باد از شما! مبارک شمایید! ایام ، می آید تا به شما مبارک شود!

 

-ائمه که باشد؟ مرا به ائمه چه کار؟

 - ما خود ائمه ایم!

 گفت:چنین مگو! تو ائمه ی دیگرانی.دیگران ائمه ی تو اند.

 

-همه را در خود بینی: از موسی و عیسی و ابراهیم ونوح وآدم وحوا و آسیه وخضر والیاس، و«فرعون» و«نمرود»!... تو عالم بیکرانی! جه جای زمین و آسمانها؟!

 

-خیا ل ها کم نیست: از خود خیال می انگیزی و حجاب خود می سازی، و بنا بر آن خیال، تفریح می کنی!... 

-شمس خجندی برخاندان{پیامبر} می گریست.ما بر وی می گریستیم. – بر خاندان چه گرید؟!یکی به خدا پیوست، برو می گرید، بر خود نمی گرید؟! اگر از حال خود واقف بودی،بر خود گریستی!

 

 - گفت دربان که تو کیستی؟گفتم:این مشکل است،{صبرکن}تا بیندیشم!... بعد از آن می گویم که: پیش از این روزگار، مردی بوده است بزرگ، نام او« آدم !» من از فرزندان اویم!...

 - چون گفتنی باشد و همه ی عالم از ریش من درآویزد که مگر نگویم...، اگر چه بعد از هزار سال باشد، این سخن، بدان کس رسد که من، خواسته باشم!

   - اگر بر عرش روی هیچ سود نباشد! و اگر بر بالای عرش روی، واگر زیر هفت طبقه ی زمین ،هیچ سود نباشد! در دل می باید که باز شود.

  - ساقیان،رقاصان،نوازندگان وخوانندگان زن را خدا آفریده است!اگر بدند یا نیک اند، درایشان بنگریم!در کلیساها هم برویم! ایشان را بنگریم!

-قومی هستندکه پیش ایشان، این باشد که:همه ی کارهات حواله به« فردا» باد! یعنی، «امروز»چه شد؟ «امروز» را برون کردند؟!چه گناهی کرده بود« امروز» ،که از حساب بماند؟!

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 4:11 | لینک  | 

    به زودی خواهد مرد

    اما نشانی از مرگ نیست

    در جیغ زنجره                    

                              ماتسوئو باشو (۱۶۹۴- ۱۶۴۴) 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 19:13 | لینک  | 

در فیلم های علمی یا حتی در فیلم هایی از نوع  جنگ ستارگان شاهد تصاویر سه بعدی از انسان یا موجودات دیگر  بوده ایم که به کمک اشعه ی لیزردر مقابل ما ظاهر می شود.تکنولوژی در اینجا «جادوی حیرت آوری » را به کار برده است.این تصویر سه بعدی جلوی ما ظاهر می شود، تا جایی که به نظر می رسد حقیقی است اما چون دست خود را به طرف آن دراز می کنیم، دست ما در آن فرو رفته و پی به نا واقعی بودن آن می بریم. ما می توانیم حول این تمثال سه بعدی پرسه بزنیم و آن را از جهات مختلف  بازبینی کنیم، اما چون بخواهیم به درون آن نفوذ کنیم تلاش ما متوقف می شود. ما با پدیده ای مجازی روبرو شده ایم که سخت واقعی جلوه می کند.این تصاویر ، تصاویر «هولوگرافیک» هستند.

 

برخی دانشمندان معتقدند که جهان ما همچون یک هولوگرام  بسیار عظیم است ؛یعنی «توهمی باشکوه» که واقعی تر از آن تصویر سه بعدی فیلم جنگ ستارگان نیست.شواهد و دلایلی در کار است که دنیای آشنایی که ما می شنا سیم ، تنها بازتاب ناواقعی و مشجع گونه ی سطحی از واقعیت عمیق تری است که فعلا از ما بسیار دور است.این دنیای آشنا شامل تمامی شکل های واقعیت از درختان، سنگها ،رودخانه ها ، شهاب سنگها ، کهکشانها و حتی امور ذهنی ، روانی و عقیدتی است. اگر جهان ما جهان ایده ها ست، این ایده ها تا زمانی زنده هستند که به کار توجیه وقایعی که برای ما پرسش یرانگیزند، بیایند. ایده ی  «دموکریتوس » درباره ی اتم در زمانهای اخیر به طرح یا « مدل کشمشی » تبدیل می شود که معتقد بود الکترونها و پروتون ها به صورت یک در میان در کنار هم قرار گرفته اند و همدیگر را از نظر الکتریکی خنثی می کنند. این نظریه تا آنجا که برای توجیه برخی پدیده های اتمی کارا بود، دوام یافت تا اینکه با توجه به پرسش هاب جدید،« مدل سیاره ای اتم» شکل گرفت که طبق آن پروتون ها در مرکز هسته متمرکزند و الکترونها همچون سیاره های منظومه شمسی به دور هسته در مسیرهای مشخص همچون جاده در حرکتند. با تکامل علم فیزیک و شیمی ، پدیده های اتمی پیچیده تری مورد بررسی قرار گرفتند و به دنبال آن تناقض ها  و چالشهای جدیدی مطرح شدند که مدل سیاره ای اتم جوابگوی آنها نبود.به خصوص که دعواها بر سر ماهیت الکترون و اینکه آیا به صورت ذره یا موج در فضا حرکت می کند به نتیجه نرسید.

 

به نظر می رسید که بار دیگرانسان به  زمانهای بسیاردور رجعت نموده ، بازگشتی به تعمقات و پرسشهای مطرح شده در باب ماهیت « ماده سازنده ی جهان» توسط فیلسوفان طبیعی یونان کرده است.گویی بشر می بایست تا دوباره این سوال را از خود بپرسد و اگر به پاسخ جدیدی می رسید باید در تمامی شکل های آگاهی خود که با توجه به پندار قبلی خود سازمان بخشیده بود تجدید نظر می کرد.


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 3:19 | لینک  | 

۱.راستش اجازه می خواهم هر از چند گاهی هم به صورت شهودی بتوانم بنویسم.  اخیرا زیاد از خودم می پرسم که هدف از تلاشهای هر روزه ی انسانی چیست؟ چرا کتاب می خوانیم و در پی هر سئوالی به هر کجا سرک می کشیم؟ چرا اینقدر در پی ساختن مفاهیمی هستیم که حتی چه بسا به خودی خود اهمیتی نداشته باشند یا ما به ازای خارجی نداشته باشند؟ یا به فعالیتهای  سیاسی و فرهنگی می پردازیم وچرا اینقدر حرص تغییر جهان را داریم؟

 

۲.کارل پوپردر جایی می گوید: «آنچه به راستی وجود دارد، انسان است با رنجها و شادمانیهایش.من به این معنا فرد گرایی بودم که برایم روشن بود این یکایک افرادند که باید میانشان عدالت پدید آید. مفاهیمی مانند انسانیت یا حتی طبقه، انتزاعاتی هستند که گاه می توانند بسیار خطرناک شوند،…بدین افراد چه می توان گفت که حاضرند برای آسودگی انسانیتی انتزاعی ،افراد ملموس را قربانی کنند؟».

 ۳.استاد مصطفی ملکیان نیز تصریح می کند که برای وی موضوع سنت یا تجدد و حقوق مدرن به خودی خود اصلا مهم نیستند مگردر این جستجو گریها امکاناتی  را بتوان فراهم آورد که به تخفیف درد انسان های گوشت وپوست داری کمک کند که هر روزه در اطراف ما رنج می کشند و جان می دهند.

 

۴. افلاطون و شاگرد خلف اوارسطو  به مانند بسیاری فیلسوفان یونان غایت «سیاست» را تنظیم روابط آدمیانِ هر جامعه از طریق رشد و پرورش فضیلتها یی چون شجاعت، دوستی، خویشتن داری و…دانسته اند.

 

قبل از نتیجه گیری از این مقدمه نا خود آگاه به یاد ماجرایی واقعی می افتم که دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی نویسنده کتبی چون « خط سوم » در مقدمه کتابی از خود به آن پرداخته اند.ایشان ماجرایی مربوط به خود را تعریف می کند که درسالن سینمایی  که در حال نمایش زندگی مصیبت وار کودکی خیابانی بوده مردی از میان تماشاگران به شدت تحت تأثیر احساسات قرار گرفته و با صدای بلند می گریسته است. اما بشنوید ادامه ی ماجرا را که همین مرد پس از پایان فیلم در بیرون از سالن سینما وقتی با اصرار های مکرر کودکی خیابانی برای خریدن آدامس از وی مواجه می شود، او را به باد مشت و لگد می گیرد تا جایی که همسر وی کودک را از دست وی نجات می دهد.شما خود میان رفتار این مرد داخل سینما و بیرون ازسینما  که تعدادشان میان ما کم هم نیستند، برای کدام یک اصالت قائل می شوید؟

 

اما به عنوان نتیجه گیری از این مقدمه می خواهم مطلبی را طرح کنم : به نظر می رسد ما  بسیاری مواقع هدف اصلی یا آغازین فعالیتهای ذهنی و پراتیگ خود را در حوزه ی سیاست ،فرهنگ و اجتماع به فراموشی می سپاریم تا جایی که شانه هایمان زیر بار مفاهیمی خرد می شوند که بیش و پیش از همه، خود خالق آنها بوده ایم .در این بین با بندگی در مقابل مفاهیم خود ساخته ، هر روز انسانی مقابل ما به زانو می افتد و ما تنها نظاره گر این مراسم  مدرن قربانی کردن هستیم که تنها  به کار شکوه بخشیدن به این آیینها می آید.

هویت دوگانه ما و تحمیل مفاهیم مدرن همچون آزادی ، حقوق بشر، برابری وغیره بر وجدان معذب تاریخی ما که رهاورد آشنایی حسی  ما با غرب بوده است ،باعث شده تا در سطح حسیات و عواطف متوقف مانده و این ارزشها را در صورتی که به آنها ایمان داریم درونی نکنیم. به همین خاطر هر لحظه ممکن است کودکی را تازیانه بزنیم ، به انسانی رنج وارد آوریم، چراغ قرمزی را رد کنیم و در دل به  داستان زایش و تحول قانون بخندیم. آری، به یاری شعبده و افسون تجدد مأبانه است که در مقابل دریچه ی« شهر فرنگ» یا  در سالن سینمای مفاهیم ، به یکباره دلمان برای بشریت می سوزد و پس از پایان نوای خوش آهنگ موسیقی که به یاری افسون، این مار خوش خط و خال را احضار کرده است ، دوباره با سر در سرزمینهای شرقی فرود می آییم.

 

من باور دارم که هدف از تمامی فعالیتها و تلاشهای بشری کاستن از شدت مرارت انسانها از رهگذر« دانایی» است تا انسانها فراموش نکنند که در عصر حاضر بیش از هر زمان دیگری نیازمند پرورش روح « نیکوکاری » در میان خود هستند تا بهشتی را که نا امیدانه به آسمانها وبه ابدیت حواله داده اند ،در همین زمین و روی خاک سرد بنا کنیم، چرا که شانه های آسمان تحمل چنین بنای سترگی را ندارد!

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:7 | لینک  | 

«این نیست که جهان نمودها بر خطاست،این نیست که در آنجااشیا،همه در یک سطح از واقعیت نیستند،بلکه این است که اگر با نظام هولوگرافیک به جهان نفوذ کنید و بدان بنگرید،به دیدگاهی متفاوت خواهید رسید،یعنی به واقعیتی متفاوت.و اینکه آن واقعیت می تواند چیزهایی را تبیین کندکه تاکنون از نظر علمی تبیین ناپذیر بوده اند.»

 

ما جهان اطرافمان را آن طور که می بینیم می فهمیم یا تفسیر می کنیم.جهان ما جهان ایده هاست.ایده هایی که ما با تلاش برای درک کیفیت هستی می سازیم و همچنین ایده هایی که کتابها، رسانه ها ،تصاویر اطراف و جامعه همچون یک کلی در ما ایجاد می کنند.این ایده ها حتی در جنبه ی ناخودآگاهی شان کنترل اعمال ، ورفتارو به خصوص تکانه های ذهنی ما را در بر می گیرند.در اینجا منظور من از این تصاویر ذهنی یا "پیش ذهنی" ایدئولوژیهای  عقیدتی و سیاسی نیستند،بلکه توجه من درباره ی نحوه ی« فرایند شناخت» است؛نوعی شناختِ« شناخت» یا نحوه ایکه مغز به عنوان حلقه ی اتصال ما با دنیاهای دیگرو ساحتهای دیگرِ زیستی به کار میبرد.

 

اما فایده این پزوهش چیست؟ پاسخ من این است که ما اگر بتوانیم از رویه های شناخت به لایه های زیرین و پنهانی آن فراتر برویم با شعبده ی  نظم شگفت انگیزی مواجه خواهیم شدکه کمترین حاصل آن تغییر دیدگاهمان درباره انسان،کیهان و هستی است.این « وادی پنهان» همواره ما را به سوی خود می خواند.نفوذ به جهان از طریق« تفکر هولوگرافیک »که هدف من در این سلسله بحثها خواهد بود ،گویی  ما را همچون آلیس در سرزمین عجایب با حقایقی روبرو خواهد کرد که پیشتر از آن نمی دانستیم و در بند آگاهی ای بودیم که در دیواره ها  متوقف می ماند. قبل از نزدیک شدن به چنین دیدگاهی ،ما از نتایج شاخه ی «فیزیک نظری جدید» و کوانتوم در حوزه هایی که منظور ماست، بهره خواهیم گرفت.به نظر می رسد در دوران اخیر تفسیر نتایج آزمایشگاهی به تعابیر فلسفی، بسیار نزدیک شده است و ما از یک جا به بعد ناگزیر به دخالت دادن «ذهن» در نتیجه گیری از فرایندهای آزمایشگاهی هستیم.درست بودن این دیدگاه چیزی نیست که به سادگی بتوان آنرا رد کرد یا پذیرفت.به هرحال جرقه تلاش برای فهم چنین منظرگاهی در اینجا زده خواهد شد.

 

مایکل تالبوت نویسنده ی کتاب«جهان هولوگرافیک»که با ترجمه ی «داریوش مهرجویی »در ایران چاپ شده است،می نویسد:«هرگاه بر ترس خود از آب فایق شدید،شنا کردن در جریان اندیشه های غریب و دلفریب فیزیک کوانتوم را بسی بیش از آنچه می پنداشتید آسان خواهید یافت.و نیز به گمانم خواهید دید که تأمل و تعمق بر پاره ای اندیشه ها ،ممکن است بینش شما را نسبت به جهان نیز تغییر دهد.»

من که خود در این طریق همچون کودکی در حال آموختنم تنها ارائه گر اندیشه هایی هستم که این پیشگامان آنها را درنوردیده اند و نه بیش از آن. در این میان امیدوارم مباحثات آینده ،مفید افتد و توجه شما را برانگیزد.

 

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:24 | لینک  | 

پس ازتاخیری که در ارایه ی مطالب ونقطه نظرات در این وبلاگ پیش آمد، تصمیم گرفتم این رخوت را که از بهمن ماه سرد سال پیش شروع شد، به همان زمستان گذشته بسپارم وفعلا همنوا باجان طبیعت و سروش روح انگیز بهار،در فضایی جدید، گفتمان نویی ارایه دهم.در این راه به نامگذاری وبلاگ در حوزه ی اندیشه، فلسفه و اجتماعیات وفادار خواهم بود. رویکردی نیز به فلسفه ی علم واز آن مقدم ترفیزیک نظری و تاثیر آن در دیدگاه های فلسفی وپارادایم های کنونی خواهم داشت. فلسفه و علم وامدار یکدیگرند، هر چندهنوز روش فلسفی ازآن شیوه ی "اندیشیدن علمی"فاصله ی زیادی دارد.اما همه می دانیم که با تأسیس فیزیک جدید درقرن  19و تغییر رویکردها به حوزه ی علم، تأ ثیرآن در حوزه ی اندیشه و فلسفه به زودی ظاهر شد. اکنون با ظهور آخرین دستاوردهای فیزیک نظری در حوزه ی کوانتوم به نظر می رسد که این شاخه از علوم به همراه دیگر شاخه های علم حمل بخشی ازبار سنگین پاسخگویی یا گمانه زنی فلسفه را دریافتن پرسشهای بنیادین "هستی شناسی" و "انسان شناسی"و در یک کلام آرام کردن روح عصیان و عصیان روح انسانهایی را بر عهده گرفته  که بیش از پیش سرنوشت شان به هم بسته شده و فزونی رنج زیستن آزارشان می دهد.

انسداد چاک راههای ذهن وسعی در توقف زمان و مکان و خصلت ایستا بخشیدن به آن، کاری نه مطلوب و نه ممکن است، تنها پروردن خیال خام ساده دلانه ای است که نتیجه ای جز تصلب مغز، توقف گفتگو وخردورزی نخواهد داشت. نیزمعتقدم که مسأ له ی اصلی و مبتلابه جامه ی ما«انسان» است.من این مفهوم را دارای جایگاهی فراتر از نژاد، قومیت وجنسیت می دانم .در این میان ظهور ایديولوژیهای متنوع غربی در جامه ی ما، باعث شده است تا مفاهیم اساسی دنیای مدرن مانند، آزادی فردی ،حقوق بشر، تساوی نوع بشر وغیره را صرفا از این منظر ببینیم ودر این راه حتی از واضعان این نظریات پیشی گرفته ایم.ظهور این ایديولوژیها در لباس ایسم های جوراجور،به مانعی در برابر حرکت به خاستگاه هایی تبدیل شده است که اندیشیدن از آنجاها آغازیدن یافته است.آن اشتیاق فلسفی که در پی برکشیدن مفاهیم به جایگاه مثالی و سپس تزریق دوباره ی آن به بطن اجتماع است، اکنون جای خود رابه مرامهای متنوع، از نحله های عرفانی خودسازی و تزکیه ی نفس گرفته تا ایدیولوژیهای مارکسیستی(از نوع سیاسی) ، فمنیستی (آنچه اخیرا میان زنان نواندیش مان باب شده است)وغیره  بخشیده است .

آری، توجه ما از سرچشمه های نور کمرنگی از حقیقت که به مدد تلاشهای روح غربی و از مجرای برخورد با دنیای جدید حاصل شده است به تلأ لو بازتاب امواج منکسری معطوف شده است که نه از دنیای واقعیت که از پشت آینه می تابد.

 

«خود انتقادی» پیش شرط خودآگاهی و دانایی است.دانایی مرادف تواضع است،تواضعی به مثابه برخورد متسامح و روشن بینانه نسبت به نتایج نظرات و عقاید مردمی که کاستن از رنج ها و مرارت های ایشان تمامی هدف ماست،« فلسفیدن» جز این به مانند عبادت در صومعه تنها تندخویی و درشتگویی نصیبمان خواهد کرد. 

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:25 | لینک  | 

سیاوش پسر کاووس پسر کیقباد بود.کاووس پادشاه ایران بود.او سیاوش را در کودکی به رستم دستان که جهان پهلوان بود سپرد تا آیین آزادگی و جنگ و شکارو شراب را به وی بیاموزد.رستم پس از هفت سال سیاوش را که در رزم و بزم سرآمد همه شده بود به درگاه کاووس باز آورد.

کاووس زنی داشت سودابه نام دختر پادشاه هاماوران.این سودابه شیفته و بی قرار سیاوش شد.آخر در جهان خوبروی تر از سیاوش نبود.اما سیاوش عشق شاه بانو را نپذیرفت.او مظهر کمال بود.چون سودابه ناکام شد از ترس رسوایی به شاهزاده تهمت زدکه می خواست با من که نامادری اویم درآمیزد.البته سیاوش به این دروغ گردن ننهاد.

کاووس بیخبر و فریفته ی سودابه بود،هر چند می دانست سیاوش گناهی ندارد ولی نمی دانست چه کند.سرانجام به اصرار زن پذیرفت که سیاوش برای اثبات بی گناهی خود بنا به آیین از آتش بگذرد.زیرا آتش در پاکان نمی گیرد.

سیاوش پذیرفت ودر انبوه آتش رفت و بی زیان از سوی دیگر در آمد.گناه سودابه مسلم شد.سیاوش میانجی شد تا پدراز خون اوبگذرد  وکاووس گذشت.

در این میان افراسیاب پادشاه توران به ایران تاخت.سیاوش می خواست از پدر و سودابه دور باشد،پس از پدر خواست تا به جنگ برود.سیاوش به سرکردگی سپاه بلخ را گرفت و تورانیان گریختند.سپس از پادشاه خواست تا به توران بتازد،ولی پدر به او گفت بمان تا افراسیاب خود بیاید.

افراسیاب خوابی هولناک دید وپیمان صلح بست و برای ضمانت پیمان صد تن از کسان خود را گروگان داد.

اما کاووس هوسی دیگر کرد واز سیاوش خواست که گروگانها را بفرست تا بکشم وخود به سرزمین توران بتاز و پیمان را بشکن.

سیاوش نپذیرفت و چون امکان بازگشتش به ایران محال بود از افراسیاب راهی خواست تا از توران بگذرد اما به راهنمایی وزیر خردمند و خوبدل افراسیاب  به نام پیران،سیاوش در توران ماند.

افراسیاب پدروار سیاوش را دوست داشت و دختر خود فرنگیس و سرزمینی را به وی داد. سیاوش شهریاری کامروا بود.

افراسیاب برادری داشت گرسیوز نام که مردی حسود بود.کم کم افراسیاب و سیاوش را به هم بدبین کرد. آخر افراسیاب سیاوش را کشت ولی با وساطت پیران از خون فرنگیس گذشت. پس از چندی کیخسرو از فرنگیس زاد.پیران کیخسرو را به شبانان سپرد تا از گزند افراسیاب دور ماند.


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 2:1 | لینک  | 

آیینه ی روشن هنرمندان جوان ما ازغبار گذشته ها زنگار گرفته.پس شگفت نیست اگر بشنویم که درآغوش فراموشی افیون والکل پناه می برند.شعر زیرگلایه ی مادری از فرزند خویش است ولی این شکوه تنها کوه ی یک مادر نیست!بلکه شکوه ی همه ی مادرهاو پدرهاست که چشم به راه هنر درخشان فرزندان خویش نشسته اند.
من در این شعر«خود» رانمونه ی آن دسته ازهنرمندان قرار داده ام تا شايبه ی تهمت بر کسی نرود.
                                                           « مقدمه ازنصرت رحمانی»
                                                 تریاک
                          - نصرت چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
                           با پای خویش، تن به دل خاک می کشی!
                           گمگشته ای به پهنه ی تاریک زندگی
                           - نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

                           - نصرت تو شمع روشن یک خانواده ای
                           این دست کیست، در ره بادت نشانده است؟ 
                           پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
                           چون چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

                           بیش از سه ماه رفته که، شعری نگفته ای
                           ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟
                           روزی به خویش آیی و بینی که، ای...دریغ
                            با این همه هنر تو فراموش گشته ای!

                            هر شب که مست، دست، به دیوار می کشی
                            ازخواب می جهد پدرت، آه ...می کشد!
                            نجواکنان به ناله سرایدکه:« این جوان
                            گردونه ی امید به بیراه می کشد! »

                            دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
                             - «آمد دوباره شاعر بدنام شهر ما!»
                             - مادر!...بس است...
                                                              وای...
                             فراموش کن مرا.
                             باید که گفت :شاعر ناکام شهر ما!

                              مادر به تنگ آمدم از دست ناکسان
                              دست از سرم بدار، ندانی که چه می کشم
                              دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
                              این درد، کی به گفته درآید که می کشم؟

                              - نصرت! ازآن مردم خویشی، نه مال خود
                              - زنهار! تیرگی نزند راه نام تو
                              هر گوش منتظر به سرود تو مانده است!
                              «نصرت»شرنگ مرگ نریزد به جام تو!


                                                                   بهمن 1333-تهران

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 1:51 | لینک  | 

اگر مرگ نمی بود،همه آرزویش را می کردند.اجتماع بی مرگ،اجتماعی مرده است!مرگ ما را انتخاب می کند و به جایی می فرستد که هیچ آگاهی درباره ی آن نداریم.درست به خاطر همان جمله ی اول، مرگ ارزش ذاتی پیدا می کند،موجودیتی فرشته وارکه معصومانه خوب و بد را به کام می کشد و خم به ابرو نیز نمی آورد.
اما من درباره ی نوع خاصی از مردن که ناشی از یک تصمیم فردی یا انتخاب شخصی است صحبت می کنم،مردنی که در آن حس خودآگاهی موج میزند،یعنی«خودکشی» یا «انتحار».


«چرا چیزها هستند به جای اینکه نباشند؟!»این پرسشی معرفت شناسانه است که هایدگر از آن به پرسش بنیادین هستی یاد می کند. در اینجا ما در جستجوی پاسخ نیستیم، بلکه پرسش خود پاسخ می نماید وبه جای آن می نشیند و درست به خاطر خصوصیت معرفت شناسانه وهستی شتاختی اش، پاسخ های پیچیده وبغرنجی به آن داده می شود.ما این مرحله را(ناامیدانه) پشت سر می گذاریم ودر جستجوی سؤالی دیگر هستیم به این مفهوم که:«ضرورتی که مارا به ادامه ی زندگی فرا می خواند،چیست؟»و یا به عبارت دیگر،آن خطوط مریی و نامریی که ذهن،روح وتنِ ما را به جهان موجود پیوند داده و کفه ی ترازو را به نفع «بودن» و «تحمل بار هستی»سنگین تر می کند، کدام اند؟ به هرحال همه ی آنهایی که از اندکی هوش و آگاهی نسبت به موجودیت خویشتن بر برخوردارند یا در صدد حصول این خودآگاهی اند، این پرسش را که« آیا زندگی به زحمت زیستن اش می ارزد یا نه؟»از خود می پرسند و بسته به پاسخی که به آن میدهند، تمامی اعمال و رفتارشان متأثر از آن خواهد شد.


اکنون که ما  به هر دلیل در برابر موقعیت غیر مترقبه و پیش بینی ناپذیر«بودن» قرار گرفته ایم، نمی توانیم از این پرسش اساسی فرار کنیم.بی پاسخی، ارمغانی جزروزمرگی، سرگشتگی، دلهره ویا برگزار کردن روزها تا رسیدن به آن فرجام نهایی (مرگ)نخواهد داشت.
عموما انتحارکنندگان را افرادی ترسو ،شکست خورده وضعیف معرفی کرده اند که توان مواجهه با حوادث ناخوشایند زندگی شان را نداشته اند.من می پذیرم که در هر نوع «خودکشی»رگه هایی از اعتراف فرد به ناتوانی اش در درک مفهوم هستی وجود دارد، ولی آیا  همین فرد از آن رو که به استقبال امر خطیری  شتافته است که دیگران حتی از شنیدن نام آن به وحشت می افتند، مبارزی دلیرو جنگجویی شجاع نبوده است؟موریس مترلینگ می گفت که :«زندگی مصداق این جمله ی جنگجویان است که ما آمده ایم تا بمیریم!»آیا نبردی را می توان در نظر آورد که این مبارزان در آن شکست خورده اند؟


چگونه می توان زیست بدون آن که دانست آن امر ترس انگیزی که روزی ما در کام خواهد کشید، چیست یا چه خصوصیتی دارد؟! آیا همچنان که گفته اند، بدون درک مفهوم «مرگ»، می توان«زندگی» را دریافت؟آیا خودکشی،انتحار و تصمیم به نابودی خویشتن درمیان آدم هایی که همراه تولدشان، مدتهاست که مرده اند، تصمیم به زندگی دوباره نیست؟ متأسفانه تعداد پرسش های من در این خصوص بسیار بیشتراز پاسخ هایم است و دل آشوبه ی آن را دارم که آیا می توان رو را برگرداند وپرسش را به بازی گرفت تا حق انتخاب ما قبل از آن اجبار نهایی در فرجام عمراز ما گرفته شود و خسیسانه زندگی را بدرود گوییم؟در نظر من «خودکشی» یک سرمایه است...


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 3:33 | لینک  | 

عده بسیاری پرگویی ایرانیان را نشانه ی هوشمندی و وسعت اطلاعات دانسته اند، حالی که این خصیصه بیشتر ناشی از خواندن داستان های هزارو یک شب وعاشقانه های ادیبانه است که سراسر تایخ ادبیات ما راکه به تمامی حاصل نهایت تلاش ورنج روح ایرانی در گذر زمان است،در برگرفته است. البته زبان شعر وادب برای ایرانیان ،تنها نماد بروز احساسات و وعواطف عاشقانه یا مکاشفات شبانه نبوده است(حداقل قبل از دوره ی اضمحلال آن)بلکه حامل عصاره ی اندیشه وجوهر خردورزی ایرانیان نیز بوده است که متاسفانه در ظرفی ریخته شده که تناسبی با آن اندیشه ها نداشته است.از آن پس ذهن ساده اندیش وعافیت جوی عالم وعامی تنها به مرورداستان های لیلی و مجنون،خسرو شیرین و…پرداخته وحتی آثارسترگی چون شاهنامه فردوسی رامانند قصه های جن و پری ونبرد دیوان و ددان خوانده اند.اکنون نیز همه ادیب شده اند وتا حرفی به میان می اید،سریع از آستین خودچند خروار اشعار و ابیات به عنوان شاهد مثال می آورند تا شنونده ی ناآگاه به سعادت خود ایمان بیاورد که با مردمان ادیب وهنرور ی برخورد داشته است!


توجه عمومی به امری چنین سترگ ،هرچند در ذات خود چیز بدی نباید باشد،اما از طرفی مایه ی اضمحلال آن امرو ابتذال نهایی آن را در غیبت اندیشمندان ،ادیبان و شعرشناسان راستین فراهم آورده است تا جایی که شعر را تنها هنر ملی ایرانیان دانسته اند،هنری که ذایقه ی سخت کوشی وخطر کردن مردمان را با آهنگ موزون کلمات وشرنگ شیرین شنیدن حکایت های عافیت طلبانه دررعایت آداب ملک وملوک و سلوک و اخلاق درویشانه یکسره بر باد فنا داد تادر «گذرگاه حوادث»و باریدن باران بلا بر سر،در کنج های خانه به دوباره خوانی غزل ها و احیای عشق لیلی صفتانه،میهن را به دست نامردمان بسپاریم.


اکنون نیز عرصه چنان تنگ شده است که در عصر حاضر،عده ای سوار بر امکانات مدرنیته و وسایل رفاه بشری مردمان این مرزو بوم را دوباره دعوت به درویشی و مکاشفه ورزی می کنند و تعدادی دیگر نیز که این وضع را به هر دلیلی نمی پسندند، داعیه ی خردورزی، عقلانیت و همه چیز دانی شان فضا را مشوش وجستجوگران اندیشه راچنان سردرگم ساخته که انسان به همان قرایت های ملایم عارفانه از زندگی و هستی راضی می شود؛ تا مگر در سر کشیدن شراب سکرآورخودنشینی و مراقبت،فراموش کند و خون گریه نکند که «سیاست مداران کوتاه قامت» فرهنگ را با ایدیولوژی،هنر را با سفارش وفلسفه را با جمود چنان در آمیخته اند که فضیلت های اخلاقی این مردم یکان یکان به غرقاب فنا سپرده می شوند.


ادامه متن
نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 4:6 | لینک  | 

 

           برفینه ای ازفریدون مشیری تقدیم به دوستان همرنگ در تابستان گرم:

                                  هم آوای برف...

برآن بام،

            آن کاج،

                     آن نسترن،

به جز بازی برف خاموش، نیست.

من از برف خاموش،خاموش تر!

نه برف،این غبار خاموشی است

که پیچد جهان را به شولای خویش

من اینجا، در این پرده پرده غبار

شوم لحظه لحظه، فراموش تر!

 

به پهنای تالار هفت آسمان

پری پیکرانی، نهان در پرند

به پرواز، با گیسوانی بلند

پرافشان، در این راه بی انتها

 همه پاک و آزاد، شاد و رها!

 

تو رنگ امیدی، ببار، ای سپید!

دریغا که من دورازآن آفتاب،

که آزادی اش خوانده ام،

وز اوتا ثریا جدا مانده ام؛

سری زیر پر برده ام،

                            نا امید،

گریزان زگفت و شنید!

هم آوای برف است خاموشی ام

پس پرده های فراموشی ام

ببار ای سپیدی،

                    ببار ای سپید!

مگر ناپدیدم کنی! ناپدید،

که در مرگ آن عشق والای پاک

کسی نیست از من سیه پوش تر!

 

نوشته شده توسط حمید مهرآذر در ساعت 1:52 | لینک  |